جملات سنگین درباره شیر جنگل

قدرت شیر در چه نهفته است؟ در نگاهش یا در پیکرش؟

شیر، سلطان جنگل، به راستی چرا سلطان اوست؟ فیل از او بزرگتر است، کفتار از او وحشی تر است. شاید بگویی چون او خطرناک تر است. اما باز هم نه، حتی در میان گربه سانان، ببر از شیر، هم بزرگتر است و هم درنده تر، پس به راستی چرا او سلطان است؟ شیر آرام است، قدرتش در آرامی اوست، شکار را که ببیند نه همچون کفتار، دست و پایش را گم می کند، نه خودش را می­بازد، نه همچون ببر، سریع، کمین می کند، خوب می نگرد، با آرامش. شاید او از همه ما انسان ها بهتر به این نتیجه رسیده، که... خدا روزی رسان است. نگاهش کنید. خوب بنگرید، او فقط یک قاتل قدرتمند نیست، نگاهش پر از جذبه است، همچون کسانی به افق می نگرد که گویی قرن ها در این زمین زیسته و اکنون می داند، که این دنیا هیچ ارزشی ندارد. او قوی است، قدرتش نه در هیکل و اندام او، بلکه در نگاهش است، در وجودش است، شخصیت اوست که از او یک سلطان می­سازد. به راستی.... سلطان جنگل است.

متن درباره شیر سلطان جنگل

دنیا در نظر شیر، بی ارزش است؛ او ورای ما به این جهان می نگرد

شیر ها، شکار نمی کنند تا لذت ببرند، اسیر شکم خود نیستند. اگر واقعا گرسنه نباشند، طعمه، در یک متری آن هم باشد، عین خیالش هم نیست، خود را بازیچه اغراض حیوانی خود نکرده اند. او شکار می کند تا فقط زنده بمانند، خانواده اش، و ببینند آنچه که او در سال های سال دیده است؛ می گویند شیر ها در طول روز، تنها پنجاه دقیقه غذا می خورند، و تنها دو ساعت راه می روند، باقی روز را می نشینند، می نگرند، بازی بازیگرانی را تماشا می کنند که اسیر این دنیای بی رحم شده اند، می کشند، کشته می شوند، شکار نمی کنند تا زنده بمانند، زنده می مانند تا شکار کنند. اسیر دنیا و بی رحمی های آن شده اند. معنی زندگی برایشان بیشتر از غذایی که میخورند نیست. آری شیر می نشیند و به آن ها می نگرد. همچون کسی که به بی ارزشی این جهان پی برده است. به راستی او چه می داند که ما از دانستنش غافلیم. در پی چه میگردد؟ نگاهش زیباست، قوی است، پر از معنی است. معنای این جهان را باید از نگاه شیر دریافت. به راستی... او سلطان جنگل است.

جملات سنگین راجب شیر جنگل

شیر، فرزند خود را از خود می راند

سال ها گفتیم، چه بی رحم، شیر های نر برای حفظ قدرت خود در گله شان، فرزندان نر خود را از گله بیرون می کنند، به راستی برای این بود که بی رحمند و در فکر قدرت؟ همان شیری که در روز تنها سه ساعت فعالیت دارد و بقیه اش را در حین تماشای جهان است؟ در فکر چه قدرتیست؟ این حیوان حتی به غذا نیز ارزشی وا نمی نهد. او در جستجوی چیزی فراتر است. شاید یک معنی برای این جهان. پس با این وجود، اگر قدرتی نیست، اخراج پسرانش برای چیست؟ شاید می خواهد، ببیند، فرزندش، آن چیز را که خود او دیده است، شاید می خواهد، بفهمد، فرزندش، آن چیز را که خود او فهمیده است. شاید هم می خواهد بچشد، فرزندش، آن چیز را که خود او چشیده است، آن چیز را که قادر به درکش نیستیم و تنها در یک بازی قدرت، خلاصه اش کرده ایم. نمی خواهد فرزندش نیز، مانند بازیگران این صحنه جهان بشود. نمی خواهد اسیر بازیگردانی هوس هایش شود، غرائضش شود. نمی خواهد فرزندش، همچون کفتار و ببر و سگ بشود. می خواهد همچون خود، به معنی بنگرد نه به مستی، به قضا بنگرد نه به غذا، به قدر بنگرد نه به غدر. همچون خود او بشود، یک سلطان. به راستی... او سلطان جنگل است.

