متن درباره سالگرد پدر فوت شده

چه تلخ است رفتن پدری که میگفت تو پاره ای از وجود منی، رفتن پدری که حس میکردی همیشه مراقبت خواهد بود و همیشه روی اشتباهاتت سرپوش می گذاشت، چه تلخ است رفتن پدری که همه دارایی ات از دنیا بود و دنیا یک باره آن را از تو گرفت. رفتن پدر تا همیشه غمی بزرگ روی دلت می گذارد حال میخواهد یک سال از رفتنش بگذرد یا صد سال.

در ادامه متن هایی برای کسانی آورده ایم که یک سال است غم فوت پدر را به دوش میکشند و اکنون که سالگرد پدرشان است دوست دارند با متن هایی خاص و البته غمگین احساس شان از رفتن پدرشان را در قالب کلمات بیان کنند. در ادامه همراه ما باشید.

جملات سالگرد فوت پدر

پدرم، یکسال از نبودنت میگذرد. می دانی بدون تو خانه چه حال و هوایی دارد؟ من غمگین تر از همیشه ام، مادر با ماست اما گویی روحش پر کشیده و رفته، خواهر دیگر دست نوازشگر پدر نیست که احساسات دخترانه اش را نوازش دهد، برادر دیگر پدری ندارد که به او مرد بودن را یاد دهد. ریشه شادی همه ما بعد از رفتن تو گویی خشکیده شد.

***************************

یک سال است که ستون اصلی خانه ما از بین رفته، دیوارهای این خانه اکنون سست و ضعیف هستند، پدرم دیگر میان ما نیست، یک سال است که از میان مان پر کشیده. از وقتی که رفته، گویی هر لحظه قرار است سقف این خانه فرو ریزد و بر سر افراد خانواده خراب شود. پدرم کاش می بودی، کاش میبودی تا تک تک اعضای خانواده هنوز هم همان ستون های خانه و تو ستون اصلی آن میبودی.

***************************

دیگر نفس هایم دلیلی ندارند، یک سال است که نفس کشیدن را جرم میدانم. پدرم از میان ما رفته، او که با مهربانی اش درس زندگی به من یاد میداد اکنون رفته. دیگر چه دلیلی دارد که به نفس کشیدن ادامه دهم وقتی اویی که همه وجودم به او وصل بود دیگر نیست.

***************************

بابایی رفته، رفته یه جای خیلی دور، یه جایی که دیگه تو این دنیا قرار نیست ببینیش، یه جایی که همش توی آرامشه، همش توی ناز و نعمته. میگن خدا بنده های خوبش رو دوست داره، چقدر خوب آخه بابای منم آدم خوبی بود. حتم دارم که اون جاش پیش خدا بهتره.

***************************

دیوارای خونه هر لحظه بهم یادآوری میکنن که من دیگه بابا ندارم. این خونه و وسایلش بابا رو به یادم میندازه، یک سال نبودنش رو به یادم میندازه. باورم نمیشه، انگار همین دیروز بود، همین دیروز بود که روح منم همراه با جسم پدرم زیر خروارها خاک دفن شد.

***************************

خدایا، خدای من، چه صبری به من دادی که تونستم یک سال نبودن پدرم رو تحمل کنم؟ یک سال غم دوریش رو به جون بخرم؟ میخوام بگم دیگه بریدم، دیگه بسمه، این شونه ها تحمل بار غمی که دوری بابا به روشون گذاشته شده رو ندارن. میگن بچه میشه عصای دست پدر و مادر اما انگار رابطه من و بابام برعکس بود؛ اون همیشه عصای من میشد، همیشه دستم رو میگرفت و نمیذاشت زمین بخورم. حالا چطور یک سال بدون عصا دووم آوردم؟

***************************

از خودم خجالت میکشم، وقتی به آینه نگاه میکنم از خودم شرمم میشه، یک سال بدون پدر دووم آوردم، یک سال دوریش رو تحمل کردم. من چه بچه ایم؟ چطور اینقدر زود با نبودنش کنار اومدم؟ چطور تونستم اینقدر زود نبودنش رو هضم کنم؟ اونم جای من بود همینطور میشد؟ این نگاه خجالت آمیز تا عمر دارم با من میمونه و هیچ وقت هم از بین نمیره.

