انشا در مورد ورزش و سلامتی

درباره ی ورزش و سلامتی که دوتا از دغدغه های همیشگی انسان ها هستند من هم تلاش بسیار کردم و حتی اقدامات لازم را هم انجام دادم ولی چون از نیمه های راه حرکت کردم و به ابتدا و کل کار توجهی نداشتم، نتیجه ی درست مورد نظرم را به دست نیاوردم!

وعده ی سر خرمن در مورد ورزش و سلامتی

ورزش و سلامتی همیشه دوتا از دغدغه های مهم زندگی همه ی انسان ها هستند و از آن جایی که من هم یک انسان به حساب می آیم، بالطبع ورزش و سلامتی دوتا از دغدغه های مهم زندگی من نیز هستند ولی متأسفانه در مورد هر دوتای این ها کمی کوتاهی کرده، با مشکلاتی مواجه شده ام. مثلا یک پیاده روی ساده برای من یک کار شاق به حساب می آید و با دوتا قدم برداشتن به نفس نفس زدن می افتم و دیگر توان راه رفتن بیش تر از همان دو قدمِ برداشته شده را ندارم. به همین دلیل بارها به فکر ورزش کردن و کنترل خورد و خوراک خود افتاده ام که متأسفانه هیچ بار به مرحله ی عملی شدن نرسیده و در همان مرحله ی تصمیم گیری متوقف شده اند؛ البته به جز یک بار که واقعا عزمم را جزم کرده بودم و آماده ی یک مبارزه ی جدی با خواهش های نفسانی خود برای رسیدن به سلامتی با کمک ورزش کردن بودم که این بار هم موفقیت آمیز نبود.

شاید چون در نیمه های راه به برنامه ی ورزش و سلامتی ملحق شده بودم!

ماجرا از یک صبح زود شروع شد؛ صبحی تر و تازه و باطراوت. تازه از خواب بیدارشده بودم. شش صبح بود. یکهو یاد رادیو افتادم و وعده ی خیلی جذابی که داده بود: «کم کردن وزن ... یک کیلو در یک روز»

راستش گفته بودند در راستای حقوق شهروندی می خواهند یک برنامه ی عالی برای شنونده ها بگذارند، خب ما شهروندان هم که کم مالیات نمی دهیم؛ همه چیز در این زمانه ارزش افزوده دارد و ارزش افزوده هم مالیات، بماند که کسب و کار و حقوق ما ... بماند.

فوری بلند شدم، دست و روی خودم را شستم، سه تا لیوان شیر، چندتا خرما، دوتا استکان چای شیرین و یک چندتایی لقمه نان و پنیر و گردو خوردم، خب به این دلیل که همیشه می گویند برای سلامتی صبحانه را باید به طور کامل بخورید تا مغزتان کارکند!

یک ربع وقت داشتم. رادیو را روشن کردم.

گاهی برای ورزش و سلامتی زمان زیادی نداریم.

مجری رادیو با حرارت و هیجان می گفت: «سلام ... خیلی دیر شده ... ولی نه ... نگران نباش»

چند وقت بودکه یک چندکیلویی اضافه وزن پیدا کرده بودم، راستش پیدا نکرده بودم خودش من را پیدا کرده بود! البته اضافه وزنم خیلی زیاد نبود ولی مثل اینکه خیلی به چشم همه می آمد، شاید هم کُلاًّ آدم تو چشم و دل بُرویی هستم! نمی دانم!

این موضوع برای خودم خیلی عجیب بود! چون به نظر خودم فقط یک کم شکم داشتم. ولی عجیب بود که بابایم به طور مداوم به من می گفتند: «مثل بوم غلتون شدی ... خوبه البته ... چون  نگرانِ بی کار موندنت نیستم و نهایت واسه صاف کردن آسفالت خیابون ها می شه از تو استفاده کرد!»!

