متن کوتاه و غمگین درباره مرگ خواهرزاده

خواهرزاده اینقدر به آدم نزدیکه که دیگه خواهرزاده به حساب نمیاد، بلکه یکی از اعضای خانواده مثل خواهر یا برادر به حساب میاد. حالا فکرش رو بکن که خواهرزاده ات از تو گرفته بشه و فوت کنه، در این زمان هیچ کلمه ای نمیتونه غم تو رو توصیف کنه و هیچ چیزی نمیتونه این غم رو برات جبران کنه.

در این مطلب متن هایی را برایتان آماده کرده ایم که در رابطه با فوت خواهرزاده هستند. اگر داغ خواهرزاده دیده اید، باید بگوییم که این غم، غمی کوچکی نیست. شما از جملات و متن های زیر می توانید برای ابراز احساساتت و درد خود استفاده کنید. همراه ما باشید.

متن فوت خواهرزاده

خواهرزاده ی عزیزم، برای رفتنت پیش خدا خیلی زود بود. تو هنوز کلی رویا و آرزو داشتی که باید بهشون می رسیدی. آخه خدا چه حکمتی داره که اینجوری گلارو پر پر میکنه؟! خدایا، اگه نمیخواستی زندگی کنه، خب اصلا به دنیا نمیاوردیش که اینجوری داغش رو دل خواهر و شوهر خواهرم نمونه. نمیدونم که واقعا الان باید چی بگم که درد خواهرم و شوهر خواهرم تسکین پیدا کنه.

-------------------------------------------------

بچه ی خواهرم عضوی نزدیک از خانواده مون بود! اصلا بچه ی خواهر به حساب نمی اومد، اون هم انگار از خواهرا و برادرام بود. الان که رفته، من احساس می کنم که خواهر/برادر خودم رو از دست دادم و از این بابت دلم میخواد که خون گریه کنم. خدایا من نمیدونم که چرا اون رو بردی! حتما حکمتی داشته و حتما دلیلی داشته که اون زندگیش به پایان رسیده. اما کاش اینجوری ظالمانه با آدمی که اینقدر دوستش داری رفتار نکنی.

-------------------------------------------------

دیگه منم مثل خواهرم از زندگی بریدم، دیگه منم دلیلی نداره که به زندگیم ادامه بدم و منم دیگه مثل شوهر خواهرم تبدیل به افسرده ترین آدم شدم. آخه اونا بچشون رفته و منم خواهرزاده ام. نمیتونم این غم رو توصیف کنم و نمیتونم بگم که این غم دقیقا چجوریه. انگار توی کل وجودت موریانه افتاده باشه و کم کم این موریانه ها تو رو از درون بخورن؛ این غم دقیقا همینجوریه و داغ خواهرزاده ام الان با من و کل خانواده ام این کار رو کرده.

-------------------------------------------------

هیچ جمله ای نیست که تو را آرام کند خواهر جانم. داغ خواهرزاده ام کمر مرا هم شکست و از لحظه ی فوتش، من هم به مانند تو خون گریه می کنم. از خدا میخواهم که وسعت صبرمان را آنقدر زیاد کند که بتوانیم با این غم جانسوز کنار بیاییم. همه ی ما خواهرزاده ام را دوست داشتیم و عاشقانه او را مانند خواهر یا برادر خودمان می دانستیم، نه خواهرزاده. رفتنش داغی بزرگ به دل همه ی ما گذاشت. داغی که به هیچ وجه نمی تواند آرام گیرد.

-------------------------------------------------

در دریای غم غوطه ور شده ام! آخر خواهرزاده ام را از دست داده ام. همانی که با خنده اش دلم غش می کرد و با گریه اش قلبم می شکست. اکنون بگویید که با رفتنش چه کنم؟ با نبودنش چه کنم؟ به من بگویید که با خاطراتی که از او به جای مانده چه کنم؟ او رفت و من و خواهرم را با کوله باری از خاطرات خوب و شیرین که اکنون تلخی زهر را به خود گرفته اند، تنها گذاشت.

