انشا احساسی در مورد کودکان کار

مقدمه ای احترام آمیز و نتیجه ای سودبخش برای کودکان کار

وقتی صحبت از کودکان کار به میان می آید یا این که کسی با آن ها رو به رو می شود، در بیش تر موارد مقدمه ی صحبت از آن ها و طرز زندگی کردن شان با آه و ناله و دلسوزی کردن شروع می شود و نتیجه ی این آه و ناله ها و غصه خوردن ها نیز چند آه بلندتر و عمیق تر کشیدن است و تمام. انگار که تمام زندگی سراسر در سختی آن ها با همین آه کشیدن ها و ناله سردادن ها سر و سامان می گیرد و کلیه ی مشکلات شان نیز حل و فصل می گردد.

ولی بهتر این است که مقدمه ی صحبت کردن و یا رو به رو شدن با کودکان کار مهربانی کردن و برخوردی توأم با احترام باشد و نتیجه ی آن نیز فکر کردن برای به دست آوردن راهکارهایی به منظور بهتر شدن زندگی آن ها، و سرانجام عملی ساختن تمامی آن فکرها با روش هایی سودمند برای سر و سامان دادن به زندگی اکنون و آینده ی این کودکان تا بتوانند هم کودکی کنند و هم با داشتن چشم انداز آینده ای روشن بزرگ شوند؛ چراکه به طور قطع همین کودکان کار، جوانان فردای سرزمین مان می شوند و اگر جایگاه درست اجتماعی ای برای خود پیدا نکنند، و در کوچه پس کوچه های بزرگ شدن خود راه را از بیراهه ها نشناسند و در بین آن هایی که باب زندگی سالم نیستند، رفت و آمد کنند، ناباب می شوند و جز آسیب رساندن به خود و اجتماع شان هیچ گونه ثمره ای نخواهند داشت. آن ها با غلط پیش رفتن در این دنیای بزرگ، هم خود را نابود خواهند کرد و هم جامعه ی شان را، بدون آن که هدفمند عمل کرده باشند و تصمیمی به انجام یک چنین کاری داشته باشند.

کودکان کار بدون ذره ای کودکی کردن

کودکان کار کودکانی هستند که دوران پر از هیجان زندگی خود را که باید به بازی و شیطنت ها، به خندیدن و ناز کشیدن ها، به نقاشی کردن و مشق کردن ها، به دنبال هم دویدن ها و قهقهه سر دادن ها، و در نهایت به نوازش های مهربانانه ی بزرگ ترها بگذرد، بدون آن که ذره ای کودکی کنند و بی آن که دست گرمی نوازشگر لحظات سخت و دلهره آور زندگی شان باشد، در کوچه پس کوچه ها و خیابان های شهر بین دود و کثیفی های پراکنده در آن روزگار می گذرانند و مثل این است که تمام لحظه لحظه های زندگی شان در دوران بزرگ سالی سپری می شود و بس، گویی که دوران زیبای کودکی، بخش کاملا فراموش شده و یا حتی بخش کریه و ترسناک زندگی آن هاست، آن هم در بین حرف ها و کارهای نامربوطی که نه کودکان تاب تحمل آن ها را دارند و نه حتی بزرگ ترهای آن ها و البته نه هیچ کدام از مردمی که نظاره کننده ی زندگی خیابانی آن ها هستند؛ چراکه نه قدرت دفاع از خود را دارند و نه حتی فهم درستی از رفتارهایی که با آن ها می شود.

کودکان کار بین حرف ها، کارها، عمل ها و عکس العمل هایی مختلف، سرد و بی مهر بی هیچ سپر دفاعی قرار گرفته اند و برای این که از خود دفاع کنند مجبور به بزرگ شدنی سریع و بدون توجه به روال طبیعی زمان هستند، آن ها در بزرگ شدن از زمان جلو زده اند و ناگزیر به بزرگ شدنی بدون قد کشیدن می باشند؛ چراکه مدام در برابر تمام اتفاقات زندگی شان کوتاه می آیند و تحمل می کنند و همین می شود گره بر روی گره در وجودشان، که هرچه می گذرد کورتر می شود و آزاردهنده تر.