تا وارد جایی می شدم دوستانم با نیشخند، بلند و کشدار می گفتند: «سـلام شـــکم!» بعد که من را می دیدند، سریع می گفتند: «عه! تو هم باهاش اومدی؟!» بعد هم هر و هر باهم و به من می خندیدند ... آن ها واقعا آدم های بی ادب، حسود و بی نمک و سلسله جبال یخی بودند.

یک مدرس آشپزی هم در بین فامیل خود داشتیم، هر دفعه که من را می دید لنز سبزرنگ داخل چشم هایش عجیب برق می زد! بینیِ نوک تیز 3 بار عمل شده اش به زحمت خودش را از بین برآمدگیِ پروتز گونه هایش بیرون می کشید، به زحمت کمی هوا را از بین سوراخ های نداشته ی بینی اش به داخل خودش می مکید و با نیشخند می گفت:

«خوش اضافه وزن شدی ها! مراقب باش!»

این را که می گفت آن هم با آن نگاه برق برقی اش و آن نیشخند گرگ گونه اش یاد خوش نمک شدنِ غذای مان می افتادم و احساس می کردم به من نه به عنوان یک آدم، آن هم از نوع فامیل، که به عنوان یک شقه گوشت، آن هم از نوع آزاد ولی با نرخ دولتی نگاه می کند! خب لابد روی فامیل بودن مان هم حساب بازکرده بود بی انصاف!

بگذریم ... برنامه ی ورزش و سلامتی مهم تر است.

همان طور که گفتم، رادیو وعده داده بود از امروز هر روز ساعت هفت یک برنامه ی ورزشیِ پرانرژی پخش می کند که هیچ کس بعد از گوش کردن به آن و عمل به توصیه های پزشک برنامه، غصه ی اضافه وزن نداشته باشد.

مجری می گفت: «اگه عجله کنی به بقیه می رسی ... زود باش دیگه ... خودت رو گرم کن ... داری خیلی خوب پیش می ری ... ماشاءالله »

فوری شروع کردم به درجازدن، کم کم سرعتم را بیش تر و بیش ترکردم، حسابی گرمم شده بود، کلی هیجان داشتم. مثل یک توپ سنگین که توانایی قل خوردن در حد یک بند انگشت را هم به زور دارد حرکت می کردم، تازه بوم غلتون بودن و آف ساید بودنِ شکمم را حس می کردم، چون وقتی درجا می زدم شکمم مثل یک قسمت خودمختار از بدنم، در مقابل حرکت کردن مقاومت می کرد، موج مکزیکی می رفت و سنگینی اش می خواست من را به سمت جلو پرتاپ کند، انگار شکمم و جاذبه ی زمین آن چنان قُرص و مُحکم یکدیگر را در آغوش گرفته بودند تا عن قریب کله پایم کنند!

مجری فریاد می کشید که بشمار یک ... دو ... سه ...

شروع کردم به شمردن، یک ... دو ... سه ... چاهار ... پنج ... رسیدم به بیست، دیگر نفسی برایم نمانده بود که بیش از این ادامه بدهم.

 مجری مدام تشویقم می کرد که آفرین ... دست هات رو ببر  بالا و یک نفس عمیق بکش ...

از اولِ ورزش تا حالا یک نفسِ درست و حسابی نکشیده بودم و داشتم خفه می شدم. راستی خوب شد که رادیو گفت نفس بکشم. وگرنه کلا سلامتی ام نابود می شد. یک نفس عمیق کشیدم و دوباره درجا زدم.

مجری باز هم باحرارت تشویقم می کرد که آفرین ... داری خوب پیش می ری ... ادامه بده ...

من همینــــطور درجا می زدم و شکمم همیـــنجور خودمختاروار حرکت موجدار انجام می داد و قصد داشت من را مثل بانجی جامپینگ به زمین بکوباند و احتمالاً بعدش هم کُلُّهم بترکیم!

