انشا در مورد تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید

تعطیلات نوروز ما از رؤیای مرفه بی درد شدن ما با خریدن ویلا در وسط جنگل شروع شد و با مهمانداری مانند خدمه های هتل های بیست ستاره! ادامه پیدا کرد و در آخر با استراحت در شهر عزیز خودمان و در منزل دوست داشتنی مان به پایان رسید. البته خلاص شدن از مرفه بی درد بودن و ویلا و مهمانداری در ویلا خودش ماجرایی جالب داشت.

گاه گاهی از زبان دیگران می شنیدم که «فلانی یک ویلا در شمال دارد، واقعا مرفه بی درد همین ها هستند، کل تعطیلات نوروز را داخل ویلا، در شمال، هوای عالی، واقعا بعضی ها عجب مرفه های بی دردی هستند.»

همیشه با خودم فکر می کردم چه خوب می شود که ما هم یک ویلا در شمال بخریم و یک مرفه بی درد بشویم ؟! بعد ما هم تمام تعطیلات نوروز را به جای این که از این خانه به آن خانه ی فامیل و دوست و آشنا به قول بابایم قطار شویم، به ویلای مان در شمال می رفتیم و پای مان را دراز کرده، از هوای مطبوع شمال لذت می بردیم.

حُسن دیگری که مرفه بی درد شدن ما داشت این بود که دیگر این ملینا خانم، همسایه دست راستی مان چپ و راست به هر بهانه ای به خانه مان نمی آمد تا با جیرینگ جیرینگ النگوهایش که همیشه هم به قلمبگی آرنجش گیر می کرد اعصاب همه مان را در تعطیلات نوروز به هم بریزد. از این مهم تر این که اگر ویلا داشتیم و تعطیلات نوروز را به شمال می رفتیم و مرفه بی درد می شدیم دیگر از دست ماندانا خانم، همسایه ی دست چپی مان هم راحت می شدیم و او هم به بهانه های ریز و درشت به خانه مان نمی آمد تا انگشترهای درشت و ورقلمبیده اش را که در دانه دانه ی انگشتانش جا داده بود و مثل یک پنجه بوکس، تمام در و دیوار خانه مان را زخمی کرده بود، روی مخ مان پیاده روی کند. بس که در زمان صحبت کردن بیش تر از زبانش دستانش حرکت می کرد و به این طرف و آن طرف می خورد، جای جای دیوار خانه مان نقش انگشترهای ماندانا خانم حک شده بود!

اما بالاخره نزدیک تعطیلات نوروز بود که روز موعود فرا رسید و ما هم با خریدن و دارای یک ویلای 200 متری در در وسط جنگل شمال شدن، مرفه بی درد شدیم. البته هنوز که ویلا نشده بود، تازه یک زمین پر از درخت بود که باید درختانش را قطع می کردیم! و به جای آن درختان خانه می ساختیم! پدر هم سریع همت کردند و چون که زمین ویلا در جنگل را به قول خودشان مفت خریده بودند با پول باقیمانده تا قبل از رسیدن تعطیلات نوروز یک حال، یک اتاق، یک آشپزخانه، حمام و دستشویی را ساختند.

تعطیلات نوروز شروع شد و ما هم همگی دست افشان و پای کوبان عازم شمال شدیم. مرفه بی درد شدن را از همان ابتدای سفر کاملا حس می کردم؛ چراکه احساس می کردم گردنم درازتر از قبل شده است، کله ام فاصله اش تا تنه ام بیش تر شده، چون دیگران را پایین تر از خودم می دیدم و انگار کوچک تر شده بودند! البته عجیب بود که هر قدر بیش تر دقت می کردم حس می کردم دماغم هم درازتر از قبل شده، چون به هر جا و هرکس که نگاه می کردم فقط نوک بینی ام را می دیدم و مانع درست دیدنم می شد، برای همین به این نتیجه رسیدم که بعد از تعطیلات نوروز حتما باید با یک عمل زیبایی بینی، دماغ درازم را هم باکلاس کنم.

خلاصه بعد از کلی تخمه خوردن و پرت کردن پوست آن به بیرون از ماشین تا هم ماشین مان کثیف نشود و هم خاک طبیعت غنی سازی شود، به ویلا رسیدیم.

