دلنوشته برای فوت عمو

عمویم برایم حکم پدرم را داشت، پدری مهربان که از خود میگذشت اما میخواست که من به آن چیزی که به قول خودش لیاقتش را دارم برسم. او عشقی بی نظیر نسبت به من داشت و حالا که فوت شده از خود میپرسم آیا من لیاقت عشق او را نسبت به خودم داشتم؟ لیاقت عشقی که مانند عشق پدر به فرزند بود.

عمو برای بسیاری از افراد نقش همان پدر را دارد و مهربانی و عاطفه ای که در قلب نسبت به او دارند بی نهایت زیاد است. مرگ عمو می تواند برای این افراد غم انگیز باشد و برای مرگ او حر، های زیادی در دل داشته باشند که بخواهند بیان کنند. حالا ما در این مطلب دلنوشته هایی از عمو را برایتان قرار داده ایم که می توانید آنها را بخوانید و با خواندن شان خود را آرام تر کنید و همچنین می توانید آنها را با دوستان تان هم به اشتراک بگذارید تا حر، های دلتان را با آنها به واسطه این متن ها در میان بگذارید. همراه ما باشید.

متن دلنوشته درباره فوت عمو

عمو جان چه زود رفتی، تو برای برادر زادت مثل یک پدر بودی و حالا که رفتی اون درست غمی مثل غم از دست دادن پدر رو داره. تموم وجود برادر زاده الان غمه و اون نمیدونه چجوری این غم رو ابراز کنه. وقتی که بودی و با محبت پدرانه ات به سر اون دست میکشیدی، اون احساس امنیت میکرد، این احساس بهش دست میداد که جدای از پدرم یکی دیگه هم هست که حواسش به منه، یکی دیگه هم هست که من برای اون مهمم و عمو جان حالا که رفتی نه دیگه از اون امنیت و نه دیگه از اون احساس مهم بودن چیزی مونده.

********************

عموجان، میخوام برم و رفتنت رو به زن عمو، دختر عموها و پسرعموهام تسلیت بگم اما آخه چطوری؟ من خودم هنوز باورم نمیشه اون موقع آیا این تسلیت گفتن من برای اونا مثل نمکی نمیشه که میپاشن روی زخم؟ من حس میکنم هنوز تو زنده ای، حس میکنم هنوز هستی و اینا یه شوخی کثیفه که دنیا داره با ما میکنه. عمو جانم، جدای از همسرت و بچه هات یکی باید بیاد غم از دست دادنت رو به من تسلیت بگه چون تو مثل پدرم به من نزدیک بودی و سایه مهربونیت مثل پدرم همیشه بالای سرم بود. کاش این دنیا و رسمش دیگه نباشن، دیگه نباشن تا ما هم غم عزیزانمون رو به جون نخریم.

********************

چه تلخه از دست دادنت، چه سخته رفتنت و چه دردناکه پذیرفتن اینکه دیگه قرار نیست چشمم به چشمت بیفته چون تو به زیر خروارها خاک رفتی و من دارم بالای مزارت برات اشک میریزم. عمو جان، تو تموم دنیای من بودی، تو بیشتر از اینکه عموی من باشی بهترین دوستی بودی که در زندگیم داشتم و حالا من باید بر سر مزار دوستم بشینم و گریه کنم چون جز گریه کردن کاری از دستم بر نمیاد. کاش تموم شه این تلخی، کاش از خدا بخوای که منو هم پیش تو بیاره چون برام دیگه صبری نمونده، رفتن تو تموم صبر و استقامتم رو از من گرفت.

********************

قطره قطره اشکی که از چشمام میاد گواهی میده که قلب من از رفتن تو خیلی بد شکسته، خیلی. عموجان، چجوری حس درونم رو بگم وقتی خودم توصیفی براش پیدا نمیکنم. این حس اینقدر عمیقه که نه درد، نه عذاب و نه هیچ کلمه ای مثل اینها نمیتونه اون رو توصیف کنه. فقط بدون که دارم از دوریت از درون تیکه تیکه میشم، قلبم خورد شده و تمام احساسی خوبی که داشتم حالا جاش رو به اون حس داده. عمو جان، فراق تو و این حس داره هر روز بلای بیشتری سر من در میاره و هر روز منو از اونچه که بودم نابودتر میکنه.

********************

عموجان، آغوشت مثل آغوش پدرم بوی امنیت میداد. وقتی که منو در آغوش میگرفتی، احساس میکردم که خدا دو تا فرشته نگهبان برای من آفریده که یکیش پدرمه و یکیش هم تویی. اما خدا خواست که یکی از این فرشته ها دوباره برگردن پیشش و اون تو رو انتخاب کرد. عمو جان، فراقت داره نابودم میکنه، دارم اذیتم میکنه، حالا که تو نیستی منم دیگه حس میکنم اون امنیت همیشگی رو ندارم. تو با سایه مرحمت و مهربونیت همیشه بودی و به من احساس خوب کنارت بودن رو تزریق میکردی اما حالا که نیستی درون من یه حس ناامنی و یه حس بدِ تنهایی شکل گرفته.

