انشا درباره شب یلدا با مقدمه و نتیجه گیری

مقدمه:

شب یلدا بزرگترین و طولانی ترین شب در طول یک سال می باشد و در آخرین شب پاییز و اولین روز زمستان برگزار می شود، این شب علاوه بر اینکه طولانی ترین شب سال است یکی از قدیمی ترین رسم های ایرانیان باستان می باشد به صورتی که در این شب یک جشن باستانی برگزار می شود و همه ی مردم تا ساعات طولانی از شب بیدار نیز مانند و با یکدیگر این شب طولانی را جشن می گیرند و در حین این جشن مشغول به خوردن انواع تنقلات و خوراکی ها نیز می شوند.

متن اصلی:

مردم وارد خانه می شود و با دستانی پر از میوه و شیرینی مرا صدا می کند، من وقتی پدرم را می بینم با شور و شوق به سمت او حرکت می کنم و در آغوش او قرار می گیرم. از پدرم می پرسم بابا اینا چین؟ پدرم با لحنی بچه گانه می گوید امشب شب یلدا است و قرار است که همگی با هم به خانه ی پدربزرگ برویم. وقتی پدرم این حرف را زد با خوشحالی فهمیدم که امسال نیز قرار است مانند پارسال بهمان خوش بگذرد زیرا که سال قبل نیز یک جشن یلدا خارق العاده داشتیم و پدرم باعث شد تا جشن یلدا پارسال برایم فراموش نشدنی شود.

از خوشحالی نمی دانستم که چه کاری را انجام دهم و چگونه در بهتر شدن امشب کمک کنم. به سراغ مادرم رفتم که در حال آماده شدن برای مراسم امشب بود، از او پرسیدم که مادر جان کاری هست که من انجام دهم، مادرم نیز گفت که الان نه اما وقتی به خانه ی عزیز رفتیم می توانی در چیدن و تزیین سفره من و مادربزرگت را کمک کنی.

من با شنیدن این کلمه به قدری خوشحال شدم که سراسیمه به حاضر شدن برای امشب مشغول شدم و بهترین لباس را نیز برای امشب انتخاب کردم. در پوست خود نمی گنجیدم وقتی که شنیدم می توانم در مراسم امشب نقشی داشته باشم.

وقتی که آماده شدیم به خانه ی پدربزرگ و مادر بزرگ رفتیم و دیدیم که عمو ها و عمه هایم نیز در این جمع حاضر هستند و با یک جمعیت شلوغ از بچه هایشان نیز روبرو شدم. وقتی بچه های فامیل را دیدم دیگر مانند این بود که دنیا را به من داده اند به شکلی که با نزدیک بیست بچه می توانستم بازی کنم و یک شب زیبا را برای خود و آن ها خلق کنم. بعد از اینکه کلی با بچه ها بازی کردیم با صدای مادرم به خانه رفتیم و هر کدام در جای مخصوص خود نشستیم، مادرم من را آرام صدا زد و گفت اگر می خواهی کاری کنی الان وقتشه.

با خوشحالی میز شام را چیدم و در تزئین آن کمک کردم، شام با بوی بی نظیرش مرا جادو می کرد و وادارم می ساخت تا هر چند دقیقه یکبار به غذا ها ناخنک بزنم و غذای دل خواهم را در دهانم بگذارم.

سفره را چیدم و تزیین کردم، سفره ی شام واقعا که بی نظیر و فراموش نشدنی بود و ما را دچار وسوسه می کرد، مادرم و مادر بزرگم در کل فامیل در آشپزی زبون زد هستند و همه از غذا شون تعریف می کنند، سفره پر بود از غذا های رنگارنگ و جورواجور که هر آدمی رو عاشق خودش می کرد.

شام تموم شد و نوبت تحریف های پدربزرگ و عمو ها رسیده بود که هر کدومشون از قصه های خودشون برای بقیه تعریف نیز کردند و همه رو به خنده وا می داشتند.

بعد از حدود دو الی سه ساعت که همه از سیر تا پیاز داستان هاشون رو برای بقیه تعریف کردند با اشاره ی پدر بزرگم فال حافظ و آوردم تا پدربزرگم شروع به حافظ خونی بکنه و غزلیات زیبای حافظ رو با صدای زیبا و آرامش بخش برای بقیه با صدای بلند بخونه.

غزلیات حافظ رو پدر بزرگم برای مدتی خوند و سپس گفت که خوب حالا می خوام برای همه فال بگیرم و هر کی دوست داره بیاد جلو و نیت کنه و چشمانش رو ببنده

من که منتظر این حرکتش مثل پارسال بودم سریع و تو یه حرکت خودم را به پدر بزرگ رساندم و گفتم من من می خوام.

پدربزرگ خندید و گفت حتما نوه گلم الآن واست یه فال بی نظیر و عالی می گیرم، بعد گفت که نیت کن و چشمات رو ببند، چشمانم را بستم و با انگشت اشاره بر روی یکی از شماره ها اشاره کردم.

پدر بزرگ شعر زیبایی رو خوند و گفت که فالت عالی در اومده و میگه که قراره به زودی به هر چی که میخوای برسی.

