دلنوشته ای برای برادر فوت شده

برادر مانند پشتوانه ای امن و محکم در زندگیست که وقتی که هست لازم نیست بابت چیزی نگران باشی چرا که او با بودنش همه چیز را حل میکند و هر مشکلی را از بین میبرد. اما وای به حال روزی که برادرت از تو گرفته شود، آن روز تو حس میکنی که بی دفاع ترین و ضعیف ترین در زندگی هستی.

در این مطلب می خواهیم با شما دلنوشته هایی را درباره برادر فوت شده به اشتراک بگذاریم. اگر دلنوشته هایی طولانی می خواهید و یا برعکس اگر دلنوشته هایی کوتاه میخواهید، می توانید از محتوای این مطلب استفاده کنید. همراه ما باشید.

متن دلنوشته کوتاه درباره برادر فوت شده

بیا و دوباره برایم غیرتی شو، بیا و دوباره به من آن احساس امنیتی که همیشه با وجودت داشتم را ارزانی کن. فقط نرو، برادر جان نرو که من نمی توانم بدون تو اندکی در این دنیا تحمل زندگی را داشته باشم. برادر، حالا که تو قرار است دیگر پیش من نباشی، من چگونه زندگی کنم؟ من چگونه به زندگی بدون تو عادت کنم؟ برادر جانم، می توانم بگویم که من بدون تو هیچم و حالا که تو نیستی من هم نیست و نابود شده ام.

********************

غم رفتنت را چگونه به دوش بکشم؟ حالا من هیچ، مادر چطور میخواهد رنج نبودنت را تحمل کند؟ پدر چگونه می تواند تحمل کند که عصای دست پیری اش شکسته شده؟ برادر، چگونه نبودنت را تحمل کنیم؟ چگونه این غم بزرگ را به جان بخریم؟ هر کدام از ما به نحوی رنج میکشیم، هر کدام از ما به نحوی در حال نابود شدن هستیم. کاش میبودی و با بودنت دوباره آن حس امنیت همیشگی را به ما میدادی. حالا که نیستی هر کدام از ما به نحوی احساس ناامنی میکنیم. برادر، این خانه و خانواده بدون تو ناامن است.

********************

گریه کردنم بر سر مزارت تنها کاری است که می توانم برای کم شدن درد فراقت انجام دهم. می گویند گریه نکن، گریه تو را ضعیف تر میکند اما آنها از دل من چه خبر دارند؟ مگر آنها هم برادری از دست داده اند که بدانند چه برایشان خوب است؟ حقیقت این است که تنها چیزی که الان برای من خوب است این است که من هم بمیرم، من هم نابود شوم و نباشم که این غم را تحمل کنم. برادر جان، من آنقدر به مانند تو خوشبخت نیستم که این اتفاق برایم بیفتد برای همین با گریه خودم را آرام میکنم و این گریه ها بزرگترین مسکنی است که می توانم به خود بدهم.

********************

خدایا، حالا که برادرم رفته، حالا که او دیگر نیست که پشتوانه من در زندگی ام باشد، حالا که دیگر او نیست که با دلگرمی هایش به من اعتماد به نفس بدهد، به من بگو که چطور می توانم زندگی را ادامه دهم؟ علاوه بر این باید غم نبودنش را هم به جان بخرم و بگو که چطور این ها را تحمل کنم؟

********************

در دلم غمی دارم، غمی که هیچ کس جز آنها که برادری از دست داده اند درکش نمیکنند. این غم خیلی بزرگ است آنقدر بزرگ که می تواند تمام قلبت، تمام احساست و تمام چیزی که در درونت به نام روح میشناسی را رو به زوال آورد. الان گرچه جسم من نفس میکشد اما روح من زوال شده و نابود گشته.

********************

خدایا کارت با ما و خانواده مان تمام شد؟ حالا که برادرم را از ما گرفتی راحت شدی؟ حالا دیگر دنیا روال عادی اش را ادامه می دهد؟ تنها برادر من بود که مانع این چرخه لعنتی دنیا شده بود؟ برادر من جز خوبی چه در حق آدمها و این دنیا میکرد که او را از من و ما گرفتی؟ حداقل میگذاشتی بماند که دنیا با وجودش جایی زیباتر برای زندگی شود، حداقل میگذاشتی بماند که بتوان خوبی را شناخت و درک کرد. حالا او را از ما گرفتی و با این کار دنیا را زشت تر از آنچه که در نظر من بود کردی.