********************

عموجان خسته ام، خسته ام از دنیایی که هر باره به شکلی منو عذاب میده. آخه چرا تو؟ چرا تو رو برای عذاب دادن من انتخاب کرد؟ یعنی راه دیگه ای نبود؟ یعنی به شکل دیگه ای نمیتونست از من انتقام بگیره که تو رو ازم گرفت؟ حالا باید دست مریزاد گفت به دنیا چون کارش رو خوب انجام داد و این بار من به معنای واقعی عذاب رو از درونم احساس کردم. عموجانم، رسم روزگار به تو وفا نکرد؛ چه در همون موقع که زنده بودی و چه حالا با گرفتنت از ما اما امیدوارم که در اون دنیا توی بهشتی که خدا آفریده باشی و آرامشی که در این دنیا نداشتی رو اونجا تجربه کنی.

********************

عمو، یعنی دیگه برای همیشه رفتی؟ یعنی برادرزاده ات رو تنها گذاشتی؟ چطوری باور کنم؟ نه باورم نمیشه، نمیخوام که بپذیرم عموم که همه دنیام بود حالا زیر یه عالمه خاکه و من این بالا دارم راه میرم و نفس میکشم. عمو جونم، حالا که پیش خدایی ضمانت منو هم پیشش بکن. به خدا بگو که من بدون تو توی این دنیا نمیتونم دووم بیارم. وقتی که پیش خدایی بهش بگو که منو هم بیاره جات چون هر جا که کنار تو باشم انگار دارم زندگی میکنم حتی اگه جسمم زیر خروارها خاک بره.

********************

عمو، مهربونی هات، عشقت، از خودگذشتگی هات، بخشندگی ها و دل پاکی هات ازت تا به ابد به یادگار میمونه. خواستم بدونی که برای من جز این ها خاطره دیگه ای به جا نذاشتی. هر بار که با تو رو در رو میشدم و هر بار که باهات بودم اونقدر منو غرق در این احساس های خوب میکردی که هر چی فکر میکنم به یادم نمیاد که خاطره بدی با تو تجربه کرده باشم.

********************

عموجانم، حالا که پیش خدایی شاید بتونی اندکی شادی و آرامش رو تجربه کنی. جای تو توی این دنیا نبود چون این دنیا واسه آدمای خوب زیادی کوچیکه. خدا تو رو برد پیش خودش تا دنیایی بهت بده که به اندازه عظمت دل و قلبی هست که داری. برای همین بهت فوتت رو تسلیت نمیگم چون این دنیا جز درد و ناراحتی چیزی برات در بر نداشت بلکه بهت تبریک میگم چون میدونم توی اون دنیا خدا تو رو در بهشتی که همیشه از اون دم میزد قرار داده و حالا تو در اون طعم واقعی آرامش و لذت رو میچشی.

********************

توی دوره و زمانه الان به هر کی از رابطه عمو و برادرزاده بگی خندش میگیره چون الان دیگه پدر به فرزندش رحم نمیکنه چه برسه به عمو و برادرزاده. اما میخوام بگم توی همین دنیایی که همه از نامردی اون و آدماش حرف میزنن، عموم و من با همه فرق داشتیم. عشقی که میون من و عموم بود بی مثال بود و تا به حال میون هیچ عمو و برادرزاده ای ندیده بودم. اما چه کنیم که این روزگار لعنتی نتونست این عشق رو تحمل کنه و برای همین عمو رو از برادرزاده گرفت. حالا باید به این دنیا دست مریزاد گفت چون عشق درون من رو هم کشت و منو هم یکی مثل خودش و آدماش کرد.

********************

کاش خدا مرا به جای تو میبرد. عمو جان مرگت بر خانواده خیلی سخت گذشت. احساس میکنم که اگر من به جای تو می بودم، این همه غم و ناراحتی را تحمل نمی کردند. دردی که رفتن تو به جان ما انداخت بسیار عمیق بود. نمی دانم نیت دنیا از بردن تو چه بود اما حس میکنم قصد داشت انتقامی از ما بگیرد و تقاص تمام خوشی ها و لحظات خوبی که با تو داشتیم را از ما بستاند و چه خوب هم این کار را کرد. حالا دیگر برای ما لحظات خوش معنایی ندارند چون دلیل خوشی های ما رفته.

********************

وقتی یکی از اعضای خانواده ات از دنیا می رود، مهم نیست که چه اتفاقی بین شما افتاده بود، مهم نیست که کدورتی با هم داشته اید یا نه، مهم نیست که ناراحتی از هم به دل داشتید یا نه، مهم این است که او برای همیشه رفته و این یعنی اینکه برای همیشه جای خالی اش را در زندگی ات احساس خواهی کرد. حالا عموی من هم با همه اتفاقات خوب و بدی که با هم تجربه کردیم، با همه کدورت ها و عشق ها، برای همیشه رفت و دیگر باز نمی گردد. کاش ما آدمها به یاد داشته باشیم که فرصت زندگی کوتاه است و عزیزان مان در لحظه ای می توانند برای همیشه از ما گرفته شوند.

