متن طولانی در مورد مادر فوت شده

وجود مادر یعنی وجود آرامش فرزند، وجود مادر یعنی وجود آسایش فرزند. مادر اگر نباشد فرزند آن آرامشی که باید را در این دنیا تجربه نخواهد کرد. مادر با آغوشش، با لبخندش و حتی با همان بودنش آرامشی را به وجود فرزند تزریق می کند که بی بدیل است و فرزندش نمی تواند در هیچ جایی از دنیا این آرامش را بیابد.

در ادامه این مطلب متن ها و جملاتی غم انگیز و تاثیرگذار در مورد مادر فوت شده آورده ایم که به صورت دلنوشته هستند و شما اگر غم مادر دیده اید می توانید از این متن ها استفاده کنید و حال درونی تان را با دیگران به اشتراک بگذارید. همراه ما باشید تا این متن ها را در اختیارتان قرار دهیم.

جملات طولانی برای فوت مادر

مادرم، کجایی که ببینی غم روزگار مرا چطور به زانو درآورده؟ کجایی که ببینی فرزندت اکنون در زندان غم زندانی شده و هیچ راه فراری ندارد؟ مادر، می خواهی بدانی زندانبان غم من کیست؟ خود تو هستی. تو مرا در زندان غم گرفتار کردی و رفتی، تو مرا در این کنج عزلت تنها گذاشتی و رفتی. مادر، آیا فکر نمیکردی که من در این زندان می پوسم و از بین می روم؟ فکر نمی کردی که من در این زندان ذره ذره آب می شوم و از بین می روم؟ مادر، از وقتی که فوت کرد ی، غم تو مرا به زندان خود انداخت و تا به اکنون هنوز که هنوز است این غم مرا زندانی کرده و می دانم که تا آخر عمر هم قرار است که زندانی آن باقی بمانم. کاش اینقدر زود از پیشم نمی رفتی و مرا در این شکنجه و عذاب دردناک رها نمیکردی. حالا من چطور با این غم بسازم؟ من می خواهم بسوزم، می خواهم این غم وجودم را بسوزاند تا زودتر به پیش تو بیای و از این زندانی که در آن گرفتار شده ام رهایی یابم. مادر، تو که زندانبان من هستی از خدا شفاعتم را کن که زودتر مرا به پیش تو بیاورد. این دنیا دیگر بدون تو رنگ و نشاطی ندارد.

**************

مادرم، چطور با غم نبودنت کنار بیایم وقتی که دائم خاطراتم را با تو مرور میکنم و هر لحظه اشک بر چشمانم جاری می شود؟ بگو چطور با نبودن تو کنار بیایم وقتی که به قاب عکس روی دیوار می نگرم که من و تو کنار هم ایستاده ایم و در آنجا گویی با نگاهمان به هم می فهمانیم که تا ابد و تا همیشه کنار هم هستیم؟ مادر، این قول تو به من نبود، این قرار ما نبود که زندگی مرا اینگونه تلخ کنی و بگذاری و بروی. مادر، به این فکر کرده ای که بعد از تو قرار است چه بر سر فرزندت بیاید؟ به این فکر کرده ای که فرزندت بعد تو دیگر نه طعم آرامش و نه طعم لذت را می چشد؟ تنها چیزی که اکنون مرا لحظه ای به لبخند وا می دارد اما بعد مرا در غمی بزرگتر فرو می برد همان قاب عکس روی دیوار است که در آن به من لبخند می زنی و با نگاهت به من میفهمانی که تا ابد پیش من هستی. مادر، می خواهم کنار بیایم با این غم خانمان سوز اما چطور؟ وقتی که خاطراتی از تو وجود دارند که وجودم را به آتش می کشند، چطور می توانم تو را به فراموشی بسپارم؟ این آتش هر دم زبانه می کشد و وجود مرا بیشتر در بر می گیرد.

**************

مادر، خسته شده ام از این دنیایی که تو در آن نیستی، خسته شده ام از این دنیایی که وقتی تو از آن پر کشیدی جز غم و اندوه در آن چیزی نیافتم. مادر، به من بگو چطور دلت آمد فرزندت را در میان این همه غم و اندوه تنها بگذاری و برای همیشه بروی؟ مگر آن دنیا زیباتر از دنیایی بود که با من بودی؟ مگر نمیگفتی خوشبختی با من برایت معنا می شود؟ مگر نمیگفتی برای من که فرزندت باشم حاضری هر کاری بکنی؟ این بود کاری که میخواستی در حقم انجام دهی؟ اینکه از پیشم بروی و برای همیشه تنهایم بگذاری؟ مادر، لبخند تو را در ذهن حک کرده ام و هر بار که میخواهم با غم نبودنت کنار بیایم دوباره لبخندت را به یاد می آورم و وجودم به لرزه در می آید. مادر جانم، حق دارم بلرزم، این لرز از یک ترس است، از ترسی که نبودن تو را فریاد می زند، نبودن تو در کنار من وقتی در برابر مشکلات و سختی های دنیا قرار است که قرار بگیرم.

