دلنوشته برای فوت مادربزرگ

مادربزرگم همان حس خوبی بود که وقتی خدا از من گرفت دیگر نتوانستم مانند آن را بیابم. این حس، تلفیقی از حس عشق، مهربانی و عاطفه بود و آنقدر تمام وجود مرا در بر میگرفت که نیاز به هیچ منبع حس خوب دیگری نداشتم چرا که او به خوبی کارش را انجام میداد و تمام مرا در حس خوبش غرق میکرد.

مادربزرگ یکی از بزرگترین دارایی هاییست که اگر از دست برود دیگر نمی توانی مثل و مانندی برای آن بیابی. او جای مادر است و با مهربانی هایش همیشه کاری میکند که تو حس کنی دو مادر داری. او با خوبی هایش به دلت می نشیند و آنقدر تو را وابسته به خودش میکند که وقتی می رود حس میکنی قسمتی از وجود تو هم رفته و دیگر باز نمی گردد. در این مطلب قصد داریم در مورد فوت مادربزرگ دلنوشته هایی را با شما به اشتراک بگذاریم. همراه ما باشید.

متن دلنوشته درباره فوت مادربزرگ

تمام دنیای کودکی ام در خانه او گذشت، مادر بزرگم را می گویم. وقتی به خانه اش می رفتیم همیشه با شیرینی و میوه هایش از ما پذیرایی می کرد. خانه او برای ما رویا شده بود، خانه او مانند آرزویی بود که هر هفته برآورده میشد. ما به آنجا می رفتیم و با مهربانی های او دنیای کودکانه مان را سپری می کردیم. اما حالا او سفر کرده، حالا او خود به منزلگاه ابدی اش رفته، جایی که نزد خداست. حالا قرار است خدا پاداش تمام مهربانی هایش به ما را بدهد، حالا او پیش خداست و خدا قرار است نقش همیشگی او در دنیا را که برای ما ایفا میکرد برایش بازی کند.

********************

مادربزرگ جان، باور اینکه رفته ای و سایه ات از سر خانواده ما کم شده غیر ممکن است. تو با مهربانی ها و شیرین زبانی هایت کاری میکردی که خستگی از تن همه ما بیرون رود، تو با آن زبان مهربان و قلب رئوفی که داشتی کاری میکردی تا همه ما آنقدر عاشقانه دوستت داشته باشیم که حالا که رفته ای احساس کنیم قسمتی از وجود ما هم رفته. راستش را بخواهی من تو را به مانند یک نعمت از سوی خدا می دانستم، نعمتی که خدا دیگر نخواست در زندگی ما بماند، برای همین او را برای همیشه از ما گرفت. کاش میبودی و کاش هنوز هم سایه ات از سر ما کم نمیشد.

********************

مادربزرگم بود، او را مانند مادر خودم دوست داشتم. آنقدر با مهربانی هایش مرا به خود وابسته کرد که حالا که نیست حس میکنم تنهای تنها شده ام و هیچ یار و یاوری در این دنیا ندارم. خدا زود گل ها را از زمین بر می چیند، انسان های خوب کم عمر میکنند چرا که خدا می خواهد هر چه سریعتر آنها را پیش خود ببرد. مادر بزرگ من هم یکی از همین انسان ها بود، یکی از همین انسان هایی که با مهربانی هایش زمین را تبدیل به قسمتی از بهشت برای اطرافیان و فرزندانش کرده بود. وقتی که او بود حس میکردم در بهشت خدا زندگی می کنم، مهربانی هایش بزرگترین نعمتی بود که خدا در این بهشت به من میداد.

********************

مادربزرگم، آرام بگیر، حالا پیش خدایی، حالا دیگر نه دردی مانده و نه غمی، فقط خودت هستی و خدا. یادت می آید چقدر آرزوی سفر مکه را داشتی؟ به یاد داری چقدر دوست داشتی خانه خدا را زیارت کنی؟ حالا به تو تبریک می گویم چرا که برای همیشه به پیش خدا رفته ای. اما مادربزرگ جان، این سفر تو ابدیست، به من بگو ما چگونه فراق تو را تحمل کنیم؟ چگونه باور کنیم که حالا تو شده ای جزوی از خاطرات گذشته ما و دیگر نمی توانیم روی مهربانت را ببینیم و دستان زحمت کشت را ببوسیم؟

********************

دلم هوس بوییدن عطر چادر رنگی اش را وقتی که به نماز می ایستاد کرده. آنقدر در آن چادر نماز می درخشید که گویی خدا فرشته ای روی زمین آفریده و حالا او به نماز ایستاده است. حالا او برای همیشه به پیش خدا رفته و نمی داند که نوه اش نمی تواند غم دوری مادربزرگش را تحمل کند. مادربزرگ جان، برای رفتنت کمی زود بود. دل نوه ات آنقدر بزرگ نیست که بتواند غم دوری تو را در آن جای دهد، قلب او آنقدر قوی نیست که بتواند غم از دست دادن تو را تحمل کند.