عجب هوایی! بی خود نبود که می گفتند خوش به حال مرفه های بی درد که تعطیلات نوروز خود را در ویلای شمال خود می گذرانند.

به محض ورود به ویلا و قرار دادن وسایل مان در یک چهارم اتاق، صدای زنگ در آمد! با خودمان گفتیم حتما همسایه ها برای نوروز مبارکی و ویلا مبارکی گفتن آمده اند، اما دیدیم که عمه جان ترانه و شوهر عمه و بچه های شان هستند. شاد و خندان و بالا و پایین پران وسایل شان را در یک چهارم دیگر اتاق قرار دادند و بلافاصله و دست و رو نشسته شال و کلاه کردند و رفتند دید و بازدید جنگل! و این جا بود که ما ماندیم و تدارک ناهار برای خودمان و خانواده ی عمه جان!

اولین روز تعطیلات نوروز ما به تهیه ی ناهار و شام و پذیرایی گذشت و برای عمه و خانواده ی محترم شان به گشت و گذار در جنگل و کنار رودخانه!

یعنی همه ی مرفه های بی درد عمه دارند و تعطیلات نوروز را با هم می گذرانند؟!

شب بی حال و خسته به خواب که نه، از هوش رفتیم. ساعت پنج صبح با صدای زنگ در سراسیمه از خواب پریدیم و دیدیم که عمو جان رامتین با خانواده ی محترم برای گذراندن تعطیلات نوروز به ویلای ما تشریف آورده اند! یک چهارم دیگر اتاق ویلا هم اشغال شد و آن قدر گفتند گرسنه ایم که ما سریع بساط صبحانه را جور کردیم و درست سر ساعت 6 صبح که صبحانه خوردن تمام شد، عمه جان در وصف جنگل صحبتی کوتاه کردند و با خانواده ی عموجان به جنگل رفتند. باز هم ما ماندیم و تدارک ناهار برای خودمان و خانواده ی عمه جان و خانواده ی عموجان. روز دوم تعطیلات نوروز ما هم به تدارک ناهار و شام و پذیرایی از عمه جان و عمو جان گذشت.

یعنی همه ی مرفه های بی درد هم عمه دارند و هم عمو؟! تمام تعطیلات نوروز را هم با هم می گذرانند ؟!

شب که از راه رسید خسته و کوفته در رختخواب افتادیم و تازه چشم های مان گرم شده بود که ساعت 4 صبح با صدای رعشه آور زنگ در ویلا از خواب پریدیم. خاله پریسا بود و خانواده! وسایل آن ها هم یک چهارم اتاق ویلا را پر کرد و دیگر در اتاق فقط به اندازه ی پهنای یک پا جای رفت و آمد بود؛ هرکس اگر وسیله ای احتیاج داشت باید مثل بندبازها با حفظ تعادل از بین وسایل رد می شد تا به چمدانش برسد. یک بار شوهر عمه ترانه تعادلش را از دست داد و با آن هیکل به قول عمه جان بادمجان دلمه ای اش افتاد روی ساک خاله و سشوار مسافرتی شان شکست.

خلاصه روز سوم تعطیلات نوروز ما هم شد تدارک صبحانه و ناهار و شام خانواده ی خودمان و خانواده ی عمه و خانواده ی عمو و خانواده ی خاله.

یعنی همه ی مرفه های بی درد هم عمه دارند و هم عمو و هم خاله؟! تعطیلات نوروز را هم با هم می گذرانند؟!

شب که خواستیم بخوابیم کلی وقت صرف کردیم تا بین پیکرهای غرق در خواب میهمانان، جای خواب پیدا کنیم، جای خواب که پیدا شد با شوق و ذوق سر روی بالش نگذاشته، زنگ در به صدا در آمد! ما هم سریع بلند شدیم و مطمئن شدیم که حتما دایی جان پرویز تشریف آورده اند تا جمع مان جمع شود. اتاق را از وسایل خودمان خالی کردیم تا دایی جان و خانواده وسایل شان را بگذارند. طبق معمول همگی آن ها با هم به جنگل نوردی و گشت و گذار رفتند و ما هم به تدارک ناهار و شام.

