دلنوشته زیبا و کوتاه درباره باران

وقتی که بارون میباره، حس عشق و نشاط تمام وجودت رو در بر میگیره. مهم نیست که در کدوم فصل سال باشی. چه بارون پاییزی، چه بارون بهاری و چه هر بارون دیگه ای، وقتی که صداش رو میشنوی، حس و حال تازگی و طراوت، حس و حال عاشقی و عاشقی کردن توی تمام وجودت رخنه میکنه.

توی این مطلب میخوایم در مورد بارون صحبت کنیم. در واقع دلنوشته هایی از بارون رو با شما به اشتراک گذاشتیم که پیشنهاد میکنیم حتما اون ها رو بخونید چون حرف دل خیلی هاست و بعد اگه دوست داشتید در شبکه های اجتماعی تون به اشتراک بذارید. همراه ما در ادامه این مطلب باشید.

دلنوشته ای درباره باران

دلنوشته در مورد باران

برایم مثل باران بود. او برایم از همه چیزش گذشت، او برایم از تمام دارایی اش جدا شد، او با این کار به من حس و حالی تازه بخشید، او با این کار به من حس طراوت بخشید. او درست به مانند باران بود که از آسمانش جدا شد تا به زمین من ببارد و حس و حال مرا تازه کند. آسمان او هر چقدر بزرگ بود، آسمانش هر چقدر گسترده بود، او آن را رها کرد، او آن را فراموش کرد تا بر زمین من ببارد. حال این عشق را چگونه می توان جبران کرد؟ عشقی که رنج جدایی او از آسمانش را از بین بَرَد، چگونه می توان ساخت؟ او لایق این عشق است چرا که او معنای حقیقی خود عشق است.

********************

ببار بارون، ببار که تو حق باریدن داری اما بدون که یه آدمی روی این زمین هست که حق نداره مثل آسمون تو شروع به گریه کردن کنه، یه آدمی هست که چشماش پر از بارون اشکه و این بارون حق نداره بباره و از گونه هاش جاری بشه. تو یه زمینی داری که منتظره باریدنته، یه زمین که میفهمه تو رو و حال آسمونت رو درک میکنه. اما اینجا، میون این آدما، وقتی که چشمات شروع به باریدن اشک میکنه همه ازت فاصله میگیرن، همه ازت دور میشن. همه فقط اون خنده ها رو میخوان، اون خنده هایی که نشون از هوای صاف و آفتابیه دلت داره اما وقتی که این هوا دلت ابری و بارونیه، همه از کنارت پر میکشن و میرن. پس ببار بارون و بدون که اینجا یکی آرزوشه که کاش مثل آسمون تو میتونست اشک هاش رو بریزه و این اشکهاش خریداری مثل زمین داشته باشه.

********************

باران می بارد و مرا در آغوش گرفته اما چه حیف، من آغوش باران را نمی خواهم وقتی که او نیست تا مرا در آغوش بکشد و از گرمای وجودش بهره مندم کند. باران عشقی سرد نصیبم میکند، عشقی که فقط عشق او را برایم یادآور می شود و حسرت عشق او را به خاطرم می آورد. این باران قصدش عاشقی نیست، قصدش ناراحت کردن دل من است، ناراحت کردن دلی که هوس آغوش یار را کرده اما دیگر او را ندارد. این باران مرا در آغوش میکشد تا آغوش نداشته یار را به خاطرم آورد.

********************

باران که باشی همه مردم شهر برای آمدنت دعا میکنند؛ این درسی بود که از زندگی آموختم. وقتی که تمام وجودت را برای این مردم بدهی آن وقت است که دوستت دارند و آن وقت است که نسبت به تو حس خوبی پیدا میکنند. اما وای به حال روزی که دست از باران بودن بکشی، آن موقع رهایت میکنند، آن موقع فراموشت میکنند.

********************

هوای دلم بارانیست و دیگر این چشم ها طاقت ندارند که باران اشک ها را نگه دارند. دوست دارند ببارند آخر از اشک لبریز شده اند؛ دوست دارند ببارند و گونه هایم را نوازش دهند.

********************

او نیست و باران میبارد. چه داستان غم انگیزی. داستانِ همان زخمی برایم تداعی شد که روی آن نمک می پاشند. وقتی که یار نیست و آغوشش را نداری، این باران دیگر حکم آن فضای عاشقانه را ندارد، این باران حکم نمکی را دارد که روی زخمی که از عشق خورده ای می پاشد و تا اعماق وجودت را می سوزاند.

