شعر درباره خانه قدیمی

شعر درباره خانه قدیمی یکی از زیباترین اشعار سروده شده توسط شاعران خوش ذوق و قریحه می باشد که یادآور دوران کودکی است. اشعار متنوعی در این باب سروده شده اند که می توانند خاطرات خانه قدیمی و صداقتی را که در آنها وجود داشت به زیبایی توصیف کنند. شعر زیبای زیر صفا و صمیمیت خانه قدیمی را در قالب شعر نو بیان کرده است.

شعر درباره خانه قدیمی در قالب شعر نو

خانه های قدیمی را دوست دارم

تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است

همه چیز عمر دارد

حرف دارد

برکت دارد

تکنولوژی آن ها را له نکرده

یاغی گری ها ی مدرن تغییرشان نداده

هنوز حیاط هست

حوض است

کوزه هست

قناری می خواند

ماهی شنا می کند

دیوارهای اتاق های کوچک

مهمان جمعیتی زیاد است

سفره ها گسترده اند

نه دو نفره

نه چهار نفره

صدای پیرها شنیده می شود

حضورشان برکت خانه است

کوزه ها مملو از ترشی

دیگ کوچک مفهومی ندارد

نذری پزان به راه

همسایه حق به گردن دارد

دست ها صدا دارد

درختان نفس می کشند

باغچه هنوز آرزو نشده

زیرزمین انباری نیست

حیاط را بالکن نمی خوانند

پنجره فقط در نقاشی ها نیست

باران در خانه می بارد

ایوان زیر حصیر

چایی همیشه دم است

روی سماور

توی قوری

در خانه همیشه باز است

مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد

غذاها ساده و خانگی است

بویش نیازی به هود ندارد

عطرش تا هفت خانه می رود

کسی نان خشکه ندارد

نان برکت سفره است

مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند

دلخوری ها مشاوره نمی خواهد

دوستی ها حساب و کتاب ندارد

سلام ها اینقدر معنا ندارد

سلام گرگی وجود ندارد

افسردگی بیماری نایابی است

گلدان ها در خانه اسیر نیستند

درخت یاس هنوز هست

بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید

دست پدر همیشه پر است

خانه همیشه شسته

خاک اینجا نمی ماند

همه چیز زنده است

حتی اگر آن خانه

سال های سال متروکه مانده باشد....

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر حیاط خانه قدیمی


مجموعه اشعار سروده شده درباره خانه قدیمی هر خواننده ای را تحت تاثیر قرار می دهد و از احساسی ترین و زیباترین اشعار سروده شده در ادبیات ما می باشد.

شعر نو درباره خانه قدیمی

چه کسی آشیان من را دید؟

کوچک و دنج و طاق ضربی بود

بوی مرطوب نسترن میداد

برف و باران خانه سربی بود

همه گلهای پرپرش لاله

جای هر لاله استخوان رویید

استخوانهای پاره ی جگری

سوی رسمی که قهرمان پویید

مادری چشم به راه فرزندش

پدری بغض خود به جان میداد

بچه ای که امید ملت بود

لای خمپاره دست تکان می داد

کودکی که هنوز می ترسید

از نگاه زمخت آهن ها

نیمه شب با ستاره صحبت کرد

پدرم شد اسیر راه زنها

دختری چشم تر به راه پدر

ول نمی کرد پای بابا را

بند پوتین که صفت شد دگر

محو کرد امید فردا را

رفت و یک مشت استخوان آمد

به پدر گفت خاک نگهدارت

راستی دلت خنک دنیا

پدری جا نشد به پرگارت

استخوان ها درون یک جعبه

یک پلاک یادگار آخر بود

تیر آخر چه ترکشی بگذاشت

آن پلاک هم، پلاک مادر بود

با وجود تمام سختی ها

دل مردم برای هم می رفت

اینک این خانه نیست، گم شده است

روی بمبی ز سرزمینی نفت

پول هایی که وسوسه گر شد

آدمهایی که روی گرداندند

خانه هایی که طاق ضربی بود

بین آهن حقیر میماندند

چه شد آن خانه ها بشد موزه؟

چون برای ورود به آن پول است

دست هر کس به روی آن افتاد

گر ببینی دست یک غول است

خانه های طاق ضربی خداحافظ

نه دگر این نمی شود این بار

هر چه بودی خدا نگهدارت

جان سالم غنیمت است انگار

.

.

.

چه کسی آشیان من را دید؟

کوچک و دنج و طاق ضربی بود

بوی مرطوب نسترن می داد

برف و باران خانه سربی بود

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر نو خانه قدیمی


بسیاری از اشعار سروده شده در ارتباط با خانه قدیمی، خاطرات خانه پدری را در قالب شعری زیبا و تاثیرگذار بیان کرده اند.

شعر درباره خانه قدیمی

خاطرات خانه پدری را یاد دارم

آن همه مهر و صفا را در دلم جا دادم

دلم می گیرد برای روزی، که نباشم در خانه پدری

دلم تنگ می شود برای خنده های قه قهی

یاد ایامی افتادم که باید بروم

کوله بارم را ببندم، با تو از این خانه روم

این بار حیاط خانه ام رنگ دگری می گیرد

بوی گل شمعدانی را گلهای رز می گیرد

از خانه ی پدری می نویسم

گریه ام می گیرد

عزیزی دست مرا می گیرد

بوسه بر گونه هایم می زند

او نیز می گرید

~~~~~✦✦✦~~~~~

شعر خاطرات خانه قدیمی


اشعار سروده شده در ارتباط با خانه قدیمی از ذوق درونی شاعر سرچشمه می گیرد که به کمک احساس دلتنگی و خلاء نبودن خانه ای امن و تکرار نشدنی می آید و موجب سروده شدن شعری زیبا می گردد. شعر زیبای زیر با احساس افسوس و اندوه همراه است.

شعر درباره خانه قدیمی

خانه مان با یکی درب چوبی

مرد خانه، همه اهل خوبی

کوچه با پله آمد به دالان

با حیاطی که سنگ است کف آن

در تن خانه مان چشمه ای بود

چه آب و درخت بهی بود

روی صحن اش یکی حوض آبی

تخته ای زیر شاخ گلابی

جنس دیوارها از گل و کاه

می خزد تا دل چشمه شب ماه

پله ها تا به ایوان گلی بود

روی هر خشت خامش دلی بود

نقش بر آسمان یک اقاقی

بر سرش خانه ای از کلاغی

خانه مان پر ز گلبرگ رنگی

زرد و سرخ و سفید گل فرنگی

بر لب بام ما نردبان بود

بوی گلها به جسمش روان بود

آخر پله ها ابر پاره

می برد عطر گل تا ستاره

پنجره شیشه اش رنگ و وارنگ

آبی و قرمز و قهوه ای رنگ

صاحب خانه اما پدر بود

سایه ای بود و اما به سر بود

مهربان بود و اهل صفا بود

دست تنگ و ولی با سخا بود

او به پاکی چو آب روان بود

سرو قدی به باد خزان بود

مادرم بود و مهتاب شب ها

نغمه ای بود و جاری به لبها

نغمه هایش ز جنس خدا بود

بوی گل بود و دست دعا بود

مادرم مهربانی و احساس

مادرم شاخه های گل یاس

بسترم در کنار برادر

بام و شب با ستاره سراسر

عطر باران تن کاه گل بام

اختر من شده گم در این شام

کودکی، قاصدک بر دم باد

خاطراتش دمی مانده بر یاد

خانه با خاک تیره برابر

نه پدر، نه برادر، نه مادر....

~~~~~✦✦✦~~~~~

مطالب مرتبط...

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...