با خودم گفتم: «این چه ورزش کردنیه آخه؟ نخوردیم نون گندم ولی دیدیم که دست مردم!»

نان گندم گفتم و یادم افتاد که چقدر هم گرسنه ام ... تا الآن که مدام درجازده بودم! پس کِی قرار است نرمش های معجزه گر شروع شود؟! تا وزن من هم یک سقوط آزاد اساسی داشته باشد و از دست طعنه و کنایه های اطرافیان خلاصم کند؟!

حسابی از نفس افتاده بودم که یک دفعه آن مجریِ پرهیجان و شلوغ که با فریاد صحبت می کرد تبدیل شد به یک مجری آرام و باوقار! انگار که در یک مجلس خواستگاری نشسته است و می خواهد با جذب توجهِ لحظه ای همگان، طرف بینوا را به اندازه ی یک عمر، خون به جگر کند.

مجری گفت: «این هم یک بانک خوب روبه روی شما. حالا حساب بانکی ممتاز رو بازکن و از مزایاش تا عمرداری استفاده کن ... وام بانکی با سود اندکِ 24 درصد هم داره ها ... ساده بود نه؟»

خیلی ساده بود! برنامه ی ورزش و سلامتی کجا؟! تبلیغ وام بهره دار کجا؟!

سر جایم خشکم زد ولی مگر این قسمت خودمختار بدنم، شکمم، حرکات موجدارش قطع می شد! انگار که موتورش تازه گرم شده بود! ول کن نبود.

شکمم را به حال خودش رهاکردم و بی حال روی زمین وِلوشدم، امان از دست این شکم نمک نشناس که هم همچنان مصمم به موج مکزیکی رفتنش ادامه می داد!

قبل از هر برنامه ریزی برای ورزش و سلامتی شناخت از خود حتما لازم است.

درست است که این برنامه ی رادیو متأسفانه سرِ کاری بود ولی خب به یک سری از شناخت ها نسبت به خودم دست پیدا کردم؛ هم فهمیدم بوم غلتونم، هم فهمیدم حقوق شهروندی یعنی مثل یک بچه ی آدم بنشینم پای رادیو و به تبلیغاتش بادقت گوش بدهم تا مبادا اطلاعاتم نقصانی پیدا کرده، به دلیل بی اطلاعی حقم ضایع بشود، چرا؟ چون با یک وام بانکی با سود کمِ 24درصد آشنا شدم! فهمیدم اصلِ رعایت حقوق شهروندی یعنی «مَن»، جای کم تری در جامعه باید اشغال کنم، البته نیم کیلو وزن هم کم کردم، و هم اینکه خیلی گرسنه ام شد و باید سریع می رفتم تجدید صبحانه کنم، به همـــــین راحتی!

نتیجه ی خوبی از این تجربه ی خود درباره ی ورزش و سلامتی گرفتم.

نتیجه گرفتم که به هیچ وجه به برنامه ها، سخنرانی ها، شعرها، متن ها، فیلم ها، ترانه ها، حتی عکس ها و خلاصه هر آنچه که به صورت کامل نمایش داده نمی شوند و یا متن کامل آن ها را ندیده ام، نخوانده ام و یا نشنیده ام اعتماد نکنم و تا نسخه ی کامل آن ها به دستم نرسیده و با دقت آن ها را بررسی نکرده ام، هیچ اقدامی نکنم و حتی هیچ اظهار نظری هم درباره ی آن ها نداشته باشم.

قطعا سلامتی روح و جسم همه ی ما در این تمرین ورزشی نهفته است که در تمام طول زندگی مان حرکات جسم و روح مان را حساب شده و بادقت انجام بدهیم و با دقت بسیار زیاد مراقب تغذیه ی روح و جسم مان باشیم.

سلامت و سربلند باشید

نویسنده : محبوبه عباسی

مطالب پیشنهادی :

متن درباره ورزش به زبان انگلیسی با ترجمه فارسی (2)


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...