***************************

گاهی با خودم فکر میکنم که کاش جام با بابام عوض میشد، کاش الان یک سال بود که از مرگ من میگذشت، کاش الان یک سال بود که پدرم ناراحت رفتن من بود اما بعد تمام این فکرا به خودم میام، بعد با خود فکر میکنم من که تحمل غم اون رو نداشتم، منکه تحمل عذاب کشیدنش رو نداشتم، اون موقع اگه اون میمونست و من میرفتم که اون عذاب میکشید، اون با اینکه داشت نفس میکشید ذره ذره از بین میرفت، پس چه بهتر که خودش رفت و مجبور به تن دادن به این عذاب نشد! این فکرها مثل یک دوراهیه، نه میتونم بگم کاش جای بابام بودم و نه میتونم بگم که خوب شد که رفت و مثل من مجبور به تحمل غم دوری نشد.

***************************

غم مثل مواد مذابه. مواد مذاب وقتی به جسم آدم میفتن، اونو ذره ذره میسوزونن و از بین میبرن. غم هم وقتی به روج آدم میفته، اونو ذره ذره از بین میبره. غم من یک ساله که به جون روحم افتاده، غم من با رفتن پدرم به به وجود اومد. الان دیگه از روحم چیزی نمونده، من فقط مرده ای متحرکم که هر لحظه آرزو میکنه کاش جای باباش بود، کاش باباش نفس میکشید و اون زیر خاک بود.

***************************

بابایی جونم کجایی که بهم حس امنیت بدی؟ کجایی که بهم غرور بدی؟ مگه تو نمیگفتی من از همه خاص ترم، از همه بهترم؟ الان خاص بودن و بهتری من کجاست؟ همه بابا دارن اما من یه ساله که بابا ندارم، همه حس امنیت دارن اما من یه سال که نمیدونم امنیت چی هست و چی بوده چون دیگه بابا ندارم.

***************************

بابام که بود حس میکردم خوشبخت ترین بچه دنیام. آخه اون دعوام نمیکرد، اذیتم نمیکرد، با قانونهای مختلف وضع کردن منو محدود نمیکرد، اون واقعا بابا بود، یه بابای خوب که هر کسی آرزوی داشتنش رو داشت. الان یه ساله که دیگه بابام رفته، دیگه پیشم نیست، الان نه از اون حس خوشبختی چیزی مونده و نه از اون غروری که به خاطر بودن بابام داشتم.

***************************

یه ساله که دیگه نیست، گنجشکهای تو خونه همشون گرسنه اند، گل های خونه همشون تشنه اند، حیاط خونه یه ساله که خاک گرفته، وسایل خونه یه ساله که تعمیر نشده و همه خراب شده. بابام که بود، همه چی رو روال بود، نه گنجشکی گشنه میموند و نه گلی بی آب چون اون اول صبحی به همشون میرسید. همینطور هم نه حیاط رو خاک بر میداشت و نه وسیله ای خراب میموند چون اون به همشون رسیدگی میکرد. الان یک ساله که پدرم نیست، اون توی قبرستون مرده هاست و ما هم توی قبرستون زنده ها؛ خونه ما مثال قبرستونی شده که آدم های زنده در اون زندگی میکنن و نفس میکشن.