-------------------------------------------------

رسم دنیا عجیب خنجر می زند به سینه ات. هنوز زمانی که کمی آرام گرفته ای، هنوز زمانی که دلیلی پیدا کرده ای برای آرامش و هنوز زمانی که فکر میکنی همه ی مشکلات تمام شده، آن چنان خنجری به سینه ات می زند که تا ابد یادت بماند. مانند همین خنجری که به ما زد و خواهرزاده ام را از ما گرفت. دنیا با غم خواهرزاده ام، زخمی بزرگ بر سینه ی ما نهاد. زخمی که هیچوقت خوب بشو نیست و هیچوقت آرام نمی گیرد. این زخم تا ابد سرش باز می ماند و خاطرات خواهرزاده ام به مانند نمکی هستند که بر روی این زخم پاشیده می شوند.

-------------------------------------------------

آمدیم سر قبرت، گفتند برای شادی روح از دست رفته، جمیعاً صلوات. خواهرزاده جان، با این جمله شکستم؛ از درون خورد شدم و روحم هزاران تکه شد. آخر نمی دانی که چقدر عاشقت بودم، چقدر می خواستمت و چقدر تو برایم عزیز بودی. این جمله را که شنیدم که در آن از کلمه ی از دست رفته استفاده کردند، انگار روح من هم از دست رفت. بله خواهرزاده جان! اکنون فقط جسم من است که در مراسم تو شرکت میکند و روحم به کنار تو آمده. روحم مرده است.

-------------------------------------------------

قطار زندگی ات در بد ایستگاهی توقف کرد. ایستگاهی که قطار زندگی ات در آن نگه داشته شد، ایستگاه جوانی ات بود. خیلی زود بود، خیلی جوان بودی و خیلی فرصت تجربه کردن دنیا را داشتی! خدا با متوقف کردن این قطار، این فرصت ها را از تو گرفت. خواهرزاده ی عزیزم، کنار خدا آرام بگیر؛ او منبع آرامش است. تو جوان بودی و هنوز بار زندگی را به دوش نکشیده بودی؛ پس آرامشت بیشتر از ما بود. الان تنها خوشحالیم این است که تو بدون درد از این جهان پر کشیدی؛ تو بدون آنکه آرامشت از بین رفته باشد از این جهان پر کشیدی. اکنون کنار خدا آرام بگیر که او آرامشی وصف ناپذیر در وجودت می آفریند.

-------------------------------------------------

یادته قبلا بهت میگفتم که با فکر کردن به خدا میتونی آرامش بگیری؟ الان تو فکرش رو بکن که با رسیدن به اون چقدر میتونی آرامش به دست بیاری. خواهرزاده، اصلا ناراحت نباش، اصلا نگران نباش که این راه رو تنهایی رفتی و اصلا روحت غمگین نباشه! تو راهی رو رفتی که همه ی ما قراره یک روزی بریم. الانم میگم! یادته بهت میگفتم که فکر خدا بهت آرامش میده؟ الان تو رفتی جای خدا؛ دیگه الان فکرش رو بکن که چقدر آرامش بهت تزریق میشه.

-------------------------------------------------

با فوت تو، غمی در خانواده ی ما آغاز شد که پایانی ندارد. این یک آغاز بی پایان است! غمت را می گویم. همانی که وجود تک تک ما را میخورد و از بین می برد. نمی دانی که چقدر برایمان عزیز بودی و نمیدانی که چقدر دوست داشتیم! اکنون از پیش ما رفته ای و پر کشیده ای. به تو تبریک می گویم که بالاخره به آرامش رسیدی و به خودمان تسلیت می گویم که غمی بزرگ بر دلمان نهاده شد، غمی که پایانی ندارد.