کودکان کار بی آن که کودکی کنند بزرگ می شوند

کودکان کار بی آن که کودکی کنند، به یکباره بزرگ می شوند و بازی زندگی شان می شود، بین مردم به این سو و آن سو پرسه زدنی بی هدف برای گرفتن اسکناسی که چه تا خورده باشد و چه نو و تا نخورده فرقی نمی کند. در تمام دقیقه هایی که دیگران در بستر امن خانواده به سر می برند، از نگاه و لبخند یکدیگر گرم می شوند و پر از نشاط و تازگی، کودکان کار یا در بستر سرد و بی روح خیابان ها بین نگاه های معمولا بی تفاوت و بی اعتنای رهگذران در حرکت هستند و یا در جمع غریبه هایی که نه خانواده محسوب می شوند و نه آشناهایی غمخوار و مهربان، در بهترین و خوش بینانه ترین حالت ممکن، سرگرم فکر کردن به روزی که گذشت می باشند، به هر آنچه که دیده اند، به نداشته های خود که در دستان دیگران به فراوانی دیده می شده است، و به لبخندهایی که بین نگاه های غریبه ی آن ها رد و بدل می شد و سهم کودکان کار از این لبخندها هیچ بود و هیچ.

زندگی آن ها در بین وقت های تلف شده ی دیگران در معابر عمومی به سرعت قد می کشد و بزرگ و بزرگ تر، خشن و خشن تر می شود، و بی آن که سرسبزی، نشاط و طراوت در آن مشاهده شود، خشک و بی ثمر قد می کشد. به همان اندازه که دست های شان از بی مهری های گرما و سرمای روزگار خشک و خشن می باشد، به همان میزان نیز از لطافت زندگی نصیب و قسمتی ندارند و زخم بر زخم در دل های شان جا خوش می کند و با روحی خسته از چهره ی درهم کشیده ی زندگی، هر روز از روز پیش بی هدف تر و بی انگیزه تر، سنگین و بی علاقه پا بر روی ثانیه های زندگی می گذارند و به سمت آینده ای نامعلوم حرکت می کنند.

تمام فصل های زندگی کودکان کار سرد سرد است

کودکان کار لحظات سرد زندگی شان چه در فصل های بهار و تابستان و چه در فصل های پاییز و زمستان را تنها با لباس هایی دست چندم و آلوده به آلودگی های شهر، گرم که نه، فقط تحمل می کنند، زیرا آنقدر دل های پاک شان بی آن که محبتی در آن جا خوش کرده باشد، سرد، لرزان و شکننده است که گرم ترین فصل سال و قوی ترین سیستم های گرمایشی دنیا نیز یارای گرما بخشیدن به آن ها را نخواهد داشت. دل های آن ها در بین دست های سرد روزگار تنها فشار کار و حسرت را لمس می کند و بس.

کودکان کار حتی گاهی آرزو داشتن را نیز از یاد می برند و شاید بی آن که ما متوجه باشیم و خود آن ها نیز بدانند و حتی به قدر لحظه ای به آن فکر کنند، «آرزو داشتن» نیز یکی از آرزوهای شان می شود، زیرا هر آنچه که با آینده و اتفاقاتی خوش گره خورده باشد در قلب های شکسته ی کودکان کار یخ زده است، و ناگفته پیداست که تنها محبت است که می تواند این سرما و این یخ زدگی را التیام بخشیده، ذوب کرده، رفع نماید و این عرصه ی مهرورزی بی چون و چرا، مهربانی و محبت می طلبد، محبتی خالص و بی منت، بدون تظاهر و نمایشی در قاب هایی کوچک و بزرگ، و هرگز ترحم و دلسوزی که کاملا سطحی است و بی ارزش در این مهرورزی ها و مهربانی کردن ها جایگاهی نخواهد داشت.

کودکان کار آیینه ی رفتار رهگذران اجتماع

آن ها خالص خالص بودند و با همین خلوص و سادگی تحویل جامعه داده شدند، کودکان کار کاملا دست پرورده ی رفت و آمدهای یخ زده ی عابران کوچه ها و خیابان های شهر هستند، دست پرورده ی بی توجهی قوانین جامعه ای که قرار است چهارچوب اصولی زندگی همه ی افراد جامعه باشد، و انگار که وقتی نوبت به کودکان کار رسیده است، این چهارچوب شکسته شده، زندگی بدون قابی زیبا را برای آن ها فراهم کرده است. آن ها از خانواده گرفته تا فامیل و دوست و آشنا در غربتی همیشگی به سر می برند و با تمام هنجارها و اصول زندگی غریبه شده اند، قاب زندگی شان در هم شکسته، بی رنگ و رو و پر از گوشه و کناری تیز و برنده است که جای جای روح آن ها را زخمی و صدمه دیده کرده است و اگر دیگران نیز با تماس با آن ها آسیبی ببیند، حتما سهم روزگار از این آسیب دیدگی را باید به حساب بیاورند و همه ی تقصیر را به سمت این کودکان نشانه نروند.

کودکان کار همانی هستند که رفتار رهگذران در وجودشان ریخته است، رفتار کودکان کار انعکاس عکس العمل هایی است که در عبور خود در گوشه گوشه ی شهر در برابر خود به تماشا نشسته اند، شاید اگر احترام می دیدند، محترم می شدند، احتمالا چنانچه ادب می دیدند، مؤدب بار می آمدند و ممکن بود در صورتی که محبت ببینند، بی اختیار محبت در بین مردم تقسیم کنند؛ چراکه آن ها می توانند آیینه ی رفتار مردم در جامعه با خودشان باشند.

