شعر کوتاه و زیبا درباره سفر

شعر سفر از انواع اشعاری است که سراینده آنها با ذوق و لطافت خاصی به توصیف سفر پرداخته است. برخی از این اشعار با مضمون سفر دارای مفاهیمی غم انگیز و اندوهناک می باشند که می توانند برای هر خواننده ای جالب توجه باشند و او را به خواندن این اشعار تشویق کنند.

شعر سفر از اشعار زیبایی است که در قالب شعر نو و از زبان شاعران معاصر نیز علاوه بر شاعران گذشته به زیبایی سروده شده است. این اشعار دارای مضامین و مفاهیم دلنشینی هستند که می توان آنها را برای یار سفر کرده نیز خواند. سرودن این اشعار با ذوق و لطافت خاصی از سوی شاعران خود بیان شده اند. این اشعار را می توان با تنوع و زیبایی بسیار زیادی که بیان شده اند در قالب اشعار کوتاه و بلند و انواع شعر نو مشاهده نمود.

***************************

شعر سفر از شهریار

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی


شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی


آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی


آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی


چشمی به رهت دوخته‌ام باز که شاید

بازآئی و برهانیم از چشم به راهی


دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد

لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی


تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تقدیر الهی


تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم

افسانه این بی سر و ته قصه واهی

***************************

شعر سفر از سعدی

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم


می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم


خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم


وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم


پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم


چه کنم دست ندارم به گریبان اجل

تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم


آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم


هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی

حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم


نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر

تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم


به هوای سر زلف تو درآویخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم


گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم


خار سودای تو آویخته در دامن دل

ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم


بصر روشنم از سرمه خاک در توست

قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم


گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به که نماندست مجال حضرم


سرو بالای تو در باغ تصور برپای

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم


گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست

که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم


گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم


به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم


شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت ز کنار شکرم


از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

***************************

شعر سفر از قیصر امین پور

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

***************************

شعر سفر

همه شب با دلم کسی میگفت

سخت آشفته‌ای ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپید

«میرود، میرود، نگهدارش»

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشم های تو چون غبار طلا

تنم از حس دست های تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

میشکفتم ز عشق و میگفتم

هر که دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

«برود عشق من نگهدارش»

***************************

شعر زیبای سفر

آه، اکنون تو رفته‌ای و غروب

سایه می گسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره غم

مینهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه‌هایی همه سیاه سیاه

تهیه کننده : توپ تاپ

مطالب مرتبط...


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...