-------------------------------------------------

هربار که میخواهم فراموشت کنم، هر بار که می خواهم با مرگت کنار بیایم و هر بار که می خواهم نبودنت برایم عادی جلوه کند، دوباره خاطره ای از خاطراتی که با هم داشتیم را به یاد می آوردم و دوباره آن غم جانسوز در وجودم رخنه می کنه. داغ خواهرزاده بد داغی است و امیدوارم که هیچکس آن را تجربه نکند. خواهرزاده ی من با رفتنش این داغ را بر دل من نهاد و من را افسرده ترین کسی کرد که روی کره ی خاکی وجود دارد. آرام بگیر خواهرزاده جان! درست است که تو می توانی آرام بگیری، اما بدان که آرامش با رفتن تو بر من حرام گشت.

-------------------------------------------------

خواهر عزیزم، هر چقدر هم که به تو تسلیت بگویم، می دانم که حرف هایم به مانند قطره آبیست که قرار است یک بیابان را سیرآب کند. هیچ کدام از حرف هایم روی تو تاثیر ندارند و هیچکدام نمی توانند آرامت کنند. اما از تو میخواهم که به خاطر آرامش روح فرزندت هم که شده، کمی آرام بگیری. باور کن که روح او اکنون در عذاب است. او الان عذاب می کشد از اینکه تو این چنین خود را عذاب می کنی. مگر قرار این بوده که تنها او به پیش خدا سفر کند؟ مگر ما قرار نیست که به آنجا برویم؟ پس چرا ناراحتی؟ عوضش سعی کن آنقدر در این دنیا خوب باشی که خدا دقیقا تو را به همان جایی که فرزندت رفته، ببرد.

-------------------------------------------------

خداوند به خانواده ی ما یک صبر عظیم بدهد! صبری که بتواند کاری کند که ما با این غم کنار بیاییم، صبری که بتوانیم آن را دلیلی کنیم برای کنار آمدن با غم از دست دادن خواهرزاده مان. چه زود رفت، چه زود پر کشید و چه زود ما را در دریای غم زندگی رها کرد.

-------------------------------------------------

روحت در آرامش باشد خواهرزاده. تو رفتی و یک داغ بزرگ روی دل ما گذاشتی! اما اشکال ندارد. کار خاله و دایی و مامان بزرگ و بابابزرگ این است که ببخشند. باشد ما تو را می بخشیم که این غم را به دل ما گذاشتی. اما خواهرزاده، بگو که چطور می خواهی که مادرت تو را ببخشد؟ چطور می خواهی که پدرت تو را ببخشد که گذاشتی و رفتی؟ رفتنت غم بزرگیست خواهرزاده! غمی بزرگی که در وجود همه ی ما رخنه کرده. شاید ما بتوانیم کنار بیاییم، اما مادرت و پدرت همیشه داغدار تو خواهند بود و این داغ همیشه برایشان تازگی خواهد داشت.

-------------------------------------------------

از خدا می خواهم که به بیابان غمی که خانواده ام در آن گرفتار شده، بارانی از صبر عطا کند که همه ی ما بتوانیم صبرمان را زیاد کنیم. آخر همه ی ما داغ خواهرزاده ام را دیده ایم. او که تا به همین دیروز میگفت و میخندید، اکنون از پیش همه ی ما رفته است. او بهشت زندگی ما را تبدیل به یک بیابان کرد. اکنون از خدا نمی خواهم که دوباره این زندگی را به بهشت تبدیل کند، اما از او میخواهم که تنها یک باران به نام باران صبر به ما عطا کند که به واسطه ی آن بتوانیم کاسه ی صبر خود را پر کنیم و بتوانیم با غم از دست دادن خواهرزاده ام کنار بیاییم.

-------------------------------------------------

چطور شد که بهار زندگی خواهرم به زمستانی خشک و سرد تبدیل شد؟ چطور شد که فرزندش از او گرفته شد و درختان سبز زندگی اش این چنین به یک باره خشکیدند؟ چطور می شود؟ آیا اصلا این با عدالت خدا هماهنگ است؟ اینکه به یک باره مادری داغ فرزندش را ببیند و بر داغ فرزندش خون بگرید، آیا با عدالت خدا همخوانی دارد؟ اکنون خواهرم چگونه می تواند تحمل کند که فرزندش به زیر خاک رفته و او همچنان زنده مانده است و زندگی می کند؟ نه او هرگز نمی تواند.