دلنوشته درمورد صدای باران

دلنوشته درباره صدای باران

صدای باران را می شنوم، چه صدای آرامش بخشی. به یاد دارم همان زمان ها که او با من حرف میزد، با حرف هایش روحم را نوازش می داد، احساسی که هم اکنون با شنیدن صدای باران به من دست می دهد در وجودم رخنه میکرد. اما چه حیف، درست همان لحظه که فکر میکنی باران قرار است ادامه داشته باشد و تو از شنیدن صدایش لذت ببری، می رود و فقط رنگین کمان است که از آن به جای میماند. درست همان موقع هم که حس کردم او را دارم و قرار است که برای همیشه بماند و صدایش را بشنوم، رفت و از او فقط رنگین کمان خاطره هایش به جا ماند.

********************

صدای باران را که می شنوم حسی نو، حسی تازه به من دست می دهد. باران وقتی که می بارد زمین را از هر آلودگی پاک میکند، این صدا به من نوید پاک شدن زمین را می دهد. حال باید صدای او را به صدای باران تشبیه کرد. وقتی که او حرف میزند، بارانی به دل غم دیده من می بارد و صدای او نوید می دهد که این دل از هر گونه غم شسته خواهد شد و جای این غم را فقط عشق، فقط مهربانی و عاطفه می گیرد.

********************

دوست دارم رها شوم از دنیا، دوست دارم رها شوم از مردم، دلم میخواهد در یک روز بارانی درست مانند همان هایی که آنها را دیوانه می خوانند دوان دوان زیر باران بدوم و از خیس شدن زیر آن لذت ببرم. دوست دارم تمام وجودم زیر این باران خیس شود و دوست دارم با صدایش روحم را تطهیر کنم. بگذار دیوانه ام بخوانند، بگذار مجنونم بخوانند، مهم این است که من با این کار رها شده ام، رها از هر حس بد.

********************

صدای باران می آید، چه صدای آرامش بخشی. دوست دارم این لحظه تمام نشود و تمام صداهایی که از گوشه و کنار به گوشم می رسند قطع شوند تا فقط صدای باران را بشنوم. این صدا به من نوید زندگی می دهد، نوید امید، نوید اینکه هنوز هم فرصتش را داری پس چرا باید عقب نشینی کنی و چرا باید از دنیا دست بکشی. این صدا به من میگوید همانطور که من زمین به این خشکی را سیراب می کنم، همانطور که تمام آلودگی ها را از بین می برم، همینطور هم روزی باران تو وارد زندگی ات خواهد شد و روزی تمام آن غم هایی که داری را شسته و تو را از عشق سیر میکند.

********************

صدای باران را می شنوم، چه صدای غم انگیزیست. این را فقط عاشقان دلشکسته می فهمند. آسمان هم از بی مهری دنیا و آدمهایش به گریه می افتد و صدای باران صدای گریه های اوست که به گوشم می رسد. آسمان را خیلی خوب درک می کنم، من هم جای او بوده ام، دل من هم روزی شکست و صدای گریه های من هم روزی شنیده میشد. شاید آسمان هنوز نمی داند اما پاداش دل بستن به این آدم ها صدای همین گریه هاییست که هیچ وقت به آن توجهی نمی شود.

********************

در خانه نشسته ام و مشغول تماشای فیلم هستم. به ناگاه صدای باران به گوشم می رسد. باران؟ آن هم در این موقع؟ حتما شوخی می کنی. پرده را که کنار میزنم، چیزی که به گوش شنیده بودم را به چشم می بینم. باران می بارد و دوباره زمان عاشقی من فرا رسید. آری، من عاشق بارانم، عاشق بارانی که در دلش پاکیست، وقتی می آید، به همه چیز حس تازگی می بخشد. آری، من عاشق باران و صدایش هستم. این صدا با من حرف میزند، این صدا به من می گوید تو هم باران شو، تو هم بارانی شو که با وجودت آدم ها حس تازگی کنند، تو هم بارانی شو که از پاکی دلت آدم ها کینه و نفرت را از یاد ببرند.

دلنوشته درمورد باران بهاری

دلنوشته درباره باران بهاری

او برایم درست مانند همان باران بهاریست. باران بهاری وقتی می بارد به زمین حس و حالی نو میبخشد و بوی تازگی تمام طبیعت را در بر می گیرد. وقتی که او به زندگی ام آمد، وقتی که مرا لایق عشق خود دانست و وقتی که عاشقی را به من آموختن، من هم درست مانند همین زمین حس و حالی تازه تمام وجودم را در بر گرفت، حس عشق در وجود من بوی تازگی گرفت و بوی تعفن نفرت و کینه از دلم پر کشید. باران عشق او با من این کار را کرد.

********************

فکر میکرد که دوست دارم فقط در همان لحظات ناراحتی کنارم باشد، فکر میکرد که فقط برای غم هایم میخواهمش و در زمان شادی ام فراموشش میکنم. اما شاید نمی دانست که او برایم مثل باران است و من برایش مثل زمین. مهم نیست در کدام فصل سال، چه همان پاییز و زمستان که فصل باریدن باران است و چه در همان بهار و تابستان، زمین به باریدن باران محتاج است. کاش به گوشش می رساندند، کاش می دانست که او برایم مانند بارانی بهاریست، مانند بارانی که زمین من حتی در همان زمان طراوتش، در همان زمان سرسبزی اش به حضور او احتیاج دارد تا او را دوباره سیراب از خود کند.