********************

همه می گویند با غمش کنار می آیی، خاک سرد است و جای این زخم کم کم خوب میشود. اما حتی اگر سردی خاک برادرم هم بخواهد این زخم را خوب کند من دوباره آن را تازه کرده و نمک روی آن میپاشم. برادرم بود. اگر من برای او نگریم، اگر قلب من برای او نکشند، آیا او در آن دنیا احساس نمیکند که در چه دنیای غریبانه ای زندگی میکرده؟ آیا روح او عذاب نمی کشد که چرا خانواده اش زود فراموشش کردند؟ من حاضرم تمام این غم و زخم را به جان بخرم اما روح برادرم در آرامش باشد، روح او بداند که در این دنیا کسی هست که از فراق او به تنگنا آمده باشد.

********************

برادر جان، می دانی رفتنت را به چه تشبیه میکنم؟ به آن کسی که در دل بیابانی سرد آتشی روشن کرده و تمام امیدش آن آتش است اما شعله های این آتش خاموش میشوند و او میماند و بیابانی سرد که مجبور به تحمل آن است. برادرم، آن شخص من هستم و بیابان سرد هم حکم این دنیای لعنتی را دارد و آن آتش هم تو بودی که خاموش شدی و مرا تنها گذاشتی. حالا من مجبورم سردی این بیابان را تنهایی به دوش بکشم و تحمل کنم چرا که دیگر آتشی نیست که مرا گرم نگه دارد و مرا در برابر سرما حفظ کند.

********************

کاش روز آخری بیشتر نگاهش میکردم تا حداقل دیدن یک بار دیگر خنده هایش برایم حسرت نشود. برادرم فوت شد و حالا این حسرت تمام وجود مرا نابود میکند. هر بار که به یادم می آید، دلم میخواهد خود را بکشم چرا که جان دادن و مردن بسیار راحت تر است تا تحمل این حسرت لعنتی که قرار نیست هیچوقت از بین برود.

متن دلنوشته طولانی درباره برادر فوت شده

برادر جان، به یاد داری چطور همیشه عشق مان را به هم ابراز می کردیم؟ ما مانند بقیه نبودیم که زباناً این عشق را نثار هم کنیم بلکه آن را با عمل به هم نشان میدادیم. وقتی که درگیر گرفتاری بودیم به کمک هم می آمدیم، وقتی که چیزی ما را خوشحال میکرد بیشتر آن را انجام میدادیم و وقتی که خاطره ای می ساختیم که در آن شاد و خوشحال بودیم بیشتر و بیشتر اتفاقات آن خاطره را تکرار می کردیم. من و تو مانند یک روح بودیم در دو جسم و نمیشد گفت که من و تو جدای از هم بودیم چرا که هر چه را که تجربه می کردیم و هر خاطره ای که میساختیم دقیقا با هم بود. دنیا برای من و تو خوشی های زیادی را مد نظر داشت، اتفاقات ناب بسیاری را در دل داشت و شوق و شعف بسیاری قرار بود به دل و جان ما برای بودن یکدیگر در زندگی مان تزریق کند. همه چیز طبق روال پیش می رفت و من و تو شاد تر از همیشه بودیم. ناگهان وجه دیگر دنیا رو شد. دنیا بدی هایش را هم به ما نشان داد، دنیا با اتفاقات تلخی که پیش روی ما آورد به ما فهماند که همیشه هم به ساز ما نمی رقصد. برادر جان، این بار تو دیگر مطابق با من رفتار نکردی، این بار تو دیگر همگام و همسو با من نبودی، این بار من و تو دیگر مانند یک روح در دو بدن نبودیم چون تو برای همیشه به پیش خدا رفتی. حالا من تنها شده ام و هر باره دارم به این فکر میکنم که چه شد که برادرم از من گرفته شد؟ چه شد که برای همیشه مرا ترک کرد و رفت؟ مگر به او بد میگذشت؟ مگر خاطره هایی که با هم میساختیم به حد کافی زیبا نبود که تصمیم گرفت پیش خدا برود تا دنیای دیگری را تجربه کند؟ جدای از برادرم به دنیا هم فکر میکنم که چطور نتوانست خوشحالی ما را ببیند؟ چطور توانست این بدی را در حق ما تمام کند و برادرم را از من بگیرد؟ به خدا هم فکر میکنم که چطور حاضر شد عشق میان دو برادر/برادر و خواهر را به پایان برساند. برادر جان، داستان زندگی من و تو خیلی غم انگیز بود، داستان جدایی من و تو غمگین ترین داستان واقعی بود که آن را تا به حال در زندگی دیده ام و خودم کاراکتر این داستان بودم.

