اس ام اس پدر فوت شده درباره پدرهایی که در بین ما نیستند

اس ام اس برای پدران فوت شده روز پدر فوت

 

 

عکس غمگین فوت پدر 

 

 

اس ام اس روز پدر فوت شده

 

متن زیبای از دست دادن بابا پدرانی که فوت شده اند

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

 

حالا آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

 

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

 

 

 

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

 

جای سیلی های باد روش نمی مونه

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

یا با تردید که بری یا که بمونی

 

.

 

.

 

.

 

ای گل نشکفته ام بابا چرا پژمان شدی؟

 

میوه قلبم چرا از دیده ام پنهان شدی؟

 

از برم رفتی نگفتی بار دیگر یک سخن

 

همچو شمع از درد و غم سوزان شدی

 

 

 

.

 

.

 

.

 

شاعران در وصف جوان بس سخن‌ها گفته‌اند

 

من زبانم ولیکن از توصیف این رنج گران

 

مهربانی‌های تو آتش به جان ما فکند

 

وه چه جان‌ سوز است داغ فرزند جوان

 

.

 

.

 

.

 

ببوسم دستت ای بابا که پروردی مرا آزاد

 

بیا مادر تماشا کن که فرزندت شده داماد

 

به حجله میروم شادان و زخمی در بدن دارم

 

به جای رخت دامادی کفن خونین به تن دارم

 

.

 

.

 

.

 

یادش به خیر آن که در آغوش گرم من

 

عطری ز بوی پیکر نازش فشاند و رفت

 

در دامن خیال من از بزم وصل خویش

 

صدها نهال از گل و ریحان فشاند و رفت

 

.

 

.

 

.

 

بعد یک سال بنویسید: پسرم کبوتر شد و رفت

 

زیر باران بهار غزلی خواند دلش تر شد و رفت

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا غصه

 

آنقدر غرق غمش بود که پرپر شد و رفت

 

.

 

.

 

.

 

روز من همان روز که طوفان شده بود

 

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

 

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

.

 

.

 

.

 

کجا رفتی عزیز من

 

زمین معرفت خیز محبت جوش

 

عزیزم جان من همدرد گرم آغوش

 

همیشه خاطرم جاریست

 

مجبت از تو در دل یادگاریست

 

درودت باد ای فرزند من بدرود

 

وجود تو سرود زندگانی بود

 

.

 

.

 

.

 

قصه مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود

 

درعزایت جامه اندر تن دریدن زود بود

 

آخر ای دختر من ای مظهر لطف و وفا

 

در دیار جاودان منزل گزیدن زود بود

 

.

 

.

 

.

 

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

 

چه دید اندر خم این طاق رنگین

 

به جای لوح سیمین در کنارش

 

فلک بر سر نهادش لوح سنگین

 

.

 

.

 

.

 

من آن گل پرپر شده دست زمانم

 

بر سنگ مزارم بنویسید جوانم

 

به مقصد نرسیده به سرآمد سفرم زود

 

این حادثه شوم کجا بود ندانم؟

 

.

 

.

 

.

 

دیروز در آغوشِ گرم من بودی امروز در آغوش سرد خاک،

 

چه شد عزیزکم که آغوشِ سرد خاک را به آغوشِ گرم من ترجیح دادی؟

 

و مرا در غم فراقت نشاندی؟

 

.

 

.

 

.

 

دست ویرانگر اجل گل شکوفای زندگی ما را پرپر کرد و اندوهی بیکران بر قلوب داغدار ما گسترد!

 

.

 

.

 

.

 

شقایق بودی و دیری نماندی

 

سرود زندگی را نیمه خواندی

 

زدی برقی و خاکستر شدی تو

 

عزیزان را به سوگ خود نشاندی

 

.

 

.

 

.

 

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم؟

 

من به داغ تو جوان رفته ز دنیا چه کنم؟

 

بهر هر درد دوایی است مگر داغ جوان

 

من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم؟

 

.

 

.

 

.

 

نو گلی پرورده بودم خاک از دستم ربود

 

آنچنان در بر گرفت انگار در عالم نبود

 

سال‌ها زحمت کشیدم تا گلم پرورده شد

 

ناگهان پیک اجل آن غنچه از دستم ربود

 

.

 

.

 

.

 

پسرم دست اجل زود تو را پرپر کرد

 

مادرت گریه کنان خاک عزا بر سر کرد

 

دوستانت همگی از غم تو مایوسند

 

اشک چشم همگان خاک مزارت تر کرد

 

 

 

 

بابای مهربون و خوبم بخدا باور نمیکنم رفتی تو همیشه پیش منی باهام حرف میزنی عاشقتم بابایی کمرم شکست تو رفتی شب قبل از رفتنت با هم تلفنی حرف زدیم میخندیدی گفتی جز عروسی تو هیچ آرزویی ندارم تابحال در هیچ جشنی نرقصیدم اما در عروسی تو شولات میکنم بابایی تورو خدا بگو بیان منم ببرن پیش خودت اینجا رو بدون تو دوست ندارم تو بزرگترین معلم عشق و محبت بودی برام بابا…تا ابد دوستت دارم اگه بازم بدنیا بیام دوست دارم تو بابام باشی.به امید دیدار هر چه زودتر دلم واسه تکیه کلامات یه ذره شده واسه خنده های قشنگت..وای چقدر حرف دارم بابا باهات…میدونم اینا رو میخونی..بهت قول میدم با تمتم وجود مراقب یادگاریت مامان عزیزم هستم.

 

 

ای پدر ای با دل من همنشین
ای صمیمی، ای بر انگشتر نگین
در صداقت برتر از ایینه ایی
در رفاقت با دل بی کینه ایی
بابا ی عزیزم هنوزم تو رفاقتت حساب میکنم بیا تو خوابم که خیلیییییییی دلتنگتم
روح همه پدرای آسمانی شاد

 

 

 

پدر جان:

 

 

 

نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد


تا گواهی بر معصومیت تو باشد


عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد


تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد


آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت


و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند


بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو

است.



بهاران با تو زیباست...


و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.


زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد


آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر


غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.

 

 

 

 


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...