***************************

کاش وقتی خبر مرگت رو شنیدم، سند مرگ خودم هم امضا میشد. الان یک ساله که هر روز غم نبودنت به من یادآوری میشه. یک ساله که هر روز نبودنت رو احساس میکنم و هر باره ای کاش ها به خاطرم میان. این ای کاش ها طعم زندگی رو تلخ میکنن، تلخ تر از هر زهری توی دنیا، این ای کاش ها ذره ذره وجودم رو میگیرن و از بین میبرن. بابا جونم نبودنت خیلی تلخه، خیلی عذاب آوره، کاش بودی، کاش بودی و من مثل همیشه طعم شیرین زندگی رو میچشیدم.

***************************

تو خونه ای که بابا باشه، عشق هست، امنیت هست، امید هست، انگیزه هست، حس زندگی کردن هم هست. اما یه ساله که همه اینا از خونه ما گذاشتن و رفتن، دیگه نه عشقی مونده و نه امنیتی و نه چیزای دیگه. ستون اصلی خانواده ما یه ساله که از میونمون رفته، بابای من یه ساله که با رفتنش تموم حس های خوب رو ازمون گرفت. اون دیگه نیست و انگار ما هم تو این یک سال و بعد از اون هم دیگه نیستیم.

***************************

دیگر نایی برای نفس کشیدنم هم نمانده. یک سال است غمی بزرگ را به جان خریده ام، به جز این کار چاره ای دیگر نداشتم. دنیا چه رسم بدی دارد، آدمهایی که عاشقشان هستی را به یکباره از تو می ستاند. یک سال است که من دیگر پدرم را ندیده ام و صدایش را نشنیده ام. یک سال این غم ناگزیر را تحمل میکنم و قرار است تا آخر عمر این غم تمام وجود مرا در هم شِکَنَد.

***************************

اگر هنوز سایه پدر بالای سرتان است قدرش را بدانید. روزی میرسد که برای یک بار حرف زدن با او حاضرید تمام دنیایتان را بدهید اما آنجا کار از کار گذشته. همیشه وقتی پدرم با من صحبت میکرد، حس میکردم همیشه این صدا را میشنوم، همیشه گوشم را نوازش میدهد برای همین زیاد توجه نمیکردم. اما حالا برای یک بار شنیدن صدایش، همینکه نامم را صدا بزند حاظرم تمامم دارایی ام را بدهم اما چه فایده که دیگر نیست و دیگر نمیبینمش.

***************************

حس میکنم دنیا با گرفتن عزیزان مان از ما انتقامی سخت میگیرد، انتقامی به پای تمام آنچه که از او گرفتیم و نصیب خودمان کردیم. حال دنیا خواست از من انتقامی گرفته باشد برای همین پدرم را از من گرفتم. یک سال است که هنوز جای این انتقام درد میکند، هنوز خوب نشده و هنوز هم من داغ دار هستم و قلبم پر از درد است. چوب دنیا صدایی ندارد، نمی دانی کی قرار است با تو برخورد کند اما وقتی که برخورد کرد، دیگر نه دوایی داری و نه راه چاره ای.

***************************

شاکی ام از همه دنیا، از تمام کائنات، از آن خدایی که میگویند مهربان است. این ها وقتی که پدرم از من گرفته شد کجا بودند؟ زیبایی دنیا، قانونمندی کائنات، رأفت خدا، آن زمان کجا بود؟ وقتی که به همراه پدرم تمام وجود مرا هم زیر خاک دفن کردند آنها کجا حضور داشتند؟ اکنون یک سال است از آن واقعه گذشته و دیگر نه مهربانی خدا برایم مهم است و نه خود دنیا و کائنات. دوست دارم هر چه سریعتر همان جایی که پدرم رفت بروم.

***************************

دلم میخواهد هنوز هم بگریم، هنوز هم زار بزنم، هنوز هم ناله سر دهم، گویی همین چند لحظه پیش آن اتفاق تلخ افتاده، آن اتفاقی که مرا برای همیشه افسرده و ناراحت کرد. مرگ پدرم را میگویم. یک سال است که از آن گذشته و من هنوز هم باورم نمیشود، هنوز نمی توانم درک کنم و گویی او به بیرون از منزل رفته و قرار است تا چند دقیقه دیگر بازگردد. اما واقعیت ماجرا تلخ تر از این حرف هاست. دقیقاً یک سال پیش او برای همیشه از در این خانه خارج شد و دیگر به اینجا باز نگشت.