متن های خفن درمورد شیر سبطان جنگل

سلطانی که خانواده را فدای قدرت نکرد

در میان گربه سانان و این چنین درندگان، شیر اجتماعی تر است، اهل خانواده است. سلطان و خانواده؟ سلاطین را چه به بازی زن و بچه؟ سلاطین را بازی قدرت شایسته است. شاید شیر هم ابتدا با ما هم نظر بوده است. اما در مقابل تمام آمال و هوس هایش یک سوال بزرگ قرار داده است. که چی؟ به راستی که چی؟ گیرم در بازی قدرت، من برنده شوم، شاید تمام دشمنانم را به زانو در بیاورم و شکارهایم را از برای قدرت بِدَرَم. آخر که چی؟ جز خاک، از آنِ من است؟ جز اینست که استخوان هایم، سهم لاشخور ها می شود؟ جز اینست که پاره تنم، سهم کفتارهایی می شود که سال ها در ید قدرت من بودند؟ با این وجود، یا اینکه میدانم، شایسته است باز، بازیچه حرص و طمع بشوم؟ این سوال هاییست که او احتمالا از خود می پرسد. شاید تمام سکوت ها و به افق ها خیره شدن هایش، جستجویی برای رسیدن به سوال هایش باشد. اما، او سلطان نشد قبل از اینکه این گونه زیست، او این گونه زیست تا سلطان باشد. شاید ما به کل معنی قدرت و هیبت را به اشتباه درک کرده ایم. به راستی... او سلطان جنگل است.

متن زیبا درباره شیر جنگل

به راستی چرا، چرا شیر و کفتار از هم بیگانه اند؟

معروف ترین دشمن شیر ها کفتار است. به راستی که شیر از او متنفر است. دلیلش را گفته اند رقابت برای تصاحب قلمرو!!! قلمرو برای چه؟ برای شکار بیشتر؟ مگر شیرها چه مقدار ارزشی برای خوردن قائلند؟ خیر، بدین سادگی ها نیز نمی شود. این دشمنی را باید در تفاوت نگاه این دو موجود به این جهان و زندگی نگریست، یکی زندگی می کند تا فقط بخورد، آن یکی می خورد تا زندگی کند. یکی برای غرائضش حاضر است حتی به آشغال های جامانده از دیگری نیز تجاوز کند. حاضر آن چه را بخورد که خود شکار نکرده، حاضر است بخورد، هر گونه که بشود، اما دیگری ارزش خود را والا تر از همه چیز و این دنیا را فانی تر از همه چیز یافته است، خود را بازیچه این غرائض نمی کند. اگر سیر باشد، به شکاری که در یک قدمی اش باشد نیز، حتی نگاه هم نمی اندازد. او نمی خورد برای اینکه خوردن برایش لذت است. او شکار میکند تا فرزندانش زنده بمانند، زنده بمانند، تا ببینند و بفهمند، آنچه او فهمیده است و دانسته است. منطقی نیست که این دو دیدگاه دشمن یکدیگر باشند؟ انسانی که خود همچون برخی حیوانات، بازیچه قدرت، حرص و طمع شده است، نمی تواند شیر را بفهمد، نمی تواند درکش کند. او را آن گونه که خود میخواهد تعریف می کند، نه آن گونه که هست. به راستی که این حیوان، سلطان جنگل است.

مطلب کوتاه درمورد شیر جنگل

وقتی که اشرف مخلوقات، شیر را نماد خود می کند، به راستی چرا؟

شیر نماد می شود، شیر ها در همه جای دنیا، نماد قدرت بوده اند. در چین باستان برای نشان دادن قدرت و اقتدار حکومت خود، در ورودی کاخ هایشان، مجسمه ای از شیر را علم می­ کردند تا بداند مهمان، اینجا، سرای شیران است. نماد قدرتی که از درندگی نشأت نمی گیرد، از نگاهی قدرتمندانه ساطع می شود. و الا به گمان من اگر قدرت را به معنی درندگی می گرفتند، برای نماد، انتخاب های بهتری نیز داشتند، گرگ، ببر و و و، اما شیر، نمادی از درندگی نیست، نمادی از قدرت ذاتی است، شخصیت یک سلطان دارد. نه خود را حقیر قدرت می سازد، نه تسلیم هر چیز دیگری. این نماد، تنها به چین خلاصه نمی شود، می توان یافت، آن را، هر جا که کسی می­ خواهد قدرتش را نشان دهد، حال چین باشد، یا ایران باستان، نمادی از شیر پیدا خواهد شد، شیران در تخت جمشید. شکوه و اقتدار حکومتی را به رخ جهانیان می کشید که در عین قدرت، درنده نبود. لیکن، ممکن است گاهی نیز، این انسان، مایه حقارت شیر شود. آن دم که فرومایگانی خود را شیر می نامند، آن ها که حقیر تر از کفتارانند، شیر را نماد خود می کنند. خود دیده ایم به چشم خود، کسانی که پرچمشان شیر بود و پیشه شان، غلامی گرگان. پرچمشان شیر بود و مرامشان کفتاری. آشغال خور دشمنان قدرتمند بودند. علمشان خورشید بود و در منش روسیاهی. برای شکم خود، چه حقارت ها که بر سر بیشه شیران نیاوردند. حال پرچم خود را شیر کرده باشند، یا حتی لباس شیر به خود بپوشانند، در تاریخ جز نام یک کفتار برایشان باقی نمی ماند. این گونه شیرها را شرمسار می شوند، شرمسار جانورانی که عکسش را بر روی پرچم هایشان می بندند و او عکسش عمل می کنند.