********************

میخواهم همه دنیا بدانند که من عاشق برادر بودم، من عاشقانه او را دوست داشتم و حاضر بودم تمام وجودم را برای وجودش بدهم اما برایم بماند و از پیشم نرود. نمی دانم چه شد؟ نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما او رفت، او به پیش خدا رفت و برادرش/خواهرش را برای همیشه ترک کرد. حالا نمی دانم به بی وفایی او بگریم یا نامردی دنیا و یا حکمتی که خدا در این دنیا برای من و او پیش نظر داشت. زندگی بدون برادرم خیلی تلخ میگذرد، تلخی این زندگی از زهر کشنده مار هم بیشتر است. کاش این زمان ها بگذرند، کاش زودتر به پایان برسند و کاش زودتر من این ایام را پشت سر بگذارم. کاش اصلا زمان آنقدر سریع بگذرد که من هم به پیش برادرم بروم و بتوانم این غمی که قرار است تا آخر عمر به همراه داشته باشم را به پایان برسانم. چیز کمی نبود، برادرم از من گرفته شد، خدا برادرم را از من جدا کرد. الان که دارم این را مینویسم، درونم آتشی شعله گرفته، آتشی که بر قلبم زخم میزند، بر دلم زخم میزند، این آتش، آتش فراق برادر است، این آتش، آتشی است که از وقتی برادرم مرا ترک کرد به جانم افتاده و هنوز که هنوز است مرا ترک نکرده و در درونم شعله ور است. تنها چیزی که می تواند این آتش را خاموش کند این است که من هم جانم گرفته شود، من هم فرصتم تمام شود و به پیش برادرم بروم. این دنیا انتقامی سخت از من و او گرفت و باعث شد که تا همیشه درون من غمی شعله بگیرد و این شعله تمام وجودم را بسوزاند.

********************

می دانی بزرگترین حسرتم چه هست؟ اینکه کاش روز آخر بیشتر با او صحبت میکردم، روز آخر بیشتر به چشمانش نگاه میکردم و آن حرفی که همیشه در دلم بود را به او میگفتم. کاش روز آخر به او میگفتم که برادر جان می دانستی چقدر دوستت دارم؟ می دانستی چقدر عاشقت هستم و چقدر در قلب من جای داری؟ کاش این ها را به او میگفتم تا واکنشش را به این حرف هایم میدیدم و من هم از زبانش میشنیدم که او هم دوستم دارد و او هم خانه ای برای من در قلبش ساخته. اما من این ها را نگفتم، او گذاشت و رفت و این آخرین دیدار من با او بود. حالا این حرف ها را به سنگ قبرش میزنم، حالا هر روز به کنار مزارش مینشینم و هزار بار به او میگویم دوستش دارم، هزار بار به او می گویم که عاشقش هستم اما چه سود او برای همیشه مرا ترک کرده و رفته و من دیگر قرار نیست که از زبانش واژه دوستت دارم را بشنوم. میدانی بد ماجرا کجاست؟ او حتی به خوابم هم نمی آید، او حتی در خواب هم این حرف ها را به من نمیزند. نمی دانم شاید واقعا آنگونه که فکر میکردم مرا دوست نداشته یا آنگونه که فکر میکردم در قلب او جایی نداشتم اما کاش دلیلش را می دانستم. حالا تمام زندگی من شده اینکه به مزار برادرم بیایم و با او از عشق سخن بگویم، تمام زندگی ام شده حسرتی که یک بار او را در خواب ببینم و او هم یک بار به من بگوید که همانطور که من او را دوست داشتم او هم مرا دوست داشت.

********************

چه کنم؟ برادرم بود! حالا به من بگویند دیوانه، حالا مرا دیوانه ترین دیوانه این شهر خطاب کنند، مهم نیست. از وقتی که برادرم رفته، دنیا هم برای من تمام شده، منطق هم از من گرفته شده و تنها چیزی که می تواند مرا آرام کند همین چیزی است که نامش را دیوانگی گذاشته اند. میخواهم رها شوم از غم دنیا، می خواهم رها شوم از هر چه نامش را عقل می گذارند، می خواهم از تمام این ها رها شوم تا حداقل دیگر غم برادرم به خاطرم نیاید. غم از دست دادن او تلخ تر از هر چیزیست، تلخ تر از این دیوانگیست و تلخ تر از هر زهریست. این مردمی که مرا دیوانه خطاب میکنند از عشق من به برادرم خبر ندارند در غیر اینصورت می فهمیدند که نام این دیوانگی عقلانیت محض است چرا که من برای فرار از رنجی که رفتن او به جانم انداخته، برای فرار از درد فراق او خود را به این روز انداخته ام. حالا برای اینکه زندگی کنم، برای اینکه منطق زندگی را از دست ندهم، باید بی منطق ترین شوم، باید همانی شوم که این مردم او را دیوانه خطاب میکنند تا حداقل اینگونه درونم آرام شود، اینگونه آتش غم برادرم جانم را نسوزاند.


در ادامه ببینید :

متن در مورد دوست داشتن برادر + عکس نوشته (2)

متن سالگرد فوت برادر

دلنوشته درباره خواهر و برادر

متن برای مریضی برادر

شعر های زیبا درباره مرگ برادر جوان


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...