شعر کوتاه درباره غروب

اشعار کوتاهی که در مورد غروب زیبای خورشید وصف شده است همیشه طرفداران بسیار زیادی دارد کودکان و بزرگسالان در سایت های مختلف به دنبال متن شعر هایی هستتند که درباره غروب کردن خورشید باشد که اتفاقا در این مطلب از توپ تاپ گلچینی از بهترین شعرها را با همین موضوع ارسال کرده ایم زیبایی اینگونه اشعار بخاطر این است که احساس آرام و قشنگی را به خواننده میدهد،قصیده غزل و یا اشعار نو بترتیب دارای اولیت هستند

دست در دست تو و عاشق لبهات شدم
کیش بودم سر لبهای تو، من مات شدم
اولین بار که گیسو ی تو را شانه زدم
وارد سلسله ی ارثی اموات شدم
تا به امروز کسی بر تن من تکیه نکرد!
از دعای چه کسی همدم فردات شدم؟
اعتبار قدح و می خور میخانه چه شد؟
که چنین با قدح زلف تو اسقاط شدم؟
لَختی موی تو با رایحه اش کشت مرا
در دلت فرضیه ای بودم و اثبات شدم
کل اوراق کتابم ز غمت شعر شدند
هر ورق، شاهد رقصیدن ابیات شدم


شعر درباره ی غروب آفتاب

بعد از رفتنت ،
روزهایم معمولیست ...!
صبحانه می‌خورم ،
روزنامه می‌خوانم ...!
صفحه‌ی حوادث را ،
دنبال می‌کنم ...!
به سینما می‌روم ،
غروب، پنجره را باز می‌کنم ...!
قهوه مینوشم ...!
شب ...
شب ...
شب ...
شب حتما بی تو خواهم مرد ...!!!

شعر درباره غروب خورشید 96 جدید

تو طلوع تمام مهربانی ها
تو غروب تمام دردهای منی....

شعر کوتاه و عاشقانه درباره غروب جمعه

من نه غروب دلم میگیره
نه شب
نه حتی جمعه!
من هر لحظه دلم از نبودنت میگیره :)

استاتوس های برگزیده درباره غروب

چه روزای خوبی بود تو و جاده و غروب خاطرات خیلی خوب
انتظار دیدنت انتظار خوبی بود رفتنی شدی چه زود
هر جا هستی دیگه فکر من نباش دنیا باشه واسه تو و آدماش
حالم خوبه نگران من نباش دارم میرم
هر جا هستی دیگه فکر من نباش دنیا باشه واسه تو و آدماش
حالم خوبه نگران من نباش دارم میرم
چه روزای خوبی بود تو و جاده و غروب خاطرات خیلی خوب
انتظار دیدنت انتظار خوبی بود رفتنی شدی چه زود
هر جا هستی دیگه فکر من نباش دنیا باشه واسه تو و آدماش
حالم خوبه نگران من نباش دارم میرم
هر جا هستی دیگه فکر من نباش دنیا باشه واسه تو و آدماش
 حالم خوبه نگران من نباش دارم میرم

شعر نو درباره غروب خورشید

عصر یک معماست
درست مانند یک رویا
غروب درآن نهفتہ
وشب درکمین او
امیدوارم دراین عصر
لبتون خندون
دلتون خالے ازهرغم وغصہ
وروز و روزگارتون
شادوپرنشاط باشہ


غروب خورشید شعری زیبا

سوی هر شهر و دیار
می رود قافله دار ...
سوی هر پنجره باز
می شود عشق نیاز ...
سوی رویا به خیال
به شقایق به نگار ...
در غروب خورشید
به فرودی چرخید ...
سوی این عشق محال
سوی فردا در زوال ...
به همین خورشید ها ...
در همین تردید ها ...
وان غروب است انگار...
می کند آن انکار ...
وان چرا تاریک است ...
لحظه ها باریک است ...
این غروب ...

 

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...