زندگی کودکان کار در ابهامی همیشگی

نقطه به نقطه ی لحظات زندگی آن ها همواره مه گرفته است و در ابهامی همیشگی سپری می شود، نه می دانند در کجای این دنیا قرار گرفته اند، چه سهمی از آن دارند و نه می توانند جای و جایگاهی برای زندگی امروز و آینده ی خود انتخاب نمایند، تمام مسیرشان غرق در پیچیدگی هایی فراتر از کودکی آن هاست، که نه می توانند سر از آن دربیاورند و نه قادر هستند از آن بیرون بیایند و مسیری روشن را در پیش بگیرند.

کودکان کار درس های زندگی را نه کلاس به کلاس، که بی برنامه و غافلگیرانه در کف خیابان های شهر آموزش می بینند و پایه به پایه زندگی ای بدون پایه و اساس را تجربه می کنند، دستور زبان لحظه به لحظه های شان هم کلام دستورهای تحکم آمیز رییسی است که کارگرانی از جنس کودک را به کار گرفته است تا نه حق اعتراض داشته باشند و نه حق التماس، نه زور مقابله در بازوان نحیف شان وجود داشته باشد و نه پشتی محکم و صبور که با تکیه به آن راست بایستند، قد علم کنند و حق خود را بگیرند. این گونه است که فقط و فقط در مسیری هر روزه راه شان را از بین عابران طی می کنند، اسکناس هایی از جنس ترحم را از آن ها طلب می کنند و تمام اندوخته ی خود را به بهای جای خواب و غذایی اندک به ارباب شان می سپارند.

کودکان کار باید قسمت خوشایند کشور شوند

نتیجه ی زندگی کودکان کار خوش خواهد بود اگر رهگذران هر کوی و برزن به بهانه ی آرام کردن وجدان به تلاطم افتاده ی خود، آن ها را زخم خورده ی ترحم بی جای خود نکنند و با دست و دلبازی های احساسی و مقطعی خود، کودکان کار امروز را گداهایی بزرگ برای فرداهایی در پیش رو تربیت نکنند و جیب ارباب های شان را پر پول نسازند.

تیرگی آینده ی زندگی کودکان کار می تواند کم و کم تر شود و غلظتش کاهش پیدا کند، به شرطی که عابران در پی اصرارهای آزار دهنده ی کودکان کار برای کمک گرفتن و فروختن وسایل مختلف، با لبخند و احترام با آن ها برخورد کنند و با بغض و کینه این کودکان را از خود نرانند.

کودکان کار قسمتی از کشور هستند که باید برای شان برنامه ای در نظر گرفت تا قسمت خوشایند کشور شوند و نه آسیب ببینند و نه آسیب بزنند.

نتیجه ی خوش زندگی کودکان کار

این جاست که خانه ی وجدان مسئولین و مردم باید دق الباب شود و با روی باز و دلی بزرگ در را باز کنند و به روحیه ی انسانی خود مجال جولانی از جنس تحول بدهند تا اساس کاخ های علم شده ی بهره گیری از کودکان کار فرو ریزد و کودکی را به دنیای پاک کودکان کار هدیه کنند، زیرا اجتماع سالم و پویا اجتماعی است که تمام ساکنان آن سالم زندگی کنند، کودکان آن واقعا کودک باشند و بزرگان آن واقعا بزرگ، و آرامش زمانی در جامعه جای خواهد گرفت که همگان در جایگاه خود دلی غرق در آرامش داشته باشند.

مجموعه ی کودکان کار جامعه ی کوچکی ناخواسته و جدا شده از جامعه ی بزرگ یک کشور هستند که باید با برنامه ریزی هایی نه از جنس کاغذ بازی و اداری و مهر و موم های اتاق به اتاق سازمانی، که از جنس مهربانی، جهادی و خدایی محوشده، به جایگاه اصلی خود یعنی به دل جامعه ی بزرگ کشور وارد شوند و در کنار تمامی کودکان این سرزمین در جایگاه اصلی خود، در دنیای کودکی، کودکانه زندگی کنند و به وقت و در زمان درست خود کم کم و نه به یکباره بزرگ شوند و راست قامت و ایستاده قد بکشند و ستون های محکم صعود و پیشرفت کشور باشند.

کانون خانواده تان گرم و صمیمی

نویسنده : محبوبه عباسی


مطلب پیشنهادی :

مجموعه متن زیبا در مورد کودک کار به همراه متن های ادبی و غمگین


هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...