جملات ناب درباره شیر سلطان جنگل

اجتماع، در نظر شیر تنها یک بازی برد برد نیست، شیرها عاشق می شوند

شیرها اجتماعی اند، برخلاف بسیاری دیگر از درندگان، شاید به این دلیل که آن ها تنها یک درنده نیستند. آن ها خانواده شان را دوست دارند. این دوست داشتن، به معنای حقیقی کلمه، دوست داشتن است. نه چون بسیاری از حیوانات، تنها به این دلیل جمع می شوند که نفعی ببرند، اجتماعشان نه فقط برای شراکت است، عشق را در این خانواده می توان جستجو نمود. وقتی در خانواده شان یکی زخمی شود، خسته شود، بیمار شود، رهایش نمی کنند. هوای هم را دارند، در سختی ها، این را نشان می دهند. بجای او به شکار می روند، برایش غذا آماده می کنند تا بخورد. نشانی از سود دو طرفه نیست. این ها نشانی از آن چیزیست که در جامعه انسانی، رو به فراموشی است، عشق، محبت، دوست داشتن. ما چطور؟ چقدر از یکدیگر فاصله گرفته ایم، آن نقدر در ارتباطات مجازی به هم نزدیک شده ایم که گویی تمام جهان در یک اتاقیم، با این وجود در دنیای حقیق از چند متر، آن طرف تر خود، همسایه مان خبر نداریم، دیگر برایمان مهم نیست، آن چه مهم است اینست که خود به کجا می رسیم. شاید برای اینست که از معنای جهان دور شده ایم، فراموش کرده ایم که رسالت ما در این دنیای فانی چه بود، آن چه که محتملا شیر ها به خوبی به آن رسیده اند، از اعمال و رفتارشان مشخص است. به راستی یادمان رفته؟ که قبل تر ها مهربان تر بودیم؟ نه برای دوستان مجازیمان، برای خانواده و دوستان حقیقی مان. بیشتر برایشان وقت می گذاشتیم، دردهایمان یکی بود. درد دوستان و آشنایانمان، ما را نیز آزار می­داد و در صدد رفعش بر می آمدیم، دقیقا همچون شیر ها. روابطمان بر پایه سود نبود. همدیگر را دوست داشتیم، کاش لحظه ای متوقف شویم، پا بر روی ترمز این روند رو به زوال جهانمان بگذاریم و دست نگه داریم، برگردیم به آنچه بودیم، به آن صفا و صمیمیت. کاش ما نیز همچون شیر ها بودیم. کاش مایی که اشرف مخلوقاتیم، همچون شیر ها سلطان این جهان نیز باشیم. خالقمان، برایمان کم نگذاشت، ما برای خود کم گذاشتیم. او ما را اشرف مخلوقاتش آفرید ما خود را به زوال کشاندیم. کاش ما هم سلطان بودیم، همچو او، که به راستی شیر سلطان جنگل است.

جملاتی درباره شیر سلطان جنگل

او برای خوردن نمی جنگد، شاید از نگاه متفاوتش است که فرق دارد.

شیرها کم راه می روند، کم فعالیت می کنند، بیشتر نظاره گرند، این چنین سلطان جنگل نامیده می شوند که وقار یک سلطان دارند. یک سلطان اسیر هواهای خود نمی شود. شیر، چشمانی قوی دارد، خوب می بیند. گوش هایی قوی دارد، خوب گوش می دهد، با هوش است، با فکر، حمله می کند، با وقار است و مغرور، برای خود احترام قائل است، تا گرسنه نباشد شکار نمی کند. نه تنها شکار نمی کند که حتی به شکار و غذای خود نگاه هم نمی کند. خود را بیهوده خسته نمی کند، برای کاری که انجام می دهد خوب فکر می کند، بی گدار به آب نمی زند. سلطان بودن نه در دندان هایش است، نه در پنجه هایش و نه حتی در بازوانش، به گمان من که حتی اگر این ها را نیز نداشت، او باز سلطان بود. سلطان بودن در شخصیت و وجود او جریان دارد نه در وحشی گری و قدرت شکارش. ببرها هم از شیر ها بزرگترند، هم از آن ها درنده تر. پس چرا او سلطان نباشد، چون او نگاهش به قدر نگاه شیر بزرگ نیست. ببر ها برخلاف شیرها به خانواده شان کمتر اهمیت می دهند و بیشتر در فکر خود هستند. قدرت آن ها برخلاف شیر بیشتر در پنجه ها و قدرت عضلانی شان است که خلاصه می شود نه در نوع نگاهشان و نوع شخصیتشان. ببر، هر چقدر هم که قوی باشد، نمی تواند جا پای شیر بگذارد، و اینگونه است که خلقت ها همچون هم نیست. هر کسی در خلقتش


در ادامه ببینید :

متن زیبا در مورد گرفتن حق

شعر درباره حمایت از حیوانات


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...