********************

عموجان، دل غم دیده من هیچ، دل زار برادرت هیچ، دل شکسته همسرت هم هیچ، چطور دلت آمد پدربزرگ و مادربزرگ را چنین غم دار کنی؟ مگر نمی دانستی غم فرزند مانند مذاب هست که به جان آدمی ریخته می شود؟ مگر تو عاشق آنها نبودی؟ مگر دوست شان نداشتی؟ این دوست داشتنت بود؟ که آنها را اینگونه عذاب دهی؟ عمو، از وقتی که رفته ای دیگر لبخندی به لب های پدر بزرگ و مادربزرگ نیامده، گویی روح آنها هم به همراه فرزندشان پر کشیده و رفته.

********************

می نویسم از دلم، از دلی که پر از درد است، از دلی که هوایش بارانیست و کسی از آن خبر ندارد. همه می گویند عمویت است، حالا خوب است چنان به تو نزدیک نبود که این چنین برایش ناراحتی اما شاید آنها نمی دانند که قلب من به قلب عمویم گره خورده بود، گویی او هم نفس من شده بود و نفسش به نفس من بند بود. حالا که رفته، حالا که فوت شده، من هم گویی از نفس کشیدن مانده ام، گویی قلبم از تپش ایستاده و همه اینها ارمغان غمی است که مرگ عمویم برایم آورد. عمو، کاش می دانستی که با رفتنت برادرزاده ات مانند مرده ای متحرک شد که روحی درونش نیست اما همچنان روی این زمین راه می رود و زندگی می کند.

********************

عمو، زنده بودن تا زندگی کردن بسیار متفاوت است. تا وقتی که بودی، زندگی میکردم، زندگی می کردیم، اما از وقتی که رفتی ما جز زنده بودن کار دیگری نکردیم. ما فقط نفس می کشیدیم، ما فقط روی این زمین راه می رفتیم و ادای کسانی که زندگی می کنند را در می آوردیم اما بطن ماجرا این بود که با رفتن تو روح ما هم کشته شد. از وقت رفتن تو ما هم زندگی نکردیم، ما هم خوشی را تجربه نکردیم. کاش به این زودی ها تنهایمان نمی گذاشتی.

********************

چه کنیم رسم زمانه است و نمیشود آن را تغییر داد. بخواهد ببرد میبرد و تو خودت را هم فدای طرفت کنی باز هم زمانه هدفش را عملی خواهد کرد. این بار هدف زمانه عمویم بود و چه بد او را از ما ستاند. من، پدرم و خانواده همه آماده بودیم که برای او فدا شویم، او بماند و ما برویم اما زمانه هدفش کس دیگری بود، هدفش عمویم بود و تا او را از ما نگرفت آرام ننشست. حالا باید به رسم زمانه آفرین گفت چون نه تنها عمویم را از ما گرفت بلکه خوشی و شادی را هم برای همیشه از ما گرفت.

********************

وقتی که بر سر مزار عمویم می روم، نصیحت هایش را به یاد می آورم. آن موقع گویی که او هم با من بر سر مزارش نشسته و شروع کرده به صحبت کردن. او دوباره با همان لحن شیرین و مهربانش مرا به چیزی که درست است و برایم آینده دارد دعوت میکند و با نصیحت هایش می خواهد مرا به مسیر درست زندگی هدایت کند. عموجان، می دانم که هر بار که بر سر مزارت می آیم، روحت هم در آنجا حضور دارد. برایت آرامشی ابدی را می خواهم، آرامشی که شاید نتوانستی آن را در این دنیا تجربه کنی.

********************

او میگفت من جای پدرت هستم و واقعا هم بود و هیچ وقت پشت مرا خالی نکرد. هر وقت که به او نیاز داشتم، هر وقت که به سایه پدرش ای محتاج بودم، جای پدر را برایم پر کرد و نگذاشت که تنها بمانم. حالا این حرف ها را از دلم می نویسم، از دلی که غم عمویش در آن به جا مانده. عمو جان یا بهتر است بگویم پدر جان، تو رفتی و مرا تنها گذاشتی اما این را بدان که اگر تو برای من مانند پدر بودی، پس من هم برایت مانند دختر/پسرت خواهم بود و هیچوقت نخواهم گذاشت که اعمال و رفتارم در زندگی تو را نزد خدا شرمسار کند.

********************

عمو، یعنی واقعا همونجور که این آدما میگن تو فوت شدی؟ چطوری آخه؟ چطور باور کنم؟ تو؟ تویی که فکر میکردم کوه نمیتونه از سر جات حرکتت بده، چطوری باور کنم که جلوی مرگ کوتاه اومدی و تسلیم اون شدی؟ مگه خودت از تسلیم نشدن حرف نمیزدی؟ پس حالا چرا مرگ رو به جون خریدی؟ برای تو زود بود! تو برای من پدر بودی و با رفتن انگار که من هم بی پناه شدم.


مطلب پیشنهادی :

متن مرگ عمو


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...