********************

بغضی بر گلویم نشسته، بغضی که شبیه به نفرینی شده و فکر میکنم که تا آخر عمر با من بماند. این بغض را فوت مادربزرگم برایم به وجود آوردم. هنوز هم نمی توانم باور کنم! او یکی از با ارزش ترین دارایی های من و خانواده ام بود که هیچ مثل و مانندی نداشت. خدایا، حالا که مادربزرگم را از من گرفته ای، به من بگو که چطور جای خالی او را پر کنم؟ چطور فراموش کنم که چنین دارایی مهم و بزرگی داشتم و حالا به یک باره از من ستانده شده؟!

********************

غم دوری مادربزرگم بیشتر از آنکه تن فرزندش یعنی مادرم/پدرم را بلرزاند، تمام وجود مرا لرزاند و بعد از بین برد. من به او وابسته بودم، من در دستان پر مهر او بزرگ شده بودم، او برایم حکم مادر را داشت، مادری که از خود می گذشت تا من بتوانم خوشحالی را حس کنم و احساس خوب را دریابم. اما حالا خطاب به مادربزرگم حرفی دارم. مادربزرگ جان، تو رفتی و برای همیشه هم رفتی، چرا به یکباره تمام اساس خوشحالی مرا از بین بردی؟ چرا به یک باره حس و حال خوبی که درون من شکل گرفته بود را با رفتنت پیش خدا از من گرفتی؟

********************

هنوز هم وقتی به قاب عکسش نگاه میکنم نمی توانم باور کنم که از دستش داده ام و او دیگر نیست. کار خاصی نمیکرد، فقط بود و همین بودنش بزرگترین کاری بود که می توانست برای من و خانواده ام بکند. مادربزرگم با بودنش انرژی و انگیزه ای خاص به جان همه افراد خانواده می انداخت که تا مدت ها نه خستگی را احساس می کردیم، نه غم و نه ناراحتی ای را. اما حالا که به جای خالی او در خانه می نگریم، حالا وقتی به خانه اش می رویم و او نیست، درست احساسی برعکس این اتفاق رخ می دهد و این ماجرا تمام انرژی و انگیزه را از ما میگیرد، ما را خسته می کند و غم و ناراحتی عمیقی را در وجودمان زنده می کند.

********************

مادربزرگم مانند نگینی ارزشمند بود که انگشتر خانواده ما را زیبا می کرد. حالا این نگین نیست، او رفته و با رفتنش انگار تمام ارزش خانواده را هم با خودش برده. آخر هر کسی غمی برای خود دارد، هر کسی ناراحتی خودش بابت رفتن او را دارد، حالا دیگر زندگی همه مختل شده و دیگر کسی رمقی ندارد که برای خانواده ارزشی به وجود آورد. بزرگترین ارزش خانواده ما از ما گرفته شد، مادربزرگم برای همیشه به پیش خدا رفت و حالا خانواده ما مانند انگشتر بی نگینی شده که گویی ارزشی برایش نمانده.

********************

مادربزرگ، دستان پینه بسته ات نشان از رنجی که در زندگی کشیده بودی داشتند. این دست ها زحمات زیادی کشیدند، رنجی فراوان را تحمل کردند. خدا گفت دیگر بس است، او به تمام رنج ها و دردهایی که در زندگی کشیده بودی پایان داد، او تو را برای همیشه پیش خود برد. مادربزرگ، اگر راستش را بخواهی اشک چشمانم برای خوشحالیست چون من از نگاهی فراتر به این موضوع می نگرم. حالا تو به پیش خدا رفته ای، حالا در بهشت ابدی او سکنی گزیده ای و حالا تو هستی و یک دنیا آرامش که قرار است در بهشت خدا تجربه کنی. این دنیا با آدم های خوب به درستی تا نمی کند و تو که خوب بودی جایت این دنیا نبود. مادربزرگم، حالا در بهشت خدا آرام بگیر.

********************

آخر هفته که میشد شور و شوق من هم برای دیدار مجدد مادربزرگ بیشتر و بیشتر میشد و آنقدر برای رفتن پیش او خوشحال میشدم که تا به حال این خوشحالی را در هیچ زمینه ای تجربه نکرده ام. کم کم بزرگ شدم و کم کم رفت و آمدم هم به خانه او کم شد. حس میکردم برای همیشه دارمش، حس میکردم هر بار که ناراحت شدم می توانم در خانه اش را بزنم و از چشمه مهربانی او غم و ناراحتی ام را بشویم و ببرم اما چه حیف که در اشتباه بودم. درست در همان موقعی که این فکر به سرم خطور می کرد، او برای همیشه از من گرفته شد و حالا من مانده ام و دنیایی از غم که دیگر مادربزرگی نیست که بخواهد با مهربانی هایش آنها را بشوید و ببرد، حال من مانده ام و یک دنیا حسرت که چرا این رفت و آمدها را کم کردم.

