شعر در مورد توهین نکردن

در ادبیات به موضوعات اخلاقی متنوعی پرداخته شده است و بعضی از آن ها مورد نکوهش قرار گرفته است و برخی دیگر مورد ستایش قرار گرفته اند.توهین کردن و ناسزا گفتن یکی از مواردی است که مورد نکوهش قرار گرفته است و آن را نهی کرده اند.در این مقاله به تعدادی از ابیات و اشعار که درمورد توهین و ناسزا هستند می پردازیم.

توهین در شعر فارسی:

شعر و ادبیات فارسی گستره ی بسیار وسیعی دارد که به موضوعات و مفاهیم متنوعی می پردازد و آن ها را از زوایای متنوع و متفاوتی بررسی می کند.آموزش علم،عشق،موضوعات تعلیمی مانند احترام و کمک و دوستی نیز در ادبیات در مورد آن ها بحث شده است.

توهین به دیگران نیز موضوعی است که در گستره ی وسیع ادبیات فارسی بسیار از آن سخن به میان آورده شده است و شاعران زیادی در مورد آن سخن به میان آورده اند که در ادامه در اشعار و ابیات متفاوتی به بررسی این موضوع می پردازیم.

گاهی اوقات عشق و علاقه ای که در یک فرد نسبت به فرد دیگر ایجاد می شود باعث می شود که حتی ناسزا گفتن معشوق از نظر عاشق بسیار شیرین باشد :

زهر از قبل تو نوشدارو / فحش از دهن تو طیبات است

در بعضی از شعر ها با محوریت نکوهش ناسزا گفتن نفی نسبت دادن هر گونه ناسزا و سخن زشت به خداوند بیان شده است :

به خدایی که جز بدو سوگند / هست شرک خفی و فحش شنیع

در ادامه چندین بیت با موضوع توهین و ناسزا گفتن می آوریم :

در مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر / زخم سگرابی لعاب سگ چسان مرهم کنم

پریروز به حمام در فقیری را / به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور

هر که آید در عیادت پیش او / غیر فحش از وی نیامد گفتگو

در نصیحت نکته با او بگوی / تا نریزد او ازین فحش آب روی

گر فحش می دهد احسنت گو بده / ور تیغ می زند سهلست گو بزن

پاره فحش را که بر تو کنند / نیک تندی و هیچ رام نه ای

فحش آغازید و دشنام از گزاف / گفت او دیوانگانه زی و قاف

می شنیدم فحش و خر میراندم / رب یسر زیر لب می خواندم

گفت نافرجام و فحش و دمدمه / من نتوانم باز گفتن آن همه

بیت غزل بر طلب فحش و لهو / بی هنران را بدل آیت است

پاک است ز فحش ها زبانم / همچون ز حرام ها ازارم

در فحش و خرافات عندلیبی / در حجت و آیات گنگ و لالی

می باید گفت باز سد فحش / از نکبت که ز نکبت تو

از منعمان گدا را دیگر چه میتوان خواست / تن داده اند بر فحش داد اینچنین که دارد

از شتاب او و فحش اجتهاد / غلغل و تشویش در ترمد فتاد

ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجب است / ناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد

به سزا گوهری است خاقانی / چندش از سنگ ناسزا شکنی

بازبیاید به پر نیم سوز / بازبسوزد چو دل ناسزا


به هر جفا که ز خوبان رسد سزاوارم / که بیدلان را بسیار ناسزا گفتم

دامنم پر خون دل گردد ز دست روزگار / کان سزا در دامن هر ناسزا خواهد نهاد

این خرد ناسزا راه ندانست برد / ورنه رخش، هر چه کرد بس بسزا کرده بود

گردون ناسزا ز شما عذر خواه شد / امروز اگر قبول کنی عذر او سزاست

گیرم که فطرت تو سزاوار منصفی است / بر هر که دخل حرف کنی ناسزا شنو

نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است / ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان

با در و دشت ساز خاقانی / خانه و خوان ناسزا منگر

ناسزا خواهم شنید از خاص و عام / سرزنش خواهم کشید از مرد و زن

هر چند که عیبم از قفا می گویند / دشنام و دروغ و ناسزا می گویند

همواره از تو لطف و خداوندي آمدست / وز ما چنانکه در خور ما فعل ناسزا

صبر بر قسمت خدا کردن / به که حاجت به ناسزا بردن

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ / گریبان دریدند وی را به چنگ

منمای روی خویش بهر ناسزا از آنک / خود را بگرد شهر سمر می کنی مکن

هرگز ندیده و نشنید این کسی ز من / کردار ناستوده و گفتار ناسزا

از دود شد به دیده آتش جهان سیاه / اینش سزا که کرد سر ناسزا بلند

چگونه نسبت درویش به مه کنم صائب؟ / مرا زبان چو نگردد به ناسزا گفتن

حدیث دونان بر من به ناسزا مشنو / که سخت زور بماندم به طالع از بهتان

شرمت ناید ز خویشتن کز من / برگشتی و یار ناسزا کردی

بودم تو را سزا و تو بودی مرا سزا / ترسم ز نزد من به ناسزا شدی

کای سجودم چون وجودم ناسزا / مر بدی را تو نکویی ده جزا

از من آن آمد که بودم ناسزا / ناسزایم را تو ده حسن الجزا

من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش / با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا

گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام / گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا

بر سرم می زد که دیدی تو سزا / ناسزایم ناسزا نشکیفتم

تا چند ز ناسزا و دشنام / آن دلداری و آن سزا کو

گیتی به مثل مادر است، مادر / از مرد سزاوار ناسزا نیست

کارها را بکشی کرد خرد / بر ره ناسزا نه خرسند است

بنگر و با کس مکن از ناسزا / آنچه نداریش سزاوار خویش

بس است صاحب اعمال ناسزا بودن / چه احتیاج که کس جاودان بود مقهور

وگر زین ناسزا دل عار داری / کرم بسیار و دل بسیار داری

گر می کشی رهینم وگر می کشی رهی / هر ناسزا که آن ز تو آید سزای ماست

مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا / دررباید جانت را او از سزا و ناسزا

نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا / به میان روان تو صفتی هست ناسزا

می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد / از گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی

گر رایت از مدیح شناسایی است و بس / خود را شناس تا نکنی مدح ناسزا

خدایگانا گویند حاسدی گفتست / که ناسزا سخنی سر ز دست از چاکر

نظر نکردن و از خشم روی تابیدن / غضب نمودن و بی وجه ناسزا گفتن

اینش سزا نبود دل حق گزار من / کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

ای پار دوست بوده و امسال آشنا / وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا

حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس / قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا

هیچ نکرده گناه تا کی باشم به گوی / خسته هر ناحفاظ بسته هر ناسزا

لب به گفتار ناسزا مگشای / ناسزا را به ناسزا مزدای

کار خود را ناسزا نکند رها / مردمی نکند بجای ناسزا

گر هیچ ناسزا را خدمت کنم بدانک / هستم سزای هر چه در آفاق ناسزا

به سزا گوهری است خاقانی / چندش از سنگ ناسزا شکنی

با وصل به خشم گفت آری / گر من نکشم تو ناسزا را

به ناسزا چه برم بیش ازین مدایح خویش / سزای مدح تویی وتراست مدح سزا

گیرم که فطرت تو سزاوار منصفی است / بر هر که دخل حرف کنی ناسزا شنو

همه کس خوش بود به ساز و سزا / تو به ساز و به ناسزا خوش باش

توهین پیروان ادیان به دین های دیگر:

در بین پیروان ادیان مختلف گاهی شاهد این موضوع هستیم که به دین های دیگر توهین می کنند و به بزرگان دین دیگر ناسزا می گویند.در این مقاله شعری را آوردیم که محمدرضا جعفری در جواب توهین کنندگان به پیامبر سروده.

سلام امت اسلام تقدیم محمد (ص)

خجل گردیده عالم پیش احمد(ص)

بشر درمانده شد از این همه ننگ

شیاطین آمدند در عرصه ی جنگ

پیامبر همچو خورشید است پر نور

دو چشم کافران از دید نش کور

محمد (ص) خاتم پیغمبران است

عزیز و سرور کل جهان است

اگر دین محمد( ص) هست اسلام

تمام انبیا خوشبخت از این نام

بجز اسلام دینی معتبر نیست

شیاطین را ز این معنا خبر نیست

عزا برپاست در عرش الهی

خلایق شرم دارد زین تباهی

جمیع انبیا گریان و نالان

شریک غصه گردیدند آنان

محمد (ص) رحمه للعالمین است

به درگاه خدا قطعا امین است

پیامبر باز هم ما را دعا کرد

مناجاتی به درگاه خدا کرد

ببین ای جعفری پیغمبرت کیست

به لطف و مهر او دیگر غمی نیست

توهین در میان شاعران :

گاهی شاعران مختلف به دلایل متفاوتی به هم توهین میکنند.در ادامه شعری از دکتر شجاع پور میخوانیم درباره ی توهین شاملو به فردوسی:

شبی سرد و تاریک و طاقت شکن

که شب بود و تب بود و غم بود و من

دل خسته از بار اندوه، ریش

به دل بار اندوهم از کوه، بیش

شراب شرنگم به ساغر شده

به گرداب اندیشه شش در شده

به شهر و دیاری ز ایران به دور

نه ماران چو مار و نه موران چو مور

همه خسته دل، خسته جان، خسته تن

ز هم سرزمینان نا هم وطن

به ملک ادب از ادب دورها

شعار آفرینان شیپورها

صباح دروغین بی بامداد

تهمتن فریبان نسل شغاد

دل آزرده بودم به دور از وطن

ز پیغاره گفتار حرمت شکن

شبی چشم خود شسته در اشک و آب

به پرده سرایی شدم مست خواب

سرا پرده‌ای بود آراسته

دل انگیز و دل باز و دل خواسته

به گرد اندرش نیزه‌ها تیرها

رها در چکا چاک شمشیرها

سواران و گردان و گردن کشان

که داده یکایک از ایشان نشان

در آن پرده بر پای بر روز و شب

همه بوسه داده زمین ادب

سراپرده‌اش را سه یل پرده دار

سیاووش و سهراب و اسفندیار

به پشت اندرش گیو و گودرز بود

به پیشش به پا بر، فرامرز بود

یمین، زال زر بود و سام سوار

دو یل بیژن و طوسش اندر یسار

به قلب اندرون، رستم داستان

به دست اندرش اختر کاویان

کشیده بر آن طاق، سیمرغ پر

زهی شأن و شوکت! زهی جاه و فر!

