شعر درباره خاطرات گذشته

شعر درباره خاطرات گذشته یکی از احساسی ترین و زیباترین اشعاری سروده شده در ادبیات ما می باشد. اشعار سروده شده در ارتباط با خاطرات گذشته از احساسات عمیق شاعر سرچشمه می گیرد. شعر درباره خاطرات گذشته را می توان در قالب شعر نو که یادآور شیرینی آن دوران می باشند نیز مشاهده نمود. شعر زیبای زیر خاطرات کودکی را با کلامی زیبا توصیف کرده است.

شعر نو درباره خاطرات گذشته

به نام خداوند مهرآفرین

خاطرات کودکی

در هوای پاک و صاف

در دهی آب زلال یک رود

ده نشینی بیش نیستم امروز

گویم از سخن کوتاه دل

با زبان بی زبانی

درد و دل یا رب کنان

تسبیه بابا کنار جانمازش

وقت ذکر و تکبیر با خداست

مادرم بوی قرآن می دهد

بعد آن راز و نیاز

بهترین تفریح هم کار ماست.

خورشید هم از بام ایرانمان بیرون زده

ساقه شکن در دستان پدر

یک سبد هم در دست مادر است

من هم آن دست دیگر مادرم

لنگ لنگان پای کوبان می رویم

تا بر سر نعمت رحمان رسیم

پدر و مادرم مشغول برداشت نعمتها شدند

من هم در کنار دستشان مشغول شدم

نیم نگاهی بر دست پدر

نیم نگاهی هم در دستان مادر دوختم

بعد از آن نگاه

ساقه اول شکستم با خدا.

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر کوتاه در مورد خاطرات گذشته


اشعار سروده شده در ارتباط با خاطرات گذشته از ذوق و قریحه شاعر ی سرچشمه می گیرد. این قریحه به کمک احساسات شاعرانه آمده و موجب سروده شدن شعری دلنشین می گردد.

شعر درباره خاطرات گذشته در قالب شعر نو

شامگاهی تار و تر و زار از فروردین ....

در آن همهمه بازار داغ دلواپسی ها ....

یا همان دید و بازدید عید ....

من بودم و درد جگر سوز من ....

ناله و نفرین رعد ....

شعله عصیان برق و سوزِ نیستان باد ....

زمین ، خیسِ شرمِ گناه ....

و آسمان ، آبشار اشک خوف ....

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر نو در مورد خاطرات گذشته

شعر نو درباره خاطرات گذشته

آخر چرا لاله ها زود می خوابند؟

و پروانه ها فقط در بهار می رقصند؟

چرا این روزها گل مهربانی در لانه مار روی آن قله قاف می روید ؟

چرا خانه ها تنگ شده اند؟

این خار گناه چیست که بر دامن دل می ریزد ؟

اوج را نگاه کردم ... آنجا شور باران ... اینجا نور مهتاب ...

و در گوشه ای ناز ستاره ها...

ای کاش میشد قطره ای بود در اوج ...

در دل پر مهر ابر...

منتظر دست محتاج دعا ....

و از اوج به اوج رفتن

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر خاطرات شیرین گذشته

شعر نو درباره خاطرات گذشته

من که هستم ؟

 قطعه یخی تشنه ...

در پی سیراب شدن از برکه چشم ...

یا به زور خورشید امید ...

آب شدن،

در زمین فرو رفتن،

رویاندن،

رقصاندن،

طراوت دادن به فصل، مست شدن ....

گل ماه را بر سینه آسمان درد زدن با پیراهنی از ستاره های غم آراستن و در انتظار درمان شب،

کرشمه بر سرخی تنگ غروب آمدن ....

آرامش را به مهمانی چشم بردن و اشک را لالا گفتن و خواباندن

سر کوچه خاطراتم جز ریزش و بوق و رقص نبود ...

گفتم که همهمه ای بود بچه که بودم دلم برای آن آب می شد ... می زد... می ریخت... شاد می شد


راستی یادت می آید آن زمان ها رنگ آسمان آبی بود و خورشید زرد طلائی؟...