********************

دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم، دلم میخواهد قوانین را زیر پا بگذارم! چه کسی گفته فقط باید به یک شکل رفتار کرد؟ چه کسی گفته باید در بند قوانینی خاص بود؟ دلم میخواهد مانند همان بارانی باشم که در بهار می بارد. دلم می خواهد مانند بارانی بهاری باشم و در بند قوانین نباشم. همه می گویند پاییز و زمستان فصل باریدن باران است اما باران بهاری در بند این قوانین نیست، او می بارد و زمین را از نعمت وجودش سیراب می کند. و چه زیباست این باران برای آدمها. حس میکنم اگر مانند همین باران شوم، اگر از بند قوانین مضحکی که خودم برای خود ساخته رها شوم، حس طراوتم همه را سیراب میکند و این مردم بیشتر از هر وقتی مرا دوست خواهند داشت.

دلنوشته زیبا درباره باران پاییزی

دلنوشته درباره باران پاییزی

دارم تجسم میکنم که روی برگ های خشکیده درختان در حال قدم زدن هستم و باران در حال باریدن است. چه فضای عاشقانه ای. او را در کنارم تجسم میکنم، اویی که اگر در این حال و هوا کنارم باشد، تمام چیزی که من از عشق میشناسم برایم رخ خواهد داد. در دل پاییز، میان این باران پاییزی زیبا، دست در دست یار در کوچه پس کوچه های عاشقی در خیالات قدم میزنم و برگ های خشکیده درختان که مثال از همان ناراحتی هایم دارند را زیر پا میگذارم. چه حس و حال تازه ای به من داد این خیال، خیال عاشقی کردن با یار در میان باران پاییزی.

********************

پاییز فرا رسیده، این فصل فصلِ عشاق است. روزهایی را در این فصل به خاطر می آورم که منتظر بودم باران ببارد تا دست در دست یار به زیر این باران برویم و حس و حال تازگی اش تمام وجودمان را در بر بگیرد. باران پاییز، باران عشق است. کاش همه عاشقان بدانند که این باران عشقشان را می شوید و آن را از هر حس بد مبرا میکند، کاش آنها بدانند که این باران حس و حال عشق شان را تازه میکند پس نباید خود را از آن محروم کنند.

********************

باران پاییزی شروع به باریدن کرده و این باران به من نوید شروع فصلی که عاشقش هستم را می دهد. فصل پاییز به من می آموزد که ناراحتی ها و غم های درونی ات را درست مانند همان برگ های خشکیده که از درختان بر زمین افتاده اند از درخت دلت بتکان و بگذار فرصتی پیش بیاید که برگ های سبر و زیبا جایگزین آن شوند. هر سال که باران پاییزی شروع به باریدن میکند، این درس دوباره به من یاد آوری میشود، درسی که از فصل مورد علاقه ام یعنی پاییز آموخته ام و هنوز می آموزم.

********************

توی دلم فصل پاییزه. همه چیز زرد و خشکیده شده و همه چیز داره به سمت کهنه رفتن پیش میره. دلم یه بارون پاییزی میخواد، یه بارون که بیاد و برای اندکی هم که شده به تمام وجودم حس و حال تازگی ببخشه، حس و حالی نو که تمام وجودم رو تطهیر از خودش کنه. خودش نمیدونه اما من خوب میدونم که این بارون فقط زمانی به دلم میباره که اون با من حرف بزنه، بارون پاییزی دل من عشق اونه. وقتی که از عشقش به من میبخشه، دل غم دیده من برای اندکی هم که شده حس و حال طراوت به خودش میگیره.

********************

وقتی که پاییز میشه و بارون شروع به باریدن میکنه، باز دوباره همون حس عاشقی کردن به جونم میفته. دلم نوشیدن یه فنجون قهوه تلخ کنار پنجره رو میطلبه. تمام تعریف من از عاشقی اینه. مگه میشه برم کنار پنجره، باریدن بارون رو تماشا کنم که چطور با باریدنش درخت ها و برگاشون رو نوازش میده، پوست زمین رو نوازش میده و بعد درونم سرشار از حس عاشقی و عاشق بودن نشه؟


مطالب پیشنهادی و محبوب :

متن زیبا درباره باران | جملات کوتاه درباره باران

متن زیبا در مورد آسمان ابری

جملات کوتاه و زیبا درباره رنگین کمان

جملات کوتاه و زیبا درباره پنجره

متن زیبا در مورد چهار فصل

جملات ناب و زیبا درباره ی دریا


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...