به تخت بزرگی در آن انجمن

زده تکیه چون کوه، پیر سخن

به بر گویی از جنس جان، جامه داشت

و زان جنس، در دست شهنامه داشت

چه شهنامه، آن نامه شاهوار

چه شهنامه، آن دفتر شاهکار

چه شهنامه کاندر ره نیک و بد

نمایانگر شاهراه خرد

به بزم و به رزمش، جهانی سخن

به نظم اندرش کهکشانی سخن

در آئینه هستی و نیستی

همه درس یکتا پرستیستی

هر آن کاو در او نامه داد و گشاد

نخست از جهان آفرین کرده یاد

ز ابیات غرّا دو ره سی هزار

سخن‌های شایسته غمگسار

ز هر بیت، بیت دگر ناب تر

از این قصّه آن قصّه، جذّاب تر

همه پهلوانان و گردنکشان

به خوان‌های آن نامه بر، میهمان

در آن بارگه در تماشای پیر

نمی‌شد دل و دیده از پیر، سیر

همه در تمنّای گفت و شنید

در اندیشه بودم که بُرزو رسید

ز من آنچه باید بدانست و خواند

بپرسید و پاسخ به رستم رساند

به پیر سخن گفت پس پیلتن

چو برزو خبر دادش از حال من

کز ایران‌زمین میهمان آمده

شکسته دل و خسته جان آمده

پس آنگاه فردوسی پاکزاد

به آن بارگه بر، مرا بار داد

بپرسید از من که تو کیستی؟

نژند و دژم-خاطر از چیستی؟

چنین دادمش پاسخ: ایرانی‌ام؟

از آن سرزمینی که می‌دانی‌ام

پی کوچ پوچی ز ایران‌زمین

سفر کردگانیم تا پشت چین

از ایران از ایران به دورم بسی

به دور از وطن نا صبورم بسی

کنون گرچه ایران سرای من است

ز گیتی دگر سوش جای من است

به ملکی که ماوای ما شد گزین

یکی شاعر آمد ز ایران‌زمین

به گردش گروهی شدند انجمن

کزو شاد دارند دل در سخن

سخن طیره آن خیره بسیار گفت

چه گویم به تو نا سزاوار گفت

دلش پر ز کین و لبش پر فسوس

به شهنامه بد گفت و بر پیر توس

ندانم بدین کار مامور بود

و یا خود به ذات از ادب دور بود

از آن باد بی موسم ار چه گزند

نیامد بدین کاخ نظم بلند

دل از آنچه او گفت آزرده شد

نه من هر که بشنید افسرده شد

به ایران به دوران، ز ایران به دور

ره آوردش این بود از تلخ و شور

چو این گفتم آن پیر ایران مدار

بفرمود ما را بگوی آشکار

نه این کان سخنگوی باری که بود

زبان سخن گفتن او را چه بود؟

به او گفتم: ای پیر نیکو نهاد

سخن پارسی گفت و دشنام داد

چو این گفتم آن پیر رامش گرفت

به درگاه یزدان نیایش گرفت

سپاس خداوند جان و خرد

نیایش کنان بر زمین بوسه زد

که سال از هزار و صد افزون تری

چنان زنده مانده زبان دری

کز ایران‌زمین سر به در کرده است

به آن سوی گیتی سفر کرده است

به سی سال تخم سخن کاشتم

کنون کشته خویش برداشتم

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

مرا غیر از این آرزویی نبود

که این کاخ بر خاک ناید فرود

انوشه است ایران و پاینده است

زبان دری تا ابد زنده است

مرا گنج بس رنج در سال سی

که زنده است تا جاودان پارسی

چو حرف از زبان دری می‌زنی

چه غم از به من ناسزا گفتنی

نخواندی مگر گفته‌ام آشکار

ز بیگانه و دشمن و غمگسار

هر آنکس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

گرفتم که کس آفرینم نگفت

چنان گفت اما چنینم نگفت

چو گوید سخن، پارسی مو به مو

به من هر چه خواهد بگویش بگو

مرا گر تمنا ز هم میهن است

وطن خواهی و پارسی گفتن است

ز خوابم بدین گفته بیدار کرد

سبکبار و تیمار و هشیار کرد


مطالب پیشنهادی :

مجموعه شعر درباره بی محلی معشوق

مجموعه شعر درباره بیشعوری

متن های تیکه دار و کوبنده به دخترا



هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...