**************

وقتی روی نام تو صفت مرحومه را می گذارند، دوست دارم که بمیرم، دوست دارم وجودم نیست و نابود گردد اما دیگر روی نام تو صفت مرحومه را نبینم. مادر، برای اینکه صفت مرحومه کنار نام تو قرار بگیرد خیلی زود است، برخیز و به من بگو که این ها دروغ میگویند و تو آن مرحومه ای که آنها از آن حرف میزنند نیستی. مادرِ من قوی تر از این حرف ها بوده و هست که غم روزگار بخواهد او را به زانو درآورد، مادرِ من قوی تر از آن است که غم روزگار بخواهد موجب آن شود که او این دنیا را برای همیشه ترک کند. مادر، برخیز و به همه بفهمان که تو قوی تر از همه آن چیزی هستی که فکرش را می کنند، برخیز و بگو که تو آن مرحومه ای نیستی که از آن حرف میزنند. مادر جان، مگر قرار نبود که همیشه مراقب من باشی و در تک تک مراحل زندگی کنارم باشی؟ این بود همراهی ات؟ پس اکنون حتی اگر برای حرف دیگران نسبت به خود برنمیخیزی، برای من برخیز که از نبودنت دق می کنم و وجودم کم کم رو به نابودی و زوال می رود.

**************

مادر، شدیداً به آغوش مادرانه ات نیاز دارم. کاش می بودی و مرا از آن بهره مند می کردی. نمی توانم باور کنم که خدا آغوش مادرم را از من گرفته، نمی توانم باور کنم که آن مهر مادری که همیشه باعث می شد آرام ترین آرام این شهر شوم را خدا از من گرفته. مادر، کاش خدا به جای تو مرا می گرفت، کاش به جای تو مرا از روی زمین نیست و نابود میکرد آخر دنیا به آدم های خوبی به مانند تو نیاز دارد تا هنوز هم قشنگی ها و زیبایی هایش را حفظ کند. مادر، حالا که تو رفته ای من زشتی دنیا را به راحتی می بینم، من تیرگی و تاری دنیا را به راحتی متوجه می شوم. تو دنیای من و خانواده را رنگارنگ می کردی و از وقتی که رفته ای چیزی جز سیاهی برای من و خانواده باقی نمانده. مادرم، کاش بودی و ما را از این غم، از این سیاهی و از این اندوه می رهانیدی، کاش می بودی و با در آغوش گرفتن من به من می فهماندی که دنیا هرچقدر هم تیره و تار باشد تو برای من آن را رنگارنگ خواهی کرد.

**************

مادر، تو برای من به مانند هدیه ای از سوی خدا بودی اما چرا خدا هدیه اش را از من پس گرفت؟ مگر هدیه را هم پس می گیرند؟ اینکه رسم هدیه دادن نیست. یا هدیه ای را به کسی نمی دهی یا اگر دادی دیگر او را از او باز نمی ستانی. خدا تو را از من گرفت و من حالا فهمیده ام که خدا چقدر خسیس بوده. آری خدا خسیس بود چون فهمید که هدیه ای که به من داده بود ارزشی فراوان داشته و برای همین می خواست که او را زودتر برای خود کند و همیشه در پیش خود نگه دارد و برای همین تو را از من گرفت و به پیش خود برد. اما شاید خدا نمی دانست که من به هدیه او عادت کرده بودم، شاید خدا نمی دانست که وجودم به وجود هدیه او گره خورده بود. خدا هدیه ای که به من داد را از من گرفت اما با این کار وجودم را هم از من گرفت، عشق درونم را هم کشت و مرا بی روح ترین آدم روی زمین کرد. اکنون من فقط جسمی دارم که نفس می کشد اما روحی ندارم، روح من زمانی که خدا هدیه اش را از من باز ستاند برای همیشه از بدنم پر کشید و رفت.