با خودم فکر کردم عجب تعطیلات نوروز کوفتی! که دایی جان فرمودند چقدر دلم هوس کوفته های دست پخت پروانه را کرده است، ناگفته پیداست که پروانه نام مادر اینجانب است. به همین خاطر خانواده ی ما شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون که مواد لازم کوفته را بخریم و آن ها هم همگی طبق معمول رفتند به سیاحت و خوشگذرانی. البته همین که از ویلا بیرون آمده بودیم هم خوب بود، اصلا هیچ کدام مان میل بازگشت به ویلا را نداشتیم. زیر چشم همگی مان گود رفته بود. این چند روز تعطیلات نوروز مثل خدمه ی یک هتل بیست ستاره در خدمت فامیل بودیم. ولی خب نمی شد که به ویلا برنگردیم و در خیابان بمانیم و چادر بزنیم! کدام مرفه بی دردی در کنار خیابان چادر می زند؟!

به هر زحمتی بود کوفته را برای شام آماده کردیم و بعد از خوردن آن همگی مثل کنسرو ماهی ساردین، بغل هم بغل هم و به هم چسبیده با خیال راحت خوابیدیم؛ چراکه دیگر هیچ عمه و عمو و خاله و دایی ای باقی نمانده بود که عزم به ویلا آمدن کند. راحت و آسوده تا ساعت 10 صبح خوابیدیم اما باز هم صدای زنگ در ویلا به صدا درآمد! همگی متعجب و با این سؤال در ذهنشان که چه کسی پشت در ویلاست؟ به هم نگاه می کردند.

از آن جا که همه مشتاق بودیم بدانیم پشت در بسته چه کسی ایستاده است، همگی به حیاط رفتیم و با تعجب از میان نرده های در حیاط چند سرباز و پلیس و چند آقا را دیدیم که نام پدر را صدا کردند، همه نگران شدیم که عجب تعطیلات نوروز کوفتی بود که پدر با برگه ای به دست آمدند و گفتند این جا اجازه ی ساخت نداشته، سرمایه ی ملی است، شخصی که زمین را به ما فروخته هم دستگیر شده و بالاخره این که ویلای ما هم باید زود تخلیه و تخریب شود.

من و مادر و بابا و خواهر انقدر این روزها از دست ویلا و مهمانان ویلا خسته بودیم که فقط با تعجب و شوکه یک گوشه نشستیم اما عمه جان و عمو جان و خاله جان و دایی جان پرویز چه ها که نکردند! از داد و بیداد کردن و به قول بابا کولی بازی درآوردن تا به وسط کشیدن بحث های مختلف اقتصادی و سیاسی در سطح کشوری و بین المللی. بین خودمان بماند من و اعضای خانواده به جز ناراحتی به خاطر از دست دادن پول هزینه های خرید و ساخت ویلا هیچ ناراحتی دیگری نداشتیم، تازه از این که از شر ویلا داشتن خلاص می شدیم و شکر خدا دیگر مرفه بی درد به حساب نمی آمدیم خیلی هم خوشحال شده بودیم.

فردای آن روز تمام وسایل مان را جمع کردیم و به شهر عزیز و دلبندمان آمدیم و دو روز کامل استراحت کردیم. ادامه ی تعطیلات نوروز را به چند دید وبازدید بسنده کردیم و از اینکه از مرفه بی درد بودن استعفا داده بودیم و آدم معمولی شده بودیم حسابی لذت بردیم.

یعنی همه ی مرفه های بی درد هم بعد از گذراندن تعطیلات نوروز در ویلای شمال شان به همین نتیجه ای که من رسیدم، رسیدند؟!

من به این نتیجه رسیدم که اگر کسی در وسط جنگل شمال یک زمین را به قیمت مفت از یک زمین خوار بخرد مرفه بی درد نیست و کلا مرفه بی درد بودن خیلی هم قشنگ نیست و به قول مادرم آخر و عاقبت ندارد چون آن زمین خواری که زمین ویلا را به ما فروخته بود سال ها بود که خودش یک ویلای دو هزار متری خیلی لوکس در جنگل داشت ولی ویلای او را هم مثل ویلای ما خراب کردند و علاوه بر این او را به زندان هم انداختند و تازه مجبورش کردند پول های ما و خانواده های مثل ما را پس بدهد. پس اصلا  مرفه بی درد بودن به درد نمی خورد چون آخر و عاقبت ندارد.

تعطیلات نوروزتان ساده و صمیمی

نویسنده : محبوبه عباسی

مطالب مرتبط...

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...