یادت می آید آدمها سفید بودند؟

پرنده ها پر پرواز داشتند وکوچه ها بن بست نبودند؟...

در بازار پاک دل ها مهربانی از همه ارزان تر بود؟ ....

آن زمان ها فردا چه زود دیروز می شد ....

خواب همیشه با شب می آمد و با شب می رفت ....

صبح که می شد هق هق سماور بود و ورد مادر ...

با ساز جارو و عطر خاک ....

حوض وضو دائم از آب نیاز پر بود
یادت می آید آسمان کودکی چقدر ستاره های قشنگ داشت ؟

پس سربه هوائی گناه نبود که گوشمان از آن خاطرات تلخی دارد!
سر راه مکتب ...

در آن چند قدم توقف ...

عطر دیزی پزی سعدی همیشه شعری نو از اشتها و اشتیاق داشت ...

من بودم و جیب بی معنی و ده ریالی بیات ...

آنها در غوغای حسرت ،

شرمنده و من دزدانه و آهسته آب زبانخانه را به نیت آبگوشت چه جانانه سر می کشیدم ...

و در آن راز و نیاز سرپائی چه مستانه غرق میشدم
آن زمان ها شب بلند برف ریز قصه ای از غصه نداشت ...

غم شرم ندید ... یلدا همیشه عزیز بود وسفید
سرکوچه خاطراتم ....

غریب سرائی بود کهنه .... به اسم مهمانخانه سعدی...

بالای همان دیزی پزی رویائیِ کودکی هایم ....

با شعری سرد از سفر و غربت و عادتی قدیمی از سکوت و رکود ...

و پنجره هائی از جنس غبار،

پشت آنها از جنس شب ،

کنار هر یک لیوانی از جنس خاک با لشکری تشنه از آن خونخواران موزی بر گردشان و البته سوسکها و موش هائی برای هم نشینی....

رختی از جنس سنگ بر روی تختی نق نقو و جار زن !....

سقفی بلند به جنس چاه و مهمانانی از تار و تور ....و .....

غریبه ای از جنس تنهائی و ترس والبته یک ذره امید
در آن اطاق ارزان وسرد ....

جوانک غریب ...

مریض و مسلول....

دست در جیب و انگشت در سوراخ آن...

با وردی از باستان بر لب...

زردی من از تو سرخی تو از من ...

و ترانه ای از احتیاج برچشم ....

در هلهله هیجان موش ها و سوسک ها ... و کابوس آن دار بی رحم قالی ....

تخت سفید درمان رویائی بود یا گمگشته ای ...

افتاده در چاه غربت وبی کسی
و آن یک تکه ابر کوچک امید .....

در آسمان کوتاه و بی رنگ جوانک ...
تا ابد شدن پرواز کرد
تا آب شدن سرد شد
وتا رسیدن اوج گرفت
و من در غروب ستاره های تنها
با آه افسوس ... اشک خوف .... وشرم عصیان ...
به تو می اندیشم

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر در مورد خاطرات خوش گذشته


بسیاری از اشعاری که در ارتباط با خاطرات گذشته سروده شده است به صورت اشعار کوتاه و پرمعنی می باشند و یاد و خاطره گذشته را زنده نگه می دارد.

شعر درباره خاطرات گذشته

نزدیک ظهر حجم تنش رو به راه بود

ساکت نشسته بود ولی مث آه بود

تکرار می شود تب یاران چشم هایش

شاید تمام زندگی اش اشتباه بود

سر روی دست...یک تن خجسته پر از سکوت

تا عمق خاطرات قدیمی نگاه بود

هی می کشید با نفسی خیس در غزل

تصویر دختری که در سراسر گناه بود

آه ای خدا خدای همیشه کنار شعر

دستم بگیر گرچه صدایم به چاه بود

~~~~~✦✦✦~~~~~

تهیه کننده : توپ تاپ

مطالب مرتبط...


1 نظر

  1. ندا مالمیرندا مالمیرsays:

    سلام واقعا اشعـــار دوستان به انســـان روح و طراوت میبخشه من کـه میخونم دقیقا خودمو در ان زمان احساس میکنم