من داشتم از خوشحالی بال در میاوردم و اگه جا داشت پرواز می کردم و به همه می گفتم ببین چه فال خوبی برام در اومده. کم کم داشت ساعت از یازده می گذشت که مادرم با کمک یکی از زن عمو هام با ظرف میوه و شیرینی وارد شد و به هر کسی میده دلخواه رو می داد و پدر بزرگ هم با بریدن هندوانه ها به هر کسی یه تکه هندوانه می داد و میگفت هندوانه شب یلدا حتی از هندوانه ی وسط تابستون هم بیشتر می چسبد و می زد زیر خنده و همه باهاش می خندیدند.

کمی بعد دیدم یکی از دختر عموهام با ظرف های بستنی سنتی که مادرش درست کرده بود از بقیه پذیرایی می کرد، من با دیدن این صحنه دیکه نمی دونستم از خدا چی بخوام چون که هر چیزی که میخواستم رو تو اون شب به من هدیه داده بود.

بعد از اینکه میوه و شیرینی و بستنی رو خوردیم یکی از عمو هام که صدای خیلی خوبی داشت زد زیر آواز و با صدای خیلی زیباش شب رویایی ما رو تکمیل کرد و با خوشی آهنگ های درخواستی هم اجرا میکرد.

دیگه داشت ساعت از دو رد می شد و کم کم همه فکر رفتن بودند که بزرگترین عموم اولین قدم برای خداحافظی رو برداشت و همه هم که انگار منتظر بلند شدن اون بودن از جاشون بلند شدند و می خواستند که از پدر بزرگ خداحافظی و تشکر کنند اما پدر بزرگ گفت که چند لحظه دیگه بشینین چون که براتون یه سورپرایز دارم بعد مادر بزرگ رو صدا کرد و با هم به اون اتاق رفتند. بعد از چند دقیقه با چند تا هدیه‌ ی کوچک اما خیلی خوشگل از اتاق بیرون آمدند و به هر نفر یه هدیه دادند و گفتند الان بازش نکنین تا برسین خونه ی خودتان.

من تا وقتی که به خونه برسم هیجان داشتم و نیز خواستم سریعتر ببینم توی اون کادو چی هست. بالاخره به خونه رسیدیم و من هدیه رو باز کردم و دیدم که یک خودکار حکاکی شده از شب یلدا، یک پلاک خیلی خوشگل و طلایی که نوشته بود یلدا مبارک و همچنین یک یک کاغذ که نوشته بود امیدوارم امشب تو یاد و خاطر همتون ماندگار باشه و هیچ وقت امشب را فراموش نکنید.

شب یلدا بهترین شب زندگی من بود و هیچ وقت این شب از ذهنم پاک نمی شود، من عاشق این ویژگی های شب یلدا هستم.

نتیجه گیری :

ما ایرانی ها مردمی بسیار با فرهنگ و متمدن هستیم که تاریخی چند هزار ساله را دارا می باشیم و هنوز هم آن را حفظ می کنیم. شب یلدا نیز یکی از این فرهنگ اصیل می باشد که تنها قصدش این است که مردم را در کنار یکدیگر جمع کند و به آنها نشان دهد که خوشحالی و شادی با چیز های بسیار ساده نیز می توانند مهیا شوند و تنها لازمه اش این است که کند یکدیگر باشیم و دست هم را بگیریم و به سوی شادی گام برداریم.

شب یلدا می خواهد نشان گر این باشد که تنها توانسته است با چند ثانیه اختلاف وسعت نسبت به دیگر شب ها این چنین شب بی نظیر و فراموش نشدنی ای را برای ما فراهم سازد پس چرا ما باید همیشه به یک دلیلی منطقی و رسمی دور هم جمع شویم و جشن بگیریم، چرا بی بهانه و تنها برای خوش گذرانی و بیرون رفتن خستگی از بدن چنین جشن هایی را برگزار نمی کنیم و به شارژی و سرور نمی پردازیم.

تمامی این مراسمات و جشن ها می خواهند بیان گر این مطلب باشند که می توان بی بهانه شاد بود و خوشی کرد، دشمنان ما می خواهند این خوشی و جشن ها را از ما بگیرند چون که می دانند تنها دلیل همبستگی ما همین جشن ها است که باعث می شوند ما در کنار یکدیگر جمع شویم و از حال و هوای یکدیگر با خبر شویم.

من از این شب یاد گرفتم که چه خانواده ی صمیمی و خوبی دارم که هر کدام می توانند در یک کاری که مهارت کافی دارند دیگری را یاری کنند و به او در مقابله با مشکلاتش یاری برسانند. این خانواده ی ما است که هویت و شخصیت ما را می سازد و این فرهنگ و آداب و رسوم ما است که هویت خانواده ی ما را می سازد و این کشور و نیای ما است که آداب و رسوم و فرهنگ ما را می سازند و حفظ می کنند.

بیایید همه با هم از این شب حفاظت کنیم و نگذاریم که این همه خوبی و مهربانی در این جشن بزرگ از بین برود.


مطلب پیشنهادی :

متن های احساسی و زیبا درباره شب یلدا (3)


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...