********************

مادربزرگ جان، تو تمام دلیلی بودی که من میگفتم دنیا برای او هم که شده هنوز هم زیبایی هایی دارد و اشتباه نمی کردم. دل تو پاک تر و زلال تر از هر چیزی بود که در زندگی میدیدم. راستش را بخواهی مهربانی ات برای همیشه در یاد و خاطرم میماند و هر وقت که از دنیا زده شدم به یاد تو و مهربانی هایت می افتم و دوباره میل به زندگی در من شکل می گیرد. مادربزرگ، خدا نعمت بودن و حضور تو را در زندگی از من گرفت اما کاش کسانی که هنوز مادربزرگی دارند، هنوز سایه اش بر سرشان باقیست بدانند که این نعمت بی بدیل است، این نعمت یک نعمت خاص است پس قدرش را تا زمانی که هست بدانند.

********************

نمی دانم چگونه حسم را بروز دهم، نمی دانم چگونه غمی که به جانم افتاده را فریاد بزنم، من دیگر مادربزرگی ندارم. او برایم مادری بود که مهربانی هایش باعث شده بود در قلب من خانه ای بسازد و حالا که رفته انگار این خانه هم ویران شده و قلب مرا هم تبدیل به ویرانه ای کرده. نمی دانم چگونه این غم را بروز دهم که بتواند به خوبی تصویری از ویرانه قلبم به دیگران نشان دهد که ببینند درد فراق مادربزرگ چه بر سرم آورده.

********************

مادربزرگ، ترجیح می دهم برای رفتنت گریه نکنم، ترجیح می دهم نه آه و ناله ای سر دهم و نه خود را به زمین و آسمان بزنم چرا که من از تو درس صبر را آموختم. وقتی که به مشکلی بر میخوردم به من میگفتی صبر داشته باش خدا بزرگ است، حالا هم من صبر دارم و صبر میکنم چرا که می دانم همان خدا تو را نزد خود برده و همان خدا حالا میزبان تو شده پس دلیلی ندارد که بگریم و دلیلی ندارد که ناله کنم چرا که تو به پیش خدا رفته ای.

********************

مادربزرگم مانند گلی خوشبو بود که هر روز صبح با بوییدن عطر او روزم را آغاز میکردم و به دنبال آرزوهایم می رفتم. ملاقات هر روز او عادتم شده بود چرا که می دانستم هیچ چیز نمی توانست به مانند او انگیزه ای بزرگ درونم شکل دهد و حالا که رفته به آن باوری که داشتیم یقین کامل پیدا کرده ام. حالا دیگر صبح های من بدون انگیزه شروع می شوند، حالا بوی تعفن غم و ناراحتی هر روز صبح مرا آزار می دهد. این بوی عطر خوش مادربزرگ بود که باعث میشد حس کنم غم و ناراحتی وجود ندارد اما حالا که نیست که با عطر وجودش مشام مرا سیر کند، بوی تعفن ناراحتی ها به مشامم میرسند و تا اعماق وجودم نفوذ میکنند.

********************

مادربزرگ، کاش قبل از اینکه من و خانواده ام را ترک میکردی به ما درس صبر هم میدادی که چگونه بر نبود تو صبر پیشه کنیم. نه، من نمی توانم صبر کنم، من صبر کردن را یاد ندارم، مادربزرگم از من گرفته شده، حالا او رفته پیش خدا و تنها چیزی که برای من به جا گذاشته غمی بزرگ است. مگر می شود با غم کنار امد؟ این غم ریشه هر چه صبر است را از بین می برد، این غم تیشه ای به ریشه خود من هم میزند چه برسد به اینکه صبرم بخواهد مانع آن شود.

********************

هنوز هم آن نگاه مهربان مادرانه ات را به یاد دارم که وقتی به دیدارت می آمدم آنقدر با این نگاه مرا سیر از عشق میکردی که به هر عشق دیگری بی نیاز میشدم. مادربزرگ جان، حالا که به خانه ات می آیم و تو نیستی، به همان گوشه ای که همیشه می نشستی نگاه میکنم و تو و خاطراتت را به یاد می آورم. اما این خاطره ها نمی توانند عشقی که من از تو دریافت می کردم را به من بدهند، این خاطره ها بیشتر از اینکه حال مرا خوب کنند مانند نمکی هستند که بر روی زخمم پاشیده می شوند، این زخمِ نبود توست و این خاطره ها وقتی به یادم می آیند تمام وجودم را به لرزه در می آورند و من تا اعماق وجودم می سوزم.


در ادامه ببینید :

مجموعه متن های زیبا درباره ی مادربزرگ

متن تبریک تولد برای مادر بزرگ + عکس نوشته

شعر درباره فوت مادر بزرگ

عکس نوشته برای چهلم مادر و مادربزرگ + متن زیبا


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...