**************

مادر می شود یک بار دیگر برخیزی و من چهره مهربانت را ببینم؟ می شود یک بار دیگر برخیزی و من تو را در آغوش بگیرم؟ مادر دلم برای تمام لبخندها و مهربانی هایت تنگ می شود. وقتی که تو را در آغوش خاک بسپاردند تنها همدم من سنگ قبری می شود که بی جان است و نمی تواند مرا در آغوش بکشد. مادر، برای یک بار دیگر هم که شده برخیز و فرزندت را در آغوش بکشد، برخیز و به او لبخند بزن و با این لبخندت انگیزه زندگی را به وجودش تزریق کن. مادر جانم، اگر این کار را نکنی، درست است که روح تو از جسمت پر کشیده و اکنون جسمت را می خواهند به زیر خروارها خاک کنند اما بدان که به همراه این اتفاق روح من هم از جسمم پر خواهد کشید و تنها فرق من با تو این خواهد بود که جسمم هنوز روی زمین خواهد ماند و کسی متوجه نخواهد شد که روح این جسم پرکشیده. مادر، وقتی که تو را به آغوش خاک بسپارند روح من هم از جسمم پر می کشد و من فقط جسمی خواهم داشت که نفس میکشد اما روحی ندارد.

**************

مادر فکر میکنم غم های زمانه زیادی روی تو فشار آوردند، فکر میکنم فشار زمانه زیادی کمر تو را خم کرد و برای همین به مرگ رضایت دادی و حاضر شدی از تمام این ها بگذری تا به یک آرامش ابدی برسی. اما مادر، آیا تو حاضر شدی که از من هم بگذری؟ تو حاضر شدی که فرزندت را هم نادیده بگیری؟ اگر پاسخت منفی است پس چرا فرزندت را درست در همان زمان هایی که بیشترین نیاز را به تو داشت تنها گذاشتی و رفتی؟ مگر فکر نمی کردی که او بدون تو مانند مرده ای متحرک است و فقط نفس میکشد اما زندگی نمی کند؟ مادر جان، تو از دست غم زمانه آغوش مرگ را با اشتیاق پذیرفتی اما با این کارت مرا در این دنیا به آغوش غمی بزرگ سپردی، آغوش غمی که دست کمی از مرگ ندارد و اکنون گویی من مرده ام اما با این حال جسمم هنوز نفس می کشد.

**************

مادر جان، هنوز هم وقتی دلم هوایت را می کند به سر بقچه لباس هایت می روم و چادر گل گلی ات را می بویم. عطر و بوی خوشی که داشتی هنوز هم بر آن چادر گل گلی پابرجاست و از بین نرفته. من هر وقت که دلتنگ تو می شوم، می روم و لباس هایت را می بویم و بوی خوب تو را استشمام می کنم. مادر، کاش در کنارم می بودی تا در کنار این بوی خوب مرا در آغوش میگرفتی تا من کاملاً از آرامش لبریز می شدم. اکنون وقتی که چادرت را می بویم، لحظات زیبایی که برایم از تو به یادگار مانده تداعی می شود، لحظاتی که با این چادر نماز میخواندی و به عبادت خدا می ایستادی. یادش بخیر، زمان هایی بود که من هم در کنار تو می ایستادم تا به همراه تو نماز بخوانم و کم کم نماز خواندن را از تو یاد بگیرم. به یاد دارم که همان زمان ها هم همین چادر را بر سرت می کردی. مادر، کاش یک بار دیگر می توانستم در کنارت نماز بخوانم و تو درست همین چادر را بر سرت می کردی و من با عطر و بوی خوش تو به عبادت خدا می ایستادم. چه چیزی می تواند لذت بخش تر از این باشد؟ اما افسوس که این فقط خیالی خام است چرا که تو اکنون دیگر برای همیشه از پیش من رفته ای و من دیگر مادری ندارم که بخواهم کنارش به نماز بایستم و به عبادت خدا بپردازم.

**************

مادر جان، خیالت جمع باشد، فرزندت می تواند در این دنیا زندگی بگذارند، تو اکنون به آن آرامشی که همیشه به آن نیاز داشتی برس، تو اکنون به آن آسایشی که همیشه به آن نیاز داشتی ولی در این دنیا به دستش نمیی آوردی برس. مبادا روحت برای من در آن دنیا هم آزرده خاطر باشد، مبادا روحت برای من در آن دنیا هم برنجد. مادر، من سرسختی را از تو آموخته ام، من مقاومت را از تو آموخته و خوب بلدم که در برابر غم دنیا خود را مصون نگه دارم. به من قول بده که حداقل در آن دنیا به آرامش میرسی، تنها همین است که می تواند به فرزندت انرژی مضاعفی دهد که به زندگی اش سرسختانه ادامه دهد. مادر، به خوابم بیا و به من بگو که این قول را به من میدهی و به پای قولت می مانی.

مطالب پیشنهادی :

متن و عکس برای مادران فوت شده مادرانی که در این دنیا نیستند

مجموعه متن در مورد مادر فوت شده (2)

متن روز پنجشنبه برای مادر فوت شده

دلنوشته برای روز مادر فوت شده

متن زیبا در مورد سالگرد فوت مادر

گلچینی از متن های زیبا درباره مرگ مادر (3)

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...