شعر درباره رفیق بی معرفت

در گستره ی پهناور شعر و ادبیات فارسی از موضوعات متفاوتی صحبت شده است که یکی از این موضوعات،موضوعات اخلاقی است.در ادبیات فارسی در مورد بی معرفتی دوست نیز صحبت شده است و در اشعار زیادی در این باره صحبت شده است و شاعرانی مانند حافظ،سعدی،فردوسی و پروین اعتصامی و سایر شاعران نیز در میان اشعارشان از این موضوع صحبت کرده اند.

رفیق بی معرفت در ادبیات فارسی:

در شعر و ادبیات فارسی درمورد موضوعات زیاد و متنوعی صحبت شده است که پر از نکات آموزنده و اخلاقی هستند.یکی از موضوعاتی که در زمینه اخلاقی در ادبیات زیاد از آن سخن به میان آورده اند بی معرفتی دوست است که در شعر بسیاری از شاعران به چشم می خورد.هم شاعران شعر نو و هم شاعران شعر کلاسیک در رابطه با این موضوع اشعار زیادی سروده اند که در ایم مقاله به تعدادی از آن ها می پردازیم.

رفیق بی معرفت در شعر حافظ:

حافظ را همه با اشعار کناییش می شناسند و به این مشهور است که موضوع مورد نظر خود را در لفافه و با کنایه بیان می کند.حافظ که یکی از چیره دست ترین شاعرانی است که ادبیات فارسی به چشم خود دیده است و در اشعار به بی معرفتی و بی وفایی دوست نیز زیاد پرداخته است که در ادامه به نمونه هایی از این اشعارش می پردازیم.

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست / خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی / حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست / تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند / کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست / عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت / کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش / از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

***************************

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت / ناز کم کن که در این باغ بسی گل چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی / هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

رفیق بی معرفت در شعر سعدی:

سعدی در میان شاعران پارسی زبان یکه تاز مسائل اخلاقی و پندآموز است و تبحر شگرفی در سرودن اشعار تعلیمی دارد ئر میان تمام اشعارش اشعاری در باب بی معرفتی دوستان دیده می شود.در ادامه به این اشعار می پردازیم.

یارا بهشت صحبت یاران همدمست / دیدار یار نامتناسب ،جهنم است

هر دم که در حضور عزیزی برآوری / دریاب کز حیات جهان حاصل ،آن دمست

نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست / بس دیو را که صورت فرزند آدم است

آنست آدمی که در او حسن سیرتی / یا لطف صورتیست، دگر حشو عالمست

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام / جز بر دو روی یار موافق که در همست

آنان که در بهار به صحرا نمی‌روند / بوی خوش ربیع بر ایشان محرم است

وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب / پندش مده که جهل در او نیک محکمست

آرام نیست در همه عالم به اتفاق / ور هست در مجاورت یار محرم است

گر خون تازه می‌رود از ریش اهل دل / دیدار دوستان که ببینند مرهم است

دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف / لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست

***************************

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است درجدایی و جور است در نظر / هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست / بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من / از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب / در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب / نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان / چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس / آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند / چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

***************************

یار با ما بی‌وفایی می‌کند / بی‌گناه از من جدایی می‌کند

شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا / جای دیگر روشنایی می‌کند

می‌کند با خویش خود بیگانگی / با غریبان آشنایی می‌کند

جو فروش است آن نگار سنگدل / با من او گندم نمایی می‌کند

یار من اوباش و قلاش است و رند / بر من او خود پارسایی می‌کند

ای مسلمانان به فریادم رسید / کان فلانی بی‌وفایی می‌کند

کشتی عمرم شکسته‌ست از غمش / از من مسکین جدایی می‌کند

آنچه با من می‌کند اندر زمان / آفت دور سمایی می‌کند

سعدی شیرین سخن در راه عشق / از لبش بوسی گدایی می‌کند

رفیق بی معرفت در شعر پروین اعتصامی:

پروین اعتصامی یکی از زنان شاعر معاصر است که اشعر و مناظره های پندآموزش شهرت دارند و مسائل اخلاقی زیادی در اشعارش وجود دارد که اکثرا به زبان انتقاد آن ها را بیان می کند.در شعر این شاعر هم مانند بسیاری از شاعران دیگر از بی وفایی و بی معرفتی دوست صحبت شده است که تعدادی از این اشعار و ابیات را در ادامه می آوریم.

گمان میکردم ای یار دلارای / که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب / چه شد کز من گرفتی رونق و آب

***************************

از مهر دوستان ریاکار خوشتر است / دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست

آن کیمیا که می طلبی، یار یکدل است / دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست

رفیق بی معرفت در شعر شهریار:

شهریار یکی از شاعرانی است که زیاد در شعرهایش از بی وفایی و بی معرفتی دوست و یار گلایه می کند و شعر های بسیار زیبا و دلنشینی در این زمینه دارد.در ادامه چند شعر این شاعر بزرگ را می آوریم.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی / سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست / من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم / دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار / اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود / ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت / اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند / در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین / خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر / این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

***************************

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران / رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند / هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری باز رسم / محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند / که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت / یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود / لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت ترا / ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن / کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری / شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

***************************

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی / کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی / نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد / هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من / هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است / تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود / بخت خوابیده ی کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید / کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشکم به عزیزان آید / بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او / به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دوره ی ما / نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل / شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم / به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

***************************

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی / خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی

از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم / کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را / با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی

با چون منی نازک خیال ابروکشیدن ازملال / زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی

امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست / این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن / در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن / شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی

***************************

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم / حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران / ساده‌دل من که قسم های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود / زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار / گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی / که من از خار و خس بادیه بستر کردم

در و دیوار به حال دل من زار گریست / هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم / اشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم

اشک از آویزه ی گوش تو حکایت می کرد / پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم

بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی / که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در / چشم را حلقه‌صفت دوخته بر در کردم

جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی / گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال / آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم

رفیق بی معرفت در شعر شاعران:

در ادامه چند بیت پراکنده از شاعران متفاوت در باب بی معرفتی دوس می آوریم.

من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم / چون ندارم همدمی بازیچه دلها شدم

***************************

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟ / با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست / تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟

***************************

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان / باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند به گل پیکرشان / سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

***************************

میان دست من و تو هزار فرسنگ است / غریب مانده دلم بی وفا دلم تنگ است

سراغ چشم ترم را چرا نمی گیری / مگر جنس دل نازک تو از سنگ است

***************************

ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم / ما خاک قدوم هر چه زیبا صفتیم

از زشتی کردار دگر خسته شدیم / محتاج دو پیمانه مى معرفتیم

***************************

معرفت جاه و مقام نیست به هر کس ندهند / معرفت راه و مرامیست که به هرکس ندهند

معرفت عشق خداییست به هر نفس ندهند / معرفت بذر نشکفته عشقیست به نارس ندهند

سایر مطالب پیشنهادی :

متن های سنگین درباره فروختن رفیق

مجموعه متن کنایه دار و سنگین به دوست

شعر برای دوست صمیمی

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...