-------------------------------------------------

خدایا خواهرزاده ام را از ما گرفتی، حداقل خواهرم را از ما نگیر. خواهرزاده ام به امر و مشیت تو از ما گرفته شد، اما خواهرم از غم از دست دادن خواهرزاده ام از ما گرفته می شود. آخر چقدر گریه، چقدر غم؟ آری خود من هم قبول دارم که داغ فرزند خیلی سخت است، اما خواهرم که دارد ذره ذره آب می شود! دارد ذره ذره وجودش از او گرفته می شود. خدایا چرا اصلا خواهرزاده ام را بردی که خواهرم به چنین وضعیتی گرفتار شود؟ نمی توانم این را درک کنم!

-------------------------------------------------

غمی که الان میخوام براتون تعریف کنم رو نمیشه توی واژه ها توضیحش داد! نمیشه اون رو توی واژه ها و کلمات توصیف کرد. این غم خیلی بزرگه! خیلی خیلی!! حتی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. صبر و هر چیز دیگه ای هم نمیتونه این غم رو برای ما تسکین بده. آخه همه ی ما داغ خواهرزاده دیدیم. خواهرزاده ای که اینقدر دوستش داشتیم، الان قراره که بره زیر خروارها خاک و قراره که ما دیگه اون رو نبینیم و دیگه وجودش رو کنارمون احساس نکنیم. خدایا، خیلی بی انصافیه. آخه چطور دلت اومد که اون رو از ما بگیری؟ آخه چطور دلت اومد که اون رو از این دنیا ببری؟

-------------------------------------------------

کتاب زندگی خواهرزاده ام به پایان رسید. فصل آخر کتاب زندگی اش هم خوانده شد و او از میان ما پر کشید. گرچه که این کتاب آنچنان قطور نبود، اما هر چه که بود، بالاخره به پایان رسید. تک تک صفحات زندگی خواهرزاده ام سرشار است از لبخندهای خواهرم. اکنون با به پایان رسیدن این کتاب، خنده های خواهرم هم برای همیشه خشکیده شده اند و او دیگر همانند گذشته نمی خندد. حق هم دارد؛ آخر فرزندش را از دست داده! جگر گوشه اش را از دست داده. خواهرم همان کسی را از دست داده که سالها در ذهنش عروسی اش را تجسم و تصور می کرد.

-------------------------------------------------

هیچ صبری اونقدر بزرگ نیست و اونقدری عظمت نداره که بتونه وسعت غم خانواده ام رو جوابگو باشه. این غم دیگه به زندگی من و خانواده ام چسبیده و هیچی نمیتونه اون رو تسکین بده. تنها مسکن زمانه. فقط از خدا میخوام که این زمان زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکنیم بگذره. از خدا میخوام که این زمان خیلی زود بگذره. صبر که نمی تونیم بکنیم، حداقل اگه زمان بگذره، میدونیم که کم کم نبودش برامونٌ کمی عادی تر میشه.

-------------------------------------------------

کاش زودتر این شرایط سخت بگذره، کاش زودتر بگذره و من دیگه اشک های خواهرم رو نبینیم. من مطمئن شدم که اون دیگه هیچوقت نمیخنده و حق هم داره و من عادت کردم به نخندیدنش! اما از خدا میخوام که حداقل اشک هاش رو بند بیاره. داغ فرزندش اونو بد از پا درآورد، اما امیدوارم که بتونه باهاش کنار بیاد. امیدوارم که بتونیم باهاش کنار بیایم!


سایر مطالب پیشنهادی و پربازدید :

متن سالگرد فوت خواهر زاده

متن زیبا برای خواهر زاده 96 جدید

شعر درباره خواهرزاده

متن‌های زیبا در مورد دوست داشتن خواهر زاده (2)

شعر درباره مرگ جوان ناکام


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...