شعر و جملات زیبای بزرگان درباره بهار

خوندن متن به صورت شعر از بزرگان در مورد بهار میتونه خیلی قشنگ باشه و حس و حالی زیبا به وجود آدمی ببخشه. بهتون پیشنهاد میکنیم که یک روز در فصل بهار به دل طبیعت برید و در اوج سرزندگی طبیعت، در اون به خوندن شعر از بزرگان شعر و شاعری بپردازید.

در این مطلب جملات زیبای بزرگان درباره بهار که در قالب شعر هستند رو باهاتون به اشتراک خواهیم گذاشت. بهتون پیشنهاد میکنیم که حتما یک بار این متن ها رو بخونید چرا که قطعا میتونن حس و حال تازگی بهار و زیبایی اون رو به وجودتون ببخشن. با ما در ادامه همراه باشید.

جملات زیبای بزرگان درباره بهار در قالب شعر

ای نیم تو سنگ و نیم دیگر آهن

با این همه غم ببین چه کردی با من

پاییز شدم ... دعایت مقبول افتاد

حالا دل تو بهار؛ چشمت روشن!

حنظله ربانی

.....

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است

هوشنگ ابتهاج

.....

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود

و ابرهایی که ناغافل،

تو

بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی

و ماه مهربان را

به دست‌هایم. حالا کجا مانده‌ای

دوباره بیایی کنار پنجره‌ام

بگویی: سلام،

بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟!

رضا کاظمی

.....

سبزه ها در بهار می رقصند،

من در کنار تو به آرامش می رسم

و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست

تو را عاشقانه می بوسم

تا با گرمی نفسهایم، به لبانت جان دهم

و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.

دوستت دارم،

با همه هستی خود، ای همه هستی من

و هزاران بار خواهم گفت:

دوستت دارم را …

نیما یوشیج

.....

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا

‌ای بهار ژرف

به دیگر روز و دیگر سال

تو می‌آیی و

باران در رکابت

مژده‌ی دیدار و بیداری

تو می‌آیی و همراهت

شمیم و شرم شبگیران

و لبخند جوانه‌ها

که می‌رویند از تنواره‌ی پیران

تو می‌آیی و در باران رگباران

صدای گام نرمانرم تو بر خاک

سپیداران عریان را

به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت

تو می‌خندی و

در شرم شمیمت شب

بخور مجمری خواهد شدن

در مقدم خورشید

نثاران رهت از باغ بیداران

شقایق‌ها و عاشق ها

چه غم کاین ارغوان تشنه را

در رهگذر خود

نخواهی دید

محمدرضا شفیعی‌ کدکنی

.....

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ

ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ،

ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ،

ﮐﻢ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ،

ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ،

ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ …

محمود دولت آبادی

.....

آن زمان، از شاخسار ترد سیب

نو بهار مهر و شادی می‌دمید

از زمین زنده، آوند گیاه

خون گرم زندگانی می‌مکید

شوق پنهانی به دل می‌آفرید

باد نمناک بیابان‌های دور،

ذره‌هایش در مشامم می‌نشست

بوی زن می‌داد و بوی خون شور

طعم سوزان سحرگاه سپید

درد را می‌کشت و شادی می‌فزود

نور نیروبخش خورشید بلند

خواب را از پلک چشمان می‌ربود

روز بود و روز بود و روز بود

خستگی در دست‌هایم مرده بود

تیرگی در کوچه‌ها جان می‌سپرد

روز، شب‌ها را به یغما برده بود

هر نگاهی خوشه‌یی از نور بود

هر تنی، سرشار خون زیستن

چون خلیجی پیش می‌رفت آن زمان!

هر هوس در پهنه‌ی احساس من

دست‌ها با دوستی پیوند داشت

عشق بود و شادی و مهر و صفا

هستی ما، گرم کار زندگی

جوش خون در دست‌ها، در گام‌ها

این زمان، از راه می‌‌اید بهار،

خسته گام و نیمرنگ و نا‌شناس

من ندانم باز هم باید گشود

دست‌ها را از پی حمد و سپاس؟

فرخ تمیمی

.....

شما با خوندن این شعرها به یاد طبیعت و شور و عشقی که در اون وجود داره میفتید. بهار زیبایی های خاصی داری که در فصل های دیگه یافت نمیشه. در فصل بهار میشه بوی تازگی و بوی طراوت رو احساس کردی. خوندن این متن ها و اشعار در دل طبیعت میتونه معجزه کنه و حس و حالی فوق العاده بهتون ببخشه.

سر کوه بلند آمد حبیبم

بهاران بود و دنیا سبز و خرم

در آن لحظه که بوسیدم لبش را

نسیم و لاله رقصیدند با هم

مهدی اخوان ثالث

.....