***************************

تا به حال زخمی از دنیا خورده ای؟ روی نگرانی ها و استرس های کوچکی که داری نام زخم را گذاشته ای؟ پس بگذار تا برایت از زخمی عمیق تر بگویم، زخمی که هیچ مرهمی ندارد، زخمی که هیچوقت قرار نیست خوب شود و زخمی که تا همیشه میسوزد و به خاطرش درد تمام وجودت را فرا میگیرد. دنیا وقتی عزیزت را می گیرد، این زخم را به تو وارد خواهد کرد. اکنون یک سال است که زخم خورده دنیا هستم، یک سال است که پدرم را ندیده ام. این ها زخم هایی هستند که تا همیشه جایشان در زندگی ات می ماند و خوب نمی شود، این را منی که یک سال است زخمی عمیق دارم و ذره ای خوب نشده به تو میگویم.

***************************

چه تلخ است قصه روزگار. از کودکی با او بزرگ شده ای، با او حرف زدن را یاد گرفتی، با او غذا خوردن را یاد گرفتی، با او راه رفتن را یاد گرفتی، درس های زدنگی را از او آموخته ای، اما به یکباره می گذارد و می رود. نه اینکه خود بخواهد، جبر زمانه او را وادار به رفتن می کند. پدر من یک سال است که مجبور به رفتن شد، همان جایی که همه ما خواهیم رفت. روزگار پدر مرا از من گرفت و یک سال است که هنوز بر داغی که بر سر دلم نهاده می گریم و اشک میریزم.

***************************

اشک هایم فقط نمی توانند دردی که در وجودم مرا می خورد را بیان کنند. آنها ذره ای کوچک هستند که می گویند من از درون تهی شده ام، من دیگر آن آدم سابق نمی شوم و گویی تمام دنیا سر من خراب شده. این اشک ها، آن دردها، همه شان به خاطر رفتن پدرم است. پدری که تمام خوشبختی را در چهره اش میدیدم، حالا یک سال است زیر خروارها خاک است و فرزندش، پاره تنش بالای مزار او می گرید.

***************************

کاش دنیا کمی رحم داشت و دلش به حال دل من میسوخت. اما دنیا قاضی و داور بسیار بدی است. اون دقیقا همان موقع ای که حس میکنی پیروز میدان شده ای، بازنده اعلامت خواهد کرد. یک سال پیش حس میکردم خوشبخت ترین انسان روی زمینم و دقیقا بعد از چند لحظه تمام این حس را از من گرفت و اکنون من خود را بدبخت ترین و ناچاره ترین آدم روی زمین میدانم؛ آخر دیگر پدرم را ندارم، دنیا یک سال پیش، در اوج خوشبختی پدرم را از من گرفت.

***************************

وقتی که همه کست پدرت باشد می فهمی که چرا بعد یک سال هنوز هم غمش روی دلت سنگینی میکند و نمی توانی رفتنش را بپذیری، وقتی که این پدر در واقع به جای پدر بودن دوست صمیمی ات باشد میفهمی که چرا نمی توانی مرهمی برای زخمی که از رفتنش بر زندگی ات وارد شده مرهمی پیدا کنی، وقتی که این پدر دلیل خوشبختی ات باشد میفهمی که چرا نمی توانی احساس خوشبختی کنی. پدرم همه کس من بود، همه دارایی ام بود، همه سهم من از دنیا بود و یک سال پیش از من گرفته شد. اکنون من تهی شده ام و تو می دانی که دلیل پوچ و تو خالی شدن من چیست.


سایر مطالب پیشنهادی :

عکس نوشته در مورد پدر فوت شده

متن برای دختری که پدرش فوت شده


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...