‌ای بهار

ای بهار

‌ای بهار

تو پرنده‌ات‌‌ رها

بنفشه‌ات به بار

می‌وزی پر از ترانه

می‌رسی پر از نگار

هرکجا رهگذار تست

شاخه‌های ارغوان شکوفه ریز

خوشه اقاقیا ستاره بار

بیدمشک زرفشان

لشکر ترا طلایه دار

بوی نرگسی که می‌کنی نثار

برگ تازه‌ای که می‌دهی به شاخسار

چهره تو در فضای کوچه باغ

شعر دلنشین روزگار

آفرین آفریدگار

ای طلوع تو

در میان جنگل برهنه

چون طلوع سرخ عشق

چون طلوع سرخ عشق

پشت شاخه کبود انتظار

ای بهار

‌ای همیشه خاطرات عزیز!

عاقبت کجا؟

کدام دل؟

کدام دست؟

آشتی دهد من و ترا؟

تو به هر کرانه گرم رستخیز

من خزان جاودانه پشت میز

یک جهان ترانه‌ام شکسته در گلو

شعر بی‌جوانه‌ام نشسته روبرو

پشت این دریچه‌های بسته

می‌زنم هوار

ای بهار‌ ای بهار ‌ای بهار

فریدون مشیری

.....

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی؟

صدات میاد... اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ما یه گلدون

خونه ما همیشه

منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه ‌تر از فصل شکفتنم کرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه‌ها بود

خواب و خیال همه بچه‌ها بود

آخ ... که چه زود قلک عیدیامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه‌چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره‌ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی‌جواب شد

دروغ نگم، هنوز دلم جوون بود

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

محمد علی بهمنی

.....

این شعرهای از بزرگان شعر و شاعری هستند و برای همین شما با اشعاری ساده روبرو نیستید. بهتون پیشنهاد میکنیم همراه خوندن هر شعر و گرفتن حس و حالی خوش از اون در موردش فکر کنید و ببینید که چه جملات و حرف هایی در پی هر قطعه از شعر نهفته هست چون اینجوری قطعاً بهتر میتونید با شعر ارتباط برقرار کنید.

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درخت ام تو بهار

ناز انگشت های بارون تو باغ ام میکنه

میون جنگل ها تاق ام میکنه.

تو بزرگی مثل شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی مثل شب.

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو .

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شبِ تنها

باید

راه دوری بره تا دم دروازه ی روز

مث شب گود و بزرگی

مث شب.

تازه، روزم که بیاد

تو تمیزی

مثِ شبنم

مثِ صبح.

تو مثِ مخملی ابری

مثِ بوی علفی

مثِ اون ململِ مهِ نازکی

اون ململِ مه

که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات.

مثِ برفائی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مثِ اون قله مغرورِ بلندی

که به ابرای سیاهی و بادایِ بدی می خندی ...

من بهارم تو زمین

من زمین ام تو درخت

من درختم تو باهار،

ناز انگشتای بارونِ تو باغ ام میکنه

میون جنگل ها تاقم میکنه.

احمد شاملو

.....

گل امید

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

فریدون مشیری

.....

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابری سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

فریدون مشیری

.....

این متن ها رو میتونید در فصل بهار به عزیزان تون هدیه بدید و با این کار لبخندی زیبا به لب های اونها ببخشید. توی فصل بهار خیلی خوندن یک شعر قشنگ که مفهومی پشت اون هست میچسبه پس این کار رو انجام بدید و یکی از این اشعار که به نظرتون زیبا میاد رو به عزیزان تون هدیه بدید.

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد ...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست

کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟

میان این همه ناخوانده، کفش های تو نیست

بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران ... آه ...

شبیه در زدن تــــو ... ولـــــی صدای تـــو نیست

تــــو نیستی دل این چتــــر، وا نخــــواهد شد

غمی ست باران ... وقتی هوا هوای تو نیست ...!

اصغر معاذی

.....

این بوی بهاراست که از صحن چمن خاست

یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست

انفاس بهشت است که آید به مشامم

یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست

این سرو کدام است که در باغ روان شد

وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست

بشنو سخنی راست که امروز در آفاق

هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست

سودای دل سوخته لاله سیراب

در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست

تا چین سر زلف بتان شد وطن دل

عزم سفرش از گذر حب وطن خاست

آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من

گویی ز پی صید دل خسته من خاست

هر چند که در شهر دل تنگ فراخ است

دلتنگی ام از دوری آن تنگ دهن خاست

عهدی است که آشفتگی خاطر خواجو

از زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست

خواجوی کرمانی

.....

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

بیژن ترقی

خب شعرها تموم شدن و امیدواریم که از خوندن اونها لذت برده باشید. اگر شعر یا جمله ای از بزرگان دارید که در مورد بهاره حتما در بخش دیدگاه ها اون رو با ما به اشتراک بذارید تا دیگران هم بتونن از اون استفاده کنند.


مطالب پیشنهادی :

متن زیبا در مورد چهار فصل

متن زیبا درباره طبیعت بهار

متن فلسفی